میان خاطره هایمان زندگی می کنیم / یادداشتی بر فیلم خسته نباشید/ مجله آسمان

میان خاطره هایمان زندگی می کنیم

کیوان کثیریان
کلوت؛ این کلمه شاید بیش از هر واژه ای در "خسته نباشید!" تکرار می شود؛ منطقه کمتر شناخته شده ای که نماینده ای است از زیبایی های بکر و منحصر به فرد سرزمین مادری زنی که این سرزمین را مال خود نمی داند چون از آن خاطره ای ندارد.
"خسته نباشید!" به عنوان نخستین ساخته محسن قرایی و افشین هاشمی، موضوع هویت و سرزمین مادری را دستمایه قرار داده تا دو نوع نگاه به زندگی را در معرض دید و قضاوت مخاطبانش قرار دهد.
زنی که از پنجسالگی در ایران نبوده و شوهر زمین شناسش که اساسا کانادایی است دو نگاه کاملا متفاوت به زندگی دارند.
فیلم برای تبیین این دو نگاه دو قطب متضاد می سازد؛ مردی که اهل ریسک  و تجربه کردن است و سعی می کند دنیا را بگردد، زیبایی ها را ببیند، و لذت زندگی را دریابد و زنی که دچار بحران هویت است، بی تاب و افسرده است و در عین حال نگاه پسیمیستی و بدبینانه خود را رها نمی کند.
مرد با آنکه غربی است و زبان فارسی نمی داند تلاش می کند با آدم ها ارتباط برقرار کند و زن با اینکه ریشه ایرانی دارد، به خاطراتش علاقه ای ندارد، محتاط و منزوی است، از برقراری ارتباط با دیگران اکراه دارد و گاه عاجز است.
فیلم تلاش می کند نگاه جهانشمول داشته باشد و مانع تفاوت زبان را از سر راه ارتباط میان آدم ها بردارد. مقنی کرمانی و زمین شناس کانادایی هریک با زبان خود حرف می زنند ولی انگار حرف هم را می فهمند و با هم آشنایند، زمین شناس با ملودی غربی سازدهنی می زند، طبیب کرمانی، محلی می خواند، دو زن که عزیزانشان را از دست داده اند زبان هم را نمی دانند اما درددل می کنند و در انتهای فیلم با تحولی که زن در نگاهش به زندگی پدید می آورد، کم کم کلماتی از زبان مادری را نیز به یاد می آورد و مانع زبان نیز از میان برداشته می شود. از سوی دیگر مرد نیز با یاد گرفتن عبارت خسته نباشید و تکرار آن سعی می کند وارد رابطه مثبت با آدم ها شود.
"خسته نباشید!" سعی کرده مشترکات فرهنگی در فرهنگ های مختلف را کشف کند و ریشه های فرهنگی را یادآور شود. زنی که در ابتدا نسبت به سرزمین مادری اش عرقی ندارد، در انتها به بستگانش، زبانش و ریشه هایش در سرزمین مادری توجه نشان می دهد. او مادری است که فرزندش را از دست داده و حس مادری را دوباره وقتی به دست می آورد و از آن لذت می برد که هویتش و سرزمین مادری اش را می پذیرد.
اکثر شخصیت های فیلم درگیر چیزهایی هستند که از دست داده اند و یا هنوز به دست نیاورده اند. ماریا و رومن فرزندشان را در حادثه ای از دست داده اند، خاله حکیمه خواهرزاده اش را در جنگ از دست داده و حسین هم برادرش را. مرتضی اما دایم در تب و تاب کندن و رفتن است برای به دست آوردن چیزهایی که درست نمی داند چیست و در این مسیر، نگاهش با نگاه رومن در تعارض است. شاید فقط  عشق بتواند پاگیرش کند و هیجان رفتن را در او فرو بنشاند.
رومن اما، به ریشه ها وفادار است. حتی به سرزمین مادری همسرش علاقه نشان می دهد، دایم در حال تماشاکردن و عکس انداختن است، آسمان را می بیند، ستاره ها را، روی زمین را، زیر زمین را، تجربه گراست و ریسک پذیر و پسرش را هم با همین رویکرد تربیت کرده. پسر نیز در یکی از این تجربه کردن ها جانش را باخته اما رومن سعی می کند فراموش کند و از زندگی لذت ببرد. گذشته را گرامی می دارد اما فقط خوبی هایش را به خاطر می سپارد. تلاش رومن برای تغییر نگاه همسرش و احیای شور زندگی در او تا انتهای فیلم بی نتیجه بوده. اما کلوت مقصدی است که رسیدن به آن، شعله عشق سرزمین مادری را در دل ماریا روشن می کند و کلوت انگار عصاره سرزمین مادری است.
رومن می خواهد این آموزه را برای نجات همسرش به او القا کند که؛ "ما برای خاطره هایمان زندگی نمی کنیم بلکه میان آنها زندگی می کنیم"، "زندگی همین ارتباط های روزمره است" و اینها حرف های خود فیلمسازان است که از دهان رومن بیرون می آید.
ماریا ترسو و محافظه کار است. اهل ریسک و خطر کردن نیست. رابطه تخریب شده او و همسرش رومن هم از همین اختلاف دیدگاه نشات می گیرد. از خاطراتش گریزان است، چون فرزندش را به یادش می آورد و دایما با خاطرات او درگیر است، دنبال مقصر می گردد و ای کاش ها را مرور می کند. اما اینکه این پیله ضخیم را چگونه می شکافد و به ناگاه متحول می شود در فیلم چندان پررنگ نیست. گفت و گوی کوتاه او با خاله حکیمه تنها جایی است که او با کسی به  همدردی می رسد و درد مشترک را تجربه می کند اما مشکل اینجاست که چیزهایی که حکیمه به او می گوید چندان کلیدی و حس برانگیز نیست که موجب تحولش شود؛ "آدم به ازدست دادن عادت میکنه اما فراموش نمی کنه". گرچه پس از این بحث نیز تغییر فاحشی در روش فکری او دیده نمی شود (سکانس خواب روی پشت بام و گفت و گوی او با همسرش) ولی صبح فردا ناگهان به آدم دیگری بدل می شود که می خواهد راه های تازه را تجربه کند و ماجراجو و تجربه گرا می شود، پشت ماشین مینشیند و ویراژ می دهد و به بستگانش هم تلفن می زند. برای این تغییر ماریا گرچه زمینه های کمرنگی تدارک دیده شده اما دلایل کافی و قانع کننده در فیلم وجود ندارد.
بازی ها در فیلم مجموعا قابل قبول است؛ جلال فاطمی به اندازه کافی باورپذیر هست و غوغا بیات نیز. اما دو بازیگر جوان فیلم تا حدودی اور اکت هستند و بیش از حد در میمیک و حرکت، اغراق غیر لازم در کارشان دیده می شود.
لوکیشن کویر و فضای عمومی در این فیلم، بی اختیار آدم را یاد "خیلی دور، خیلی نزدیک" می اندازد و حضور میرکریمی در این فیلم به عنوان تهیه کننده، این حس را تشدید می کند.
نخستین ساخته هاشمی و قرایی در مجموع فیلم خوش ساخت و قابل قبولی از آب درآمده و خوشبختانه از خطر شعارزدگی هم به سلامت جسته است. آنها از جمله معدود فیلم اولی های سال گذشته بودند که بی شک آینده ای بهتر در سینما خواهند داشت.
 این مطلب در هفته نامه آسمان  شماره 69 / 23 آذر 92 به چاپ رسیده است

/ 0 نظر / 18 بازدید