سروش هفتگی و احساس دوگانه من / مطلبی در مهرنامه برای پرونده سروش

سروش هفتگی و احساس دوگانه من
کیوان کثیریان

اوایل آذرماه 1384 - آن موقع که چند ماهی بود سی وچهارسالگی را رد کرده بودم - به عنوان سردبیر به سروش هفتگی رفتم. پیش از آن به سفارش همکاران، چندباری برایشان نقد فیلم نوشته بودم و جز این ارتباطی با مجله نداشتم. در یک مجله سینمایی جانشین سردبیر بودم و معمولاً زیاد تلویزیون تماشا نمی کردم، مثل همین حالا!
من به گمانم هفتمین سردبیر رسمی سروش به حساب می آیم. بعد از پرویز خرسند، م زورق، مهدی فیروزان، علی اصغر شعردوست، علیرضا معزی و بهمن دری. البته از سال 60 تا 69 نام سردبیر در شناسنامه درج نشده و قطعاً مجله سردبیر داشته ولی من نامش را نمی دانم!
سروش، پس از انقلاب جایگزین مجله تماشا شده بود که مجله مهمی بود و سردبیرانی چون ایرج گرگین داشت. بعد از انقلاب هم موسسه سروش، مجلات متعددی چون سروش هفتگی، بانوان، جوان، نوجوان، کودکان و اندیشه را منتشر کرد.
تا پیش از این، مجلات سروش اوج و فرودهایی را تجربه کرده بودند. کارکنان قدیمی از دوران خوش مدیرعاملی فیروزان و شعردوست و اشعری می گفتند و از دوران نه چندان خوشایند مدیریت حسینی و دری.
از آبان 84 آقایی به نام حسین محمدیان که معمم بود و ظاهرا پیش از آن مدیرکلی ارشاد اردبیل را در زمان استانداری احمدی نژاد در کارنامه داشت، به جای دکترحسین خالدی به مدیرعاملی موسسه سروش منصوب شده بود و نصرت الله تابش را به عنوان معاون فرهنگی جایگزین بهمن دری کرد که بعدها در اواخر دولت دهم معاون فرهنگی وزارت ارشاد هم شد.
مجلات سروش علی الاصول باید زیرنظر مستقیم معاونت فرهنگی اداره می شد ولی خب مدیرعامل علاقه مند بود بیش از اندازه معمول به جزییات وارد شود، سعی داشت مستقیماً بر مجلات نظارت کند گرچه چیز زیادی از مطبوعات نمی دانست و ناگفته پیداست که کارکردن با چنین مدیری اصلاً ساده نیست.
دوره ای که به سروش رفتم، سروش جوان را محمد مهاجری سردبیری می کرد، محمدرضا سرشار، سونیا پوریامین و دکتر اسدی هم سردبیران سروش نوجوان، بانوان واندیشه بودند. سردبیر سروش کودکان را هم به خاطر ندارم. سروش هفتگی هم سردبیر نداشت. فرشاد مهدی پور جانشین سردبیر بود و زیر نظر بهمن دری کار می کرد.
اوضاع تیراژ در هیچکدام از مجلات جز کودکان تعریفی نداشت، به خصوص در سروش جوان که در دوره ای با سردبیری قنواتی و وزیری هامانه تیراژی نزدیک به صدهزارتایی را تجربه کرده بود.
سروش هفتگی با وجود زحماتی که همکاران می کشیدند، موفق نبود و زمزمه هایی مبنی بر تمایل مدیران ارشد صداو سیما برای تعطیل کردن آن به گوش می رسید.
اعتقاد داشتم مخاطبان انبوه تلویزیون، هرکدامشان بالقوه می توانند مخاطب سروش هفتگی باشند. آن موقع هنوز اتفاقاتی نیفتاده بود که اعتماد عمومی به تلویزیون اینهمه کم شود و هنوز خیلی ها برنامه های مختلف تلویزیون را تماشا می کردند. پس برنامه ریزی کردیم که همان مخاطبان را هدف بگیریم.
اولین شماره حضورم شماره 1245 بود. البته از شماره 1246 - نیمه آذر84 - نام من به عنوان سردبیر در شناسنامه مجله درج شد با جلدی که گمانم عکس احسان علیخانی را برخود داشت. کاغذ مجله، کاهی بود و نیمی از آن سیاه و سفید و نیم دیگر رنگی چاپ می شد. از حیث شکل به عنوان گام اول از شماره 1247، مجله را با همان گرافیک، تمام رنگی کردیم و به تدریج سروسامانی به گرافیک مجله دادیم.
