دلقک- داستان کوتاه

دلقک


طبق عادت ديرين دستهايش را بالا برد. سكوت در سالن حكمفرما شد. نگاهي به چهره ها انداخت. همه شاد بودند و خندان و منتظر، اصلاً انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. چشمهايش سياهي مي‹فت و دستهايش ناخودآگاه مي لرزيد.
گونه هاي گندمگون و لاغرش كه زير هاله اي از رنگ و روغن پوشيده شده بود، فرو رفته و ابروان پر پشتش درهم كشيده شده بود.
پشت صافش، اينك خميده به نظر ميرسيد. زير چشمانش كبودي ميزد. صداي قلبش را به وضوح مي شنيد. انگار با هر ضربان، تمام بدنش مرتعش ميشد. حالا ديگر سالن در سكوت مطلق فرو رفته بود. به سختي آب دهانش را قورت داد و با صدايي لرزان لب به سخن گشود:
- «خانمها، آقايان، بايد امروز مرا ببخشيد...»
به ناگاه شليك خنده تماشاگران رشته سخنانش را پاره كرد و تمام سالن پر از صداي شادي شد. گيج و مات و مبهوت مانده بود، مي لرزيد و قدرت باز كردن چشمانش را نداشت.
او دلقك اين سيرك بود. بارها از روي همين سن همه را از خنده روده بر كرده بود و هر حركتش طوفاني از خنده به پا مي كرد.
اما امروز گرچه لباس ها و آرايش صورتش، مثل روزهاي قبل بود ولي با تمام آن روزها فرق داشت. او ميخواست خبر مهمي را كه چند لحظه پيش شنيده بود به همه بگويدنمي دانست چرا به او مي خندند!؟ خواست دوباره امتحان كند. دست ها را بار ديگر بالا برد ولي اين بار صداي خنده و تشويق بالاتر رفت.
گر گرفته بود. حركت آرام ذرات عرق را روي گونه هايش حس مي كرد. نفسش بالا نمي آمد.
بي تاب شده بود با حرارت تمام فرياد زد: «گوش كنيد.... گوش كنيد.... مادر من ديشب مرد!...»
صداي خنده هاي ديوانه وار تماشاگران تمام سالن را پر كرده بود. هيچكس حتي صداي او را هم نشنيد. در نهايت درماندگي تمام نيرويش را جمع كرد و فريادي ديگر از ته دل كشيد:
- «آهاي.... اين كه بازي نيست... باور كنيد.... اين ديگر بازي نيست... »
با هر حركت و هر جمله او فرياد شادي تماشاچيان- كه هر لحظه شديدتر ميشد- سالن را
مي لرزاند، قهقهه مي زدند، ريسه ميرفتند و اشك شادي از چشمهايشان سرازير بود.
كاش مي توانست فرار كند، عرق سردي برسر تا پاي وجودش نشسته بود. قطره اشكي درشت از گوشه چشمانش آرام آرام رنگها را شست، به پايين غلطيد و روي صورتش شياري برجاي گذاشت. به آرامي، طوري كه حتي خودش هم صداي خودش را نشنود زمزمه كرد؛
«باور كنيد.... مادر من مرد... اين ديگر بازي نيست.... باور كنيد اين ديگر بازي نيست».
ديگر صدايي نميِ شنيد، چشمهايش ديگر جايي را نمي ديدند... زانو زد و با سينه به كف سن افتاد.
صداي قهقهه و كف زدنهاي شورانگيز تماشاگران كماكان در تالار، طنين انداز بود.


/ 4 نظر / 5 بازدید
aidin

سلامی ديگر. با اينکه فضا و قصه برايم تا حدی آشنا و تکراری بو ولی از لحن بيان و فضای آن لذت بردم. به نظر من داستان هايتان از نسبت نقد ها قوی تر است. شاد و پيروز باشيد.

aidin

بازم سلام. باور کن اين اشتباهاتی که در نگارش نظر من بود کار خود اين سا يت و...است.

ghasemali

be mozoat tazehtar bepardaz...movafagh bashi

nasim

کيوان من خيلی سعی کردم آخر داستان رو حدس نزنم يا ازش بی نهايت لذت ببرم يا حتی بگم : آ......ه اما فکر کنم هيچ کدوم اتفاق نيافتاد. خيلی شرمنده ام