نگاهی به فيلم های جشنواره ۲۳(۱)

يك تكه نان<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

داستاني نه تازه

وقتي قرار باشد كمال تبريزي درباره معجزه فيلم بسازد حاصل كار، لااقل، كنجكاوي برانگيز جلوه مي‌كند. داستان يك تكه نان همانند تمام همتايان خود اينجا چراغي روشن است، قدمگاه و تولد يك پروانه در روستا به وقوع مي‌پيوندد. فضاهاي باز و بكر و خلوت، اين امكان را به فيلمنامه‌نويس داده است تا از طبيعت به عنوان يك عنصر مؤثر در داستان بهره ببرد و حضور خداوند را به بهانه خلق زيبايي‌هاي كوه و دشت بيشتر به رخ بكشد.

در فيلمنامه يك تكه نان، حرف اصلي، رسيدن است. رسيدن يك انسان به قله وصل قيس. جوانكي كه از ناكجاآباد