ناگهان چقدر زود دير مي‌شود

ديشب خبر دادند، يكي از بستگان سالمندم به كما رفته و شايد ديگر، هرگز باز نگردد. ديشب نخوابيدم و تلخ گريستم. خوب يا بد، من آدم خاطره‌بازي هستم و او كه حالا روي تخت ICU بي‌حركت خوابيده، بخش مهمي از خاطرات من و تكه ای از وجود من است.
چادرش كه بدجوري بوي كودكي مرا مي‌داد به يادم مي‌آورد كه چقدر - واقعاً چقدر - از كودكي‌ام، از خودم دور شده‌ام و هر وقت خم مي‌شدم تا او با بوسه‌هاي آبدار و پرملاتش، صورتم را خيس كند، تمام وجودم سرشار مي‌شد از حس ناب كودكي.
الآن كه فكر مي‌كنم، مي‌بينم چقدر دوستم داشت و چقدر دوستش دارم و چقدر دوست داشت ببيندم و چقدر دوست دارم ببينمش و چقدر شوخ طبعي و سرزندگيش در آن سن و سالن برايم جذاب وعجيب بود و چقدر - واقعاً چقدر - كوتاهي كردم در ديدارش و چقدر هميشه گلايه داشت از من. وما چقدر در ديدن آدم‌هاي مهم زندگي‌مان كوتاهي مي‌كنيم و چرا هيچ‌وقت باورمان نمي‌شود آدم‌هاي مهم زندگي‌مان هم ممكن است بميرند و چقدر هميشه دير اين را مي‌فهميم و گاهي چقدر دير مي‌رسيم. لعنت به فاصله. لعنت به زمان. لعنت به زمانه.
بخشي از خاطرات من، تكه‌اي از وجود من حالا كيلومترها دورتر روی تخت ICU به كما فرو رفته است. دعا كنيد نميرد. دعا كنيد چشم وا كند. من يك فرصت ديگر مي‌خواهم. دعا كنيد دير نشود. برايش دعا كنيد. برايم دعا كنيد.

/ 3 نظر / 3 بازدید
بهزاد

کيوان جان٬ وقتی هستيم هم نيستيم. يا در گذشته ها و خاطرات سير می کنيم يا با آرزوهاي دور و درازمان لاس می زنيم... اميدوارم همه ما انسان های پفکی هوشیاری درک لحظه٬ لحظه زندگی را داشته باشیم٬ و گر نه که هميشه دير است.

كاوه

سلام كيوان جان .... من رابطه بين عشق و تارانتينو رو زياد تنگاتنگ نميبينم

sepideh

سلام چقدر سخته دور شدن از کسائی که دوسشون داری و دوست دارن. چقدر بده که آدمائی رو که دوسشون داری ازت دورن و ازشون دوری. ای کاش ميشد اين فاصله هارو برداشت اون زمانی که تو بهشون احتياج داری يا اونا ميخوانت اما ... ناگهان خيلی زود دير شد و تو نرسيدی!!