بن هور -داستان کوتاه

ديروز

باقر علی را ديدم.پس از مدت ها.اين بار اما با هميشه فرق داشت.
پيرمردی شده بود فرتوت.سرش پايين بود.وقتی راه می رفت تلو تلو می خورد.
از کنارش که رد شدم اصلامرا نديد. وقتی سلام کردم اصلا نشنيد.
هيچ وقت اين طوری نديده بودمش.يعنی راستش هنوز نديده بودم که روی پاهايش راه برود.تا يادم می آيد باقر علی را سوار بر گاری يک اسبه اش ديده بودم؛با اسبی سفيد.
هنگامی که بر گاری اش سوار بود غرور يک سردار فاتح جنگ را در چهره اش می ديدی و
بن هور را به ياد می آوردی با همان صلابت وشکوه.

ديشب

به خانه که آمدم از پدرم شنيدم که اسب سفيد باقر علی سه روز پيش مرد.

امروز

من و پدرم در مجلس ختم باقر علی نشسته ايم؛قرآن می خوانند .
پدرم به کلمات قرآنی که روی رحل جلويش باز است نگاه می کند و من چشم دوخته ام به
عکس رنگ و رو رفته باقر علی که توی قابی سياه در گوشه ای از مسجد گذاشته اند.

امشب

به خانه که که بر می گرديم می خوابم.در خواب باقرعلی رامی بينم سوار بر گاری
يک اسبه اش ؛ با همان غرور و صلابت بن هور!

/ 0 نظر / 4 بازدید