با توجه به ساختار خاص و اداری سروش، تغییر تدریجی و قدم به قدم و همچنین استفاده از بخشی از همکاران موجود به همراه تقویت جدی را به تحول ناگهانی در نیروی انسانی ترجیح دادم. تحریریه چندان باانگیزه نبود. تصمیم گرفتم با تک تک همکاران جلسه بگذارم تا ببینیم با برنامه های جدید، کدامشان سازگارند و کدامشان نه. همکاران جدیدی را جایگزین آنها که رفتند کردیم و نظم و نسقی به سرویس های موجود دادیم. سعی کردم نقد برنامه های تلویزیون را در کنار سایر مطالب که شکل ایجابی و پرزنته کردن داشت جا بیندازم. مدیران و برنامه سازان تلویزیون، همواره و در هرشرایطی از سروش هفتگی توقع حمایت کامل و بی قید و شرط داشتند. اساساً انتقاد را در سروش تاب نمی آوردند و نقد کردنشان در سروش کار ساده ای نبود. برخی سرویس ها مثل سینما را هم حذف کردم که اساساً شأن حضورش در یک مجله تخصصی تلویزیونی را نمی فهمیدم. آن موقع خیلی ها از این تصمیم متعجب بودند چرا که حوزه اصلی خود من سینما بود و بعضی گمان می کردند حضور من باعث تمایل مجله به سمت سینما شود. اما از بیخ و بن، ریشه هرچه جز رسانه و رادیو و تلویزیون بود از مجله کندم تا سروش به یک مجله صرفاً رادیو و تلویزیونی بدل شود.
تغییر مهم دیگر آن بود که از همان شماره اول تصمیم گرفتیم هر شماره بخشی از فیلمنامه مکتوب یک سریال را ته مجله چاپ کنیم. برای شروع هر هفته چند صفحه از سریال معصومیت از دست رفته را به چاپ رساندیم. ازاین ایده که شکل سینمایی اش را پیشتر در مجله فیلمنگار شروع کرده بودیم استقبال خوبی شد.
بیشتر سعی کردم  پیش از متحول کردن گرافیک، تمرکز را بر بهبود و ارتقای محتوا بگذارم و در گام اول، با همکاری دوستان، مجله را به نشریه ای خواندنی بدل کنیم. سروش باید هم برنامه های تلویزیون را پوشش می داد و هم باید می توانستیم با این مجله، سطح سواد بصری مردم را بالا ببریم. اصلاً هدف اصلی همین بود. هم برنامه ساز باید عیوب و یا امتیازات کارش را در سروش می دید و هم مخاطب سلیقه اش با سختگیری بیشتر مبتنی بر شناخت و آگاهی همراه می شد. ما دائم به خود یادآوری می کردیم که ما بولتن تلویزیون نیستیم و نبودیم.
گذشت و گذشت تااینکه رسیدیم به شماره نوروز 85 که شماره ویژه ای برایمان شد. اساسا در سروش هفتگی شماره های نوروز مهم بودند(واحتمالاً هنوز هم هستند). خیلی ها به خاطر اطلاع از برنامه های نوروزی تلویزیون، سروش را می خریدند و با توجه به تعلق مجله به صداوسیما، توقع یک شماره پروپیمان با اطلاعات سریع، صحیح و دقیق داشتند. سعی کردیم همین طور باشد. گفت و گوهای خواندنی، گزارش های متفاوت و برنامه کامل شبکه های تلویزیونی در کنار کلی مطلب دیگر و یک روی جلد متفاوت برای آن موقع، حاصل تلاش من وهمکارانم بود.
یک روی جلد با تصویر آقایانی که با آنها مصاحبه کرده بودیم در حالت های مختلف که به دوربین لبخند می زدند؛ برانکو ایوانکوویچ، عادل فردوسی پور، داریوش ارجمند، محمدرضا فروتن، محمدرضاحیاتی و عموپورنگ وامیرعلی.
خب کارمان جواب داد. عین 20 هزارتا مجله ای که چاپ کردیم درعرض دوسه روز تمام شد. خودمان هم راضی بودیم و ظاهرا اقبال عمومی هم با ما بود. ولی فکرش را بکنید از میان شصت هفتاد میلیون بیننده تلویزیون فقط 20 هزارنفر مجله را خریده بودند. می توانست موفقیت بزرگی نباشد. اما این، برای سروشی که دیگر عادت کرده بود درصد بسیاربالایی - حتی شماره نوروزی اش – برگشت بخورد، یک اتفاق ویژه محسوب می شد.
