مي گذريم


ما – من و او – كنار هم نشسته ايم، بي آنكه حرفي بزنيم.
- تصميمتان را گرفته ايد؟
اين را قاضي مي پرسد.
من مي گويم: بله.
او مي گويد: بله.
و به ياد مي آوريم اولين شبي را كه من به خانه نيامدم و اولين شبي را كه او به خانه نيامد.
قاضي مي پرسد: مهريه؟
او مي گويد: حلال، جانم آزاد!
و من به ياد مي آورم سرخي صورت او را آن هنگام كه رفته بود گل بچيند!
قاضي مي پرسد: بچه؟
من مي گويم: مال ايشان.
و او به ياد مي آورد برق چشمان مرا وقتي براي اولين بار بر بالين او كودكمان را تنگ در آغوش فشردم.
قاضي مي گويد: حيف نيست؟ به فكر بچه تان باشيد.
او سكوت مي كند.
من سكوت مي كنم.
و به ياد مي آوريم اشكهاي تلخ فرزندمان را در يكصد و پنجاه و هشتمين مرافعه
پدر و مادرش – من و او - .
قاضي مي گويد: كوتاه بياييد. زندگي كنيد.
من مي گويم: هرگز!
او مي گويد: هرگز!
و به ياد مي آوريم اولين ناسزا را كه او به من گفت و اولين سيلي را كه من به او زدم.
قاضي مي گويد: پس اينجا را امضا كنيد!
او امضا مي كند.
من امضا مي كنم.
و به ياد مي آوريم اولين نگاهي را كه من به او كردم و اولين لبخندي را كه او به من زد.
قاضي مي گويد: ديگر تمام شد. برويد!
و ما – من و او – از كنار هم مي گذريم.

/ 3 نظر / 4 بازدید
mina

لحن داستانت برام جالب بود ولی موضوعش نه.

ghasemali

شيطون .....از اين قصه ها هم مينويسی.....

n

مگه مریضی ؟؟؟....اعصابم رو fه هم ریختی ...ولی ...بی نظیر بود...عالی بود...بهت به اندازه یک اپسیلون امیدوار شدم.