حکایت یک عاشق با دو ستاره

حکایت یک عاشق با دو ستاره

کیوان کثیریان
"عصبانی نیستم" را از یک منظر می توان فیلمی با مایه های پررنگ اجتماعی دانست. مشکلات معاصر نسلی که تازه دهه دوم زندگی شان را پشت سر گذاشته اند و نمی خواهند اجازه دهند شرایط، خودش را به آنها تحمیل کند. در میانه مشکلات و موانع رنگ و وارنگ، این نسل با مدل خودش اعتراض می کند، با مدل خودش درس می خواند، کار می کند، زندگی می کند، با مدل خودش حقش را می گیرد، با مدل خودش عزاداری می کند و با مدل خودش عشق می ورزد.

عاشقی کردن قهرمانان "عصبانی نیستم"، گرچه نمود بیرونی ظاهراً متفاوتی دارد اما تا حد زیادی با فرمول های رایج عشق ورزی کلاسیک مطابق است. شکل کلی ارتباط نوید و ستاره چیزی جز همان کلیشه آشنا و تکراری نیست؛ یک جوان فقیر عاشق دختری می شود که پدرش به ازدواج این دو راضی نیست و می خواهد دخترش را خلاف میل او به خواستگار پولدار بدهد. این کلیشه شاید هزارسال در ادبیات و سینما عمر دارد! اما همین کلیشه در عصبانی نیستم چنان در شرایط و مقتضیات روز جامعه معاصر ما و این نسل تنیده است که از آن بوی تازگی حس می شود.

ستاره برای نوید جبران همه چیزهایی است که حقش بوده و از او دریغ شده. به او در دانشگاهی که شاگرد اولش بوده یک ستاره داده اند و از ادامه تحصیل محرومش کرده اند و حالا او می خواهد در عوض آن، این یکی ستاره را - که گمان می کند ستاره اقبالش است - از همان دانشگاه بگیرد و مال خود کند.
آشنایی نوید و ستاره مثل خیلی از فیلم ها وداستان های عاشقانه از تضاد و تعارض آغاز می شود(نمونه دم دستی اش همسفر مسعود اسداللهی!) با این تفاوت که در "عصبانی نیستم" براین اختلاف تاکید نمی شود و تنها به عنوان بهانه جلب توجه آنها نسبت به یکدیگر مورد استفاده قرار می گیرد. اعتراض و انتقاد تند و شجاعانه ستاره نسبت به سخنرانی نوید در کلاس جرقه علاقه میان آن دو را می زند.

وجوه مشترک این دو دانشجو که به هم دل داده اند هم گستره وسیعی را شامل می شود که هرکدام آنها به این ارتباط عمق و وسعت بیشتری می بخشد. از غذا دادن به یک گربه بگیر تا نشستن کف خیابان و شمع روشن کردن وعزاداری به شیوه ای متفاوت برای همکلاسی فقید.
نوید نمی داند چطور با پدر دختر مواجه شود، او هم مثل همه عاشقان در چنین شرایطی ته دلش خالی می شود، به وضع موجود خودش آگاه است، می داند یک دانشجوی اخراجی بیکار نمی تواند ستاره را خوشبخت کند اما باز کوتاه نمی آید تا دختر مورد علاقه اش را به دست بیاورد. اما او هم مثل همه عاشقان امیدوار است معجزه ای اتفاق بیفتد و به یکباره همه چیز درست شود. روی توانایی اش در تغییر دادن شرایط ، زیادی حساب می کند. اما او هم مثل خیلی از عاشقان فقیر، مقابل خواستگار پولدار و پدری که امیدوار است او دست از سر دخترش بردارد، تحقیر می شود. پس هم بر پدر دختر می شورد و هم با خواستگار پولدار درگیر می شود تا با طغیان بی مهار خود، به همه چیز تیر خلاص بزند و همه را به همراه خود نابود کند.

ستاره و نوید هم مثل همه عاشقان از همان اول کار به آخرش فکر می کنند و همین "آخر" نامعلوم که بلای جان همه عشاق است، گریبان آنها را هم می گیرد. در "عصبانی نیستم" این آخر از ابتدا چهره اندوهبار و دهشتناکش را به آنها نشان می دهد؛ انگار می دانند به قدر کافی مانع جلوی پایشان هست که نگذارد آب خوش از گلویشان پایین برود و از همین بابت در پسِ با هم بودنشان غمی عمیق نهفته است. وقتی به محبوبشان نگاه می کنند، حجم عظیم غم جدایی را درچشم هایشان می شود خواند که محتوم است و گریزی از آن نیست و آنچه جاری می شود اشکی است نه از شوق کنار معشوق بودن که از واهمه یک جدایی دردناک و ناگزیر.

