تلخ، سياه، گس ـ داستان کوتاه

تلخ، سياه، گس


صداي «جرينگ» اولين سكه را كه بيخ گوشم مي شنوم تازه مي فهمم چه خبر شده است. سكه دوم هم قل ميخورد و صاف مي آيد به طرفم، دو سه چرخي ميزند و آرام مي نشيند كنار دستم. تلواسه اي غريب مرا در برمي گيرد؛ تلخ، سياه، گس!
چه قدر زنجموره ميكند اين زن! صورت چرا مي خراشد؟ به او ديگر چه كسي خبر داده است؟
صداي جرينگ جرينگ سكه هايي كه بي وقفه به سويم برتاب مي شوند دلواپسم ميكند و به ياد مي آورم دلواپسي آخرين خلسه خاكستري ام را. خلسه اي ناتمام كه مثل موج خراميد در تار و پود كالبدم و كران تا كران وجودم درنورديد و بست چشمانم را. و بست آخر، چشمانم را.
و اينك اين منم؛ با سرنگي در آرنج، آرميده در كنار جوي آب خيابان با چشماني كه آسمان را نشانه رفته اند.
كسي چشمان باز مانده ام را با كف دست مي بندد و ديگري پارچه اي خاكستري را روي صورتم مي كشد. خاكستري به رنگ دود. پارچه بوي نا ميدهد و بوي دود. و به يادم مي آورد حديث مكرر انبر و زغال و دود و مجمر را!
نوري عظيم توي چشمانم ميدود. سبك تر شده ام. يكي انگار مرا مي كشد بالا. بازهم بالاتر. هزاران آدم را مي بينم در خيابان شلوغ، هريك با سكه اي در دست به كنار جوي آب كه
مي رسند سكه را پرتاب ميكنند. باز هم مي روم بالاتر. تلواسه اي آشنا مرا در برمي گيرد؛ تلخ، سياه، گس!
باز هم بالاتر. زنم را مي بينم كه زير باراني از سكه همچنان زنجموره مي كند و صورت
مي خراشد بالاي سر پارچه اي خاكستري كنار جوي آب و هر لحظه كوچك مي شود و كوچكتر.

/ 4 نظر / 5 بازدید
aidin

سلام دوست عزيز. شايد باور نکنی .دقيقآ قبل از خواندن مطلبت ؛ داشتم به همين موضوع و طرح فکر می کردم. شاد و موفق باشی. بازم به وبلاگ خوبت سر می زنم.

mina

سلام. دستت درد نکنه از داستانی که نوشته بودی. ولی فکر ميکنم نثرت برای يه داستان زياد خوب نبود. ببخشيد که اينقدر رک حرف ميزنم.

namaloom

سلام مثل هميشه از نوشته هات لذت بردم.

anita

سلام دوست عزير بی نظير بود