از همین شماره – 1258 - کاغذ مجله LWC  شد و گرافیک را هم نو کردیم و اساساً مجله سروشکل و رنگ و روی قابل قبولی به خود گرفت. بعد از انتشار این شماره، چند نامه تشکر هم از طرف مدیران ارشد آن وقت تلویزیون به دستمان رسید که خب این تشکرها برای همه تازگی داشت.
بلافاصله استارت زدیم برای شماره ویژه جام جهانی فوتبال. آن سال – 85 - سال جام جهانی بود. تلویزیون هم بحث یار دوازدهم را کلید زده بود و خلاصه یادم هست که عملاً کسی اجازه نداشت در تلویزیون از برانکو و تیمش و یا فدراسیون دکتر دادکان انتقاد کند. ماهم که قرار نبود بطور جزیی وارد مساله فوتبال بشویم. قرار بود در آن شماره ویژه، همچنان در حوزه رسانه باقی بمانیم.
در این میان در اردیبهشت 85 ویژه نامه بیست و هفت سالگی سروش را هم منتشر کردیم(شماره 1264). الان که نگاه می کنم می بینم که یادداشت گرفتن از این همه کارشناس، هنرمند موجه، استاد ارتباطات، مسوول تلویزیونی و روزنامه نگار، بسیار کار دشواری بوده که دوستان من در آن زمان انجام دادند. بیش از دویست یادداشت و نظر معتبر و مفید از سرشناسترین و صاحبنظرترین آدم ها در این شماره چاپ شده که بنظرم جالب توجه می آید. اما یک کار ویژه هم کرده بودیم. به محراب قاسم خانی سفارش دادیم یک فیلمنامه کوتاه طنزآلود درباره مجله سروش بنویسد که بزرگمهر حسین پور هم کمیک استریپش را بکشد. محراب براساس شخصیت های مجموعه شب های برره چیزی نوشت که چندان ربطی به سفارش ما نداشت و بزرگمهر هم کارش کرد ولی به نظرم حاصل کار بامزه هم از آب در آمد.
شماره 1268 که ویژه جام جهانی بود 20 خرداد 85 درآمد. من خیلی آن شماره را دوست دارم. برای آن موقع کارهای جالب توجهی کرده بودیم. رامبد جوان را بردیم که با ناصرحجازی مصاحبه کند، با مجید وارث گفت و گو کردیم، عادل فردوسی پور و جهانگیر کوثری را نشاندیم جلوی هم که از هنرگزارشگری حرف بزنند، با هر چهار گلزن تیم ملی درجام جهانی تا آن موقع، مصاحبه کردیم حتی با ایرج دانایی فر در امریکا و البته حسن روشن و مهدوی کیا و استیلی. رضا عطاران و پژمان بازغی را هم بردیم کمپ تیم ملی و گزارشش را رفتیم. عطاران جز علی دایی کسی را نمی شناخت و به شوخی به برانکو گفته بود که اگردر زمین نصفه تیم را تمرین بدهد در جام جهانی می بازیم!
از همین شماره تغییر بعدی را ایجاد کردیم و تعداد صفحات مجله را از 64 به 100 افزایش دادیم که تا انتهای حضور من، سروش صد صفحه ای ماند.
زد و تیم ملی به جام  جهانی رفت و به سرعت حذف شد. من در سرمقاله شماره 1272 با تیتر "یار دوازدهم هم بی تقصیر نبود" صدا و سیما را بابت جلوگیری اش از نقد شدن تیم ملی پیش از جام جهانی یکی ازمقصران حذف تیم ملی دانستم و نوشتم که "شاید بهتر بود تلویزیون سیاستی در پیش می گرفت که مدیریت ناکارامد و مغرور فوتبال پشت حمایت رسانه ملی سنگر نمی گرفت. نیت رسانه ملی همچون اکثر کارشناسان، خیر بود. در این شکی نیست. ولی اگر تحلیل واقعگرایانه تری داشتیم...."
این سرمقاله به مذاق مدیران سیما به خصوص مدیر آن وقت های شبکه سه خوش نیامد. فشارهایی به مدیرعامل سروش وارد شد و او نیز برای بقا از من می خواست که در شماره آینده مجله با امضای خودم چیزی بنویسم و حرفم را پس بگیرم. خب مسلماً عملی نبود. من به نقد معتقد بودم و هستم. نقد را مفیدتر از هرچیز دیگر می دانم و نقد از درون را نیز می پسندم. از همین رو ترجیح دادم به جای این کار، با سروش قطع همکاری کنم. در شماره بعد – شماره 1273 ، آخرین شماره ای که نام مرا همراه خود داشت – سرمقاله ای بدون نام به قلم یکی از همکاران منتشر شد با این تیتر: "جام جهانی و گل هایی که رسانه ملی زد!"