اما این شیوه عشق ورزیدن قهرمانان "عصبانی نیستم"، بخش بزرگی از نسل جوان امروز جامعه را پوشش می دهد؛ نسلی که از فردای خودش بی خبر است، آنقدر مقهور شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه است که تا مرز گذشتن از علاقه اش به طرف مقابل پیش می رود تا او را بدبخت نکند! توقع بچه های عاشق "عصبانی نیستم"، حداقلی است. آنها فقط می خواهند کنار هم باشند و کسی سنگ جلوی پایشان نیندازد و آزارشان ندهد وگرنه آرزوی داشتن یک سرپناه، یک کار پردرآمد و یک زندگی آرام برایشان آرزوی محالی است. مثل همه عاشق های دنیا از کنار هم بودن لذت می برند و بهترین لحظاتشان را کنار هم تجربه می کنند اما عصبیتی که در ابراز عشق به هم نشان می دهند و بروز زمخت و دور از ظرافت عواطفشان نسبت به یکدیگر، ویژگی اجتناب ناپذیر همین نسل است. نسلی که ناآرام است و همواره نگران و بی امید، نسلی که در بسیاری از موارد به دلایل اقتصادی یا هردلیل دیگری حمایت مادی و پشتیبانی معنوی خانواده را هم به همراه ندارد. نسلی که دائم از اطراف تحت فشار است و باید دائم با شرایط آزارنده و محدود کننده اطرافش بجنگد. نسلی که خسته است، تنهاست و تلاش می کند برای رهایی از این تنهایی، به خودش پناه بیاورد.

قهرمانان "عصبانی نیستم" نمی خواهند عشق را فراموش کنند. آن را حق خود می دانند. نمی خواهند بی عشق زندگی کنند و نمی خواهند زیر فشارشرایط، همدیگر را از دست بدهند. آنها میان جمع تنهایند، درک نمی شوند، آزار می بینند ولی به عشق پناه می برند. می خواهند با عشق ورزیدن زخم هایشان را درمان کنند. زخم ها اما عمیقند. عمیق تر از آنکه به عشق فرصت ابراز وجود بدهند. شرایط دوروبر، موانع پرشمار و فشارهای محیطی عاشقان را برآن می دارد تا از سرعشق، خود را از سر راه معشوق برداند تا قصه عشق از مسیر دیگری، راهش را پیدا کند. 

عاشق "عصبانی نیستم" هم علیه موانع پیش رویش طغیان می کند و هم خود را قربانی می کند، دست به خودویرانگری می زند تا شکست را مقابل اقتصاد و سیاست بپذیرد، تا اقتصاد بر عشق پیروز شود و معشوق در رفاه بیشتر زندگی کند. این فاجعه در روز، بارها در عالم واقع دارد رخ می دهد و دیگر چیز تازه ای نیست.
قهرمانان "عصبانی نیستم" دائم خودشان را قورت داده اند، کلافه اند، سرسام گرفته اند، دلشوره دارند، همه محیط پیرامون دائم عصبانی شان می کند و دائم باید به خود تلقین کنند که عصبانی نیستند. و شاید همین موجب می شود که در دیگر درعشق ورزیدن مراعات چیزی را نکنند، آنارشیست باشند و هیچ آداب و ترتیبی نجویند.

ادبیات ابراز عشق در میان این نسل هم با پیشینیان متفاوت است. بچه های این طیف از این نسل عشق شان را توی صورت هم فریاد می زنند. از کلماتی استفاده می کنند که شاید در ادبیات رسمی اساساً محترمانه نباشد اما در این بستر، بار عاشقانه سنگینی با خود حمل می کند؛ دیوونتم، می میرم برات، خرتم، سگتم، .... ، دشنام دادن و یا رد وبدل کردن عباراتی مثل "وحشی سنتی" یا "حیوون" در لحظات اظهارعلاقه، استفاده از عبارات کاملاً غیرمودبانه در لحظه عذرخواهی به همراه اهدای یک شاخه گل! و استفاده از این عبارات در احوالپرسی؛ پکری؟ پنچری؟!
این تغییر ادبیات یقیناً ریشه های مشخص روانشناسانه و جامعه شناسانه دارد که بحث درباره آن در صلاحیت این نوشته نیست.

این مطلب در مجله فیلم، کتاب سال 1392 به چاپ رسیده است. 

/ 0 نظر / 21 بازدید