لپ هايش را می بوسم

من هرگز كودكي نزاده‌ام ولي اين شانس را داشته‌ام كه نوزاداني را در دقايق نخستين زندگيشان ببينم، صداي اولين گريه‌هايشان را بشنوم و لمسشان كنم. مطمئنم هيچ لذتي را ياراي برابري با لذت وصف‌ناپذير و ناب ديدن يك نوزاد چند دقيقه‌اي نيست و براي هر كودك، اين چند دقيقه فقط «چند دقيقه» به‌ طول مي‌انجامد و بس. و سعادتمند كسي كه اين چند دقيقه را دريابد و تا از كف نرفته، حظ ببرد.
اين لذت زماني عميقتر مي‌شود كه بتواني لحظه‌لحظه باليدنش را هم ببيني، تاتي‌تاتي كردنش را به تماشا بنشيني و اولين كلماتی را كه بر زبان مي‌آورد، بشنوي و بالاخره شاهد آن لحظه باشكوه باشي كه لپهايش را پر از باد مي‌كند تا شمع تولد يكسالگيش را فوت كند. فكرش را بكنيد شما اين شانس را داشته باشيد كه در همان لحظه لپهاي پر از بادش را ببوسيد!
نوزاداني كه من دقايق آغازين زندگيشان را ديده‌ام، حالا ديگر جزئي از وجود من‌ هستند و از جان برايم عزيزتر. حالا كه باليده‌اند، هر لحظه كه نگاهشان مي‌كنم لذت وصف‌ناشدني همان روز نخست، وجودم را فرا مي‌گيرد و پر از شعف مي‌كند. من سالهاست ديگر نوزادي از پوست و خون را در آن لحظات رؤيايي آغاز زندگي نديده‌ام، ولي در زندگي حرفه‌اي اين اقبال را داشته‌ام كه چند نوزاد كاغذي را در اولين لحظات حيات ببينم، لمس كنم، حتي صداي گريه‌هايشان را بشنوم، دلم غنج بزند و همان حظ ناب و وصف‌ناشدني را ببرم. فيلم‌نگار شايد مهمترين آنهاست. لحظه تولدش را ديده‌ام، نخستين كلماتي را كه بر زبان رانده، شنيده‌ام، تاتي‌تاتي كردنش را به تماشا نشسته‌ام و حالا كه لپ هايش پر از باد است، جزئي از وجود من
شده است.
اگر امروز فيلم‌نگار در يك سالگي مثل بلبل، شيرين حرف مي‌زند و مثل آهو تيز مي‌دود و اگر دندانهاي عقلش به همين زودي درمي‌آيد، حاصل تيمارداري همكاراني است كه بسيار بيش از من در تولد، رشد و تربيتش سهم داشته‌اند. من تنها شاهد بوده‌ام و حظ خودم را برده‌ام. به همين هم قانعم. اگر زنده باشم، كور هم نشوم، دوست دارم بيست‌سالگي و سي‌سالگيش را هم ببينم و فكرش را بكنيد چه روز باشكوهي مي‌شود آن روز، حتي اگر تيمارداران آن روز فيلم‌نگار اصلاً مرا نشناسند.
راستي اجازه بدهيد تا فرصت از كف نرفته، در اين لحظه تاريخی، اين لپهاي پر از باد را ببوسم!

/ 1 نظر / 4 بازدید
zzzzzz

قربونت يه توضيحی اولش بنويس که قضيه نوشته چيه !