پس از این اتفاق ناخوشایند، دیگر به سروش نرفتم. همکارانم نیز سروش را ترک کردند و عملاً همکاری من با سروش هفتگی بعد از 27 شماره –اواخر تیرماه 85 -  پایان یافت.
وحید سعیدی و مریم صدر در دو برهه دبیران تحریریه سروش بودند، رویا ملکی، رامتین شهبازی، حمید باباوند، آذر مهاجر، آزاده سهرابی، مسیح علوی، امیررضانوری زاده، هادی معیری و لادن بهبودی دبیران بخش های مختلف سروش بودند که از آنها یاد می کنم. علیرضا میرزا مصطفی نیز مدیریت هنری مجله را عهده دار بود. ده ها منتقد مطرح سینما در این 27 شماره در سروش قلم زدند که ذکر نامشان ممکن نیست و با نوشته های اینها عملا سروش پر بود از مطالب خواندنی که در درجه اول برای خود من مفید بود.
بعد از این اتفاق دوست دیگری که گمان کنم نامش عمادی بود جایگزین من شد و البته نکاتی که لازم بود به او منتقل کنم کردم. چندماهی بیشتر از رفتن من نگدشته بود که مدیرعامل سروش با تحصن برخی کارکنان و ایجاد تشنج در مجموعه، برکنار شد و به طرز نامناسبی از سروش رفت.
من اساساً عادت ندارم پس از قطع همکاری با مجموعه ای، پیگیر اتفاقات و تحولات بعدی اش شوم. اصولاً درگیر مقایسه و این حرف ها نمی شوم. حالا هم نمی دانم اوضاع سروش چگونه است. امیدوارم کیفیتش بهتر از دوره ای که درباره اش حرف زدم باشد. هربار هم که همکاران جدید تماس گرفته اند و نظری درباره فیلمی، برنامه ای، چیزی خواسته اند سعی کردم پاسخشان را بدهم و فراموش کنم که روزی آنجا بوده ام.
****
اما هروقت به سروش هفتگی فکر می کنم احساسی دوگانه در من شکل می گیرد. از سویی روزهای خوشی را که در کنار همکاران صمیمی و حرفه ای - که یاد همگی شان به خیر- در راه بهبود اوضاع مجله تلاش می کردیم به یاد می آورم. مجله ای که در نهایت، به کیفیتی قابل قبول رسید و هم خیلی از اهل رسانه و مطبوعات، مدیران و برنامه سازان و هم خود ما را نسبتا راضی کرده بود.
 از سوی دیگر به یاد می آورم تلاش می کردیم در کنار معرفی و ساپورت برنامه های رادیو و تلویزیون, از نقد سیاست ها و برنامه ها غافل نباشیم چرا که معتقد بودیم نقد از درون می تواند بسیار به بهبود کیفیت رادیو و تلویزیون و برنامه هایشان کمک کند و همین اعتقاد باعث جدایی مان شد.
همچنان بر این عقیده ام که نقد جدی و بی تعارف برنامه ها و سیاست ها بزرگترین خدمتی است که می شود به تلویزیون و رادیو کرد. خب مدیران کم طاقت و نقد ناپذیر هم کم نبودند که به حفظ میزشان بیش از بهبود کارشان و ارتقای کیفیت برنامه هایشان علاقه داشتند. آنها ترجیح می دادند تنها در مجله تعریف و تمجید بشوند و سروش ثناگوی بی قید و شرط برنامه ها و سیاست های آنان باشد و ما می خواستیم در کنار حمایت هایمان با نقد کردن اصولی و علمی کاستی ها خدمتی مضاعف به آنان ارایه دهیم. طبعا من شرط ثناگویی صرف را نپذیرفتم. روزهای آخر، روزهای تلخ و سختی بود و تصمیم تلخ و سختی نیز.
نمی دانم حالا اوضاع چگونه است ولی برای همکاران فعلی ام در سروش هفتگی - و سایر سروش ها اگر منتشر می شوند - بهترین آرزوها را دارم و همچنان امیدوارم مدیران صدا و سیما به اهمیت نقد پی برده باشند و از امکان سروش هفتگی برای رفع معضلات و کاستی هایشان بهترین بهره را ببرند.

این مطلب در شماره اول خرداد 93 مهرنامه به چاپ رسیده است.

/ 0 نظر / 42 بازدید