پدر بزرگ - داستان کوتاه

يادت هست پدر بزرگ؟ چهار، پنج روز بعد از آنكه مادر بزرگ را خاك كرده بوديم، آن روز باراني پاييز را يادت هست؟ كنار همين پنجره، خيره به بيرون نشسته بودي! بخار دهانت روي شيشه پنجره، دايره اي تار، ساخته بود. چشمهايت خيس بودند. باران، بي امان مي باريد. از من پرسيدي: «حميد جان، بابا... تو ميگي اين بارون چه قدر توي زمين فرو ميره...؟!
و صدايت آشكارا ميلرزيد و من نميدانستم چرا بايد اين را بدانم.
و بعد برايم از روز عروسي تان گفتي كه باران شديدي باريده بود و تو و مادر بزرگ حسابي خيس شده بوديد و مادر بزرگ سخت مي لرزيد. تو به چشمهايش خيره شد و صداي به هم خوردن دندانهايش را شنيدي!
حالا من كنار همان پنجره خيره به بيرون ايستاده ام.
بخار دهانم روي شيشه پنجره دايره اي تار ساخته، چشم هايم خيس است، باران بي امان مي بارد و من هنوز نميدانم اين باران چه قدر در زمين فرو ميرود!
يادت بخير پدر بزرگ!

/ 4 نظر / 3 بازدید
پدرام دانش

سلام ! هر دو داستان را خواندم . قصه پدربزرگ ؛ لطيف و پر احساس بود ولی در قصه عندالمطالبه ؛ رگه هايي از خصم و جبهه گيری عليه زنان ديده می شود ؛ يعنی روشی که تهمينه ميلانی در آثارش در مورد مردان بکار می گيرد . فکر می کنم با اين < چاقو رو بده قيچی رو بگير > ها ؛ مشکل زن و شوهرهای ما با قضيه مهريه ؛ حل نخواهد شد . با تمام اين حرفا بايد عرض کنم که از من يکی بهتر می نويسيد . روزگارتان خوش !

گوشه گیر

ياد هردو شون به خبر پدر بزرگا و مادر بزرگا . پدر بزرک من پارسال فوت کرد فروردين . مادربزرگم پارسال فوت کرد ارديبهشت . پشت هم پر کشيدن و رفتن . مطلب امروزت بد جوری حای به حاليم کرد . خدا کنه هر جا هستن زير بارون خوش باشن با هم ديگه .

خانه آدم کجاست ؟

سلام. یادشون گرامی یاد پدر بزرگ خودم افتادم و اولین مطلب وبلاگم http://persianblog.ir/?date=13810801&blog=ejamali