اين آقاي «بورقاني» اصولاً آدم بامزه اي است!!

داشتم ورق پاره هايم را مرتب ميكردم كه به نوشته اي چاپ نشده برخورد كردم. گويا آن را در بهار سال ۷۶نوشته ام. به نظرم بي مناسبت نيامد در اين روزها كه نمايشگاه مطبوعات تازه پايان يافته و بحث «سخت و زيان آور» بودن شغل خطير روزنامه نگاري، نقل بعضي
محافل است، اين چند خط را بخوانيد تا بدانيد اين شغل ما گاهي چقدر – واقعاً چقدر – سخت و زيان آور مي شود! حتي سخت تر از كار معدن. ترا به خدا يه كمي شانه هاي ما را بماليد!


از امروز قرار است مسؤوليت يك صفحه از يك روزنامه تازه پا به عهده من باشد. معاون سردبير به من تكليف كرده بود ساعت 12 ظهر در دفتر مجله حاضر باشم تا مطالبي را كه روز پيش براي حروفچيني تحويل داده بودم به صفحه بند بسپارم و تا پايان كار «بالاي سر صفحه بمانم».
رأس ساعت 12 در دفتر روزنامه حاضر شدم. از مسؤولان روزنامه هيچكس، حتي معاون محترم سردبير حضور نداشت.مطالب من هنوز حروفچيني نشده بود. در اتاق خالي سردبيري – كه پر از روزنامه هاي رايج یومیه بود – نشستم. خودم را با ورق زدن روزنامه ها سرگرم كردم. دو ساعت گذشت. خبري نبود. آقاي درشت هيكلي وارد اتاق شد و پاي روزنامه ها نشست. يك ورق كاغذ جلويش گذاشت و شروع كرد به نوشتن از روي خبرها و مطالب روزنامه هاو من زير چشمي و با تعجب نگاه ميكردم. گاهي هم قيچي به دست، چيزهايي را از روزنامه مي بريد. هر از گاهي هم فرياد مي زد؛ «ممد... ممد آقا»و پيرمردي وارد مي شد.
- اينارو ببر حروفچيني. بگو زود ميخوام. لفتش ندن ها!
همان مطالب را به پيرمرد داد.
- يه چايي هم بيار قربون دستت!
بعد به طرف تلفن هجوم برد و گوشي را برداشت، كلي شماره گرفت و بالاخره موفق شد. قهقهه بلندي كشيد و فرياد زد:
- مخلصيم... بابا كجايي تو پسر ... من چاكرتم...
صدايي دورگه از بيرون اتاق او را خطاب قرار داد؛
× آقاي ...، خودكشي فرمانده نيروي...، ميخواي؟
آقاي درشت هيكل همانطور كه گوش تلفن دستش بود جواب داد:
- آره، آره... ميخوام...
و با تلفن ادامه داد:
- خيلي خسته ام جون تو، سخته ديگه، چاره چيه؟...
معلوم بود آن كه بيرون اتاق فرياد مي زند، مشغول مرور تلكس خبرگزاريها است و اين آقاي درشت هيكل هم دبير يكي از سرويس ها.
× آقاي... اينو چي؟ نميخواي؟ خنك كردن خرسها با يخ؟!
- ميخوام جانم، بزن... نه نه با شما نبودم... آره مي گفتم، ما رو بايد با پونزده سال بازنشست كنن... والا... مشكله... كار فرهنگيه ديگه... چيكارش مي شه كرد... .
× آقاي ....! دولت برنج شاليكاران را...
-نه عزيزم، نه نميخوام.
و با تلفن ادامه داد:
- آها اون پسره؟ ... بگو بياد. وارده ديگه؟ اصلاً كامپيوتر بلده؟...
× آقاي .... فروش فرش دستباف به پايينترين...
- نه بابا اينا چيه ميخوني؟ ... نميخوام...
× مسابقه دوي انسان با گاو نر!؟
- بزن، بزن، اينو ميخوام!
و با تلفن ادامه داد:
- برنامه؟ برنامه چي؟ آها كامپيوتر ما، برنامه ما...؟!
نگاهي به من انداخت. خودم را به نشنيدن زدم و با روزنامه ها سرگرم شدم. او ادامه داد:
- برنامه ما اوپله! ... اوپل. بگو اگه بلده بياد... آره چه اشكالي داره... اوپل ميگاش!!
حدس زدم، بايد منظورش «اپل مكينتاش» باشد. ناخود آگاه و زيرلبي طوري كه بشنود گفتم:
= «اپل مكينتاش!»
نگاهي به من كرد و با صداي بلند به تلفن گفت:
- نه جانم، اوپل چيه؟ ميگم اپل... آره ... اپل مگيناش!!
ديگر چيزي نگفتم. باز هم صداي همكار تلكسي بلند شد:
× آقاي ...! صادرات زيتون رودبار...
- نه جانم به درد نميخوره. نه.
× كلاس براي موبايل داران!؟
- ميخوامش، بزن!
و باز هم با تلفن؛
- آقا بگو بياد ديگه، حقوق؟ درستش مي كنيم. بگو بياد حالا.
× آقاي ... در تاشكند... تاشكند مال كجاست؟!
آقاي درشت هيكل انگار كه سؤال عجيبي شنيده باشد سري به نشانه تأسف تكان داد و نگاهي از سر تحقير به بيرون اتاق انداخت و پاسخ داد:
- به به! هنوز تو نميدوني تاشكند... آخه آدم چي بگه... ارمنستانه ديگه پسر! ... پرسيدن داره آخه؟ ... ميخوام. آره، بزن.
و باز هم سري به تأسف تكان داد و با تلفن ادامه صحبتش را پي گرفت:
- چشم، چشم، حتماً،مخلصتم هستم. يادت كه نميره... اپل مگيناش! قربونت برم، يا علي.
گوشي را گذاشت. يك دسته كاغذ از جلويش برداشت و از اتاق بيرون رفت. مطالب من هنوز حروفچيني نشده و ساعت 3 بعد از ظهر است. يكي ديگر از روزنامه هاي صبح را باز مي كنم. تيتري اينچنين خودنمايي ميكند:
«بورقاني: روزنامه نگاري علم و هنر مي خواهد!»
اين آقاي بورقاني* اصولاً آدم بامزه اي است!!

*معاون مطبوعاتی وقت

/ 5 نظر / 5 بازدید
لوییس

سلام خوشحالم که وبلاگ شما را پيدا کردم موفق باشيد

حامد عطايي

بی صبرانه منتظر انتشار ويژه نامه فيلم نگار هستم. پيروز باشی و سر بلند....... دوما برادر ، من بالاخره بايد بفهمم که شما ما رو قبول داری يا نه؟ !! اين جوری که نميشه که به ما محل نمی گذاری.... هنوز از من بد بخت دلخوری؟ نه؟ .......... منتظرم منتظرم و باز هم منتظر شما می مانم.......

حامد عطايي

من اگر دل شما را يک ماه پيش شکستم از نادانی و بد بختی ام بوده. من بد بخت بيچاره را تحويل بگيريد. بيائيد اشکال کارم را بگيريد. منتظرم بدرود موفقد و سربلند و پيروز باشی .

حامد عطايي

مبارکه آقا......... مسئوليت کدام صفحه از کدام روزنامه؟ موفق باشی و پيروز

حامد عطايي

آهان اين قضيه مسئول صفحه روزنامه مال قبل است... متوجه نشدم