نگاهی به فيلمنامه شهر زيبا

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شبکه دوراهيها 

                       

شهر زيبا همانند رقص در غبار درباره موقعيت بغرنج آدمهاست. آدمهايي که هر يک در دو راهه تصميم‌گيري گير افتاده‌اند. ابوالقاسم ميان رضايت دادن و گرفتن ديه دختر مقتول خود مردد است. اعلاء ميان پذيرفتن يک ازدواج اجباري و عشق نيلوفر ترديد دارد؛ چرا که اولي ممکن است به نجات دوست قاتلش منجر شود و دومي شايد به اعدام او بينجامد. نيلوفر نيز ميان عشق اعلاء و نجات جان برادرش در ترديد است. همسر ابوالقاسم نيز وضعيتي مشابه دارد. فرهادي با اسير کردن آدمهاي قصه‌اش در چنبره روابط و موقعيتهاي پيچيده، سعي دارد «شرايط» موجود در جامعه را به عنوان تنها مقصر قضيه معرفي کند و همه آدمهاي داستان را قرباني درگيري با اين شرايط بداند. به واقع، مانع اصلي پيش‌روي تمام شخصيتها، «شرايط» است و همين تلاش آنها براي غلبه بر اين موانع، داستان را به پيش مي‌راند.

اکبر که تازه 18 سالش شده، بايد به جرم قتل يک دختر اعدام شود. قانون مي‌گويد که يا بايد خانواده مقتول نيمي از ديه کامل را بپردازند تا قاتل اعدام شود و يا خانواده قاتل بايد به هر ترتيب رضاي خانواده مقتول را جلب کنند. حالا تصورش را بکنيد که حتي اگر خانواده مقتول بخواهند با دريافت پولي رضايت دهند، باز هم بضاعت خانواده قاتل، قد ندهد! اينها همه در شرايطي بغرنجتر مي‌شود که خانواده دو طرف در شهر زيبا مشکل مالي شديد داشته باشند و رقم ديه برايشان، عددي نايافتني است. به اينها اضافه کنيد که خانواده مقتول يک دختر معلول داشته باشند که نياز به عمل جراحي هم داشته باشد! در چنين شرايطي فرهادي پاي قانون را وسط مي‌کشد و آن را به عنوان مقصر اصلي معرفي مي‌کند. او حتي ابوالقاسم را که در رضايت دادن سرسختي مي‌کند، مقصر نمي‌داند. او حقي را که قانون به او عطا کرده مي‌خواهد و فرهادي در شهر زيبا اصل اين «اعطاي حق» را به نقد مي‌کشد. هيچ کس طرفدار قصاص نيست، حتي قاضي دادگاه و پيشنماز مسجد. گرچه هيچ کس هم عمل قاتل را تأييد نمي‌کند، حتي اصغر فرهادي! فيلمنامه شهر زيبا حشو و زوايد ندارد. همه چيز در خدمت يک محور اصلي است و داستانهاي فرعي همگي تقويت‌کننده همان داستان محوري‌اند.

انگيزه تمام شخصيتها براي اعمالشان کاملاً شفاف و روشن است و همين، کليد اصلي درک شخصيتها و همدلي با تک تک آنهاست.

شهر زيبا به زعم من، يک فيلمنامه «نمونه‌اي» است که مي‌توان از آن به عنوان الگويي براي يک فيلمنامه استاندارد ياد کرد.


 

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
احسان

فیلمهای این کارگردان جوان رو باید ببینم. منو یاد کتاب معروف کافکا انداخت... هرچقدر فکر میکنم اسم کتاب یادم نمیاد... . از نوشته هات لذت میبرم. موفق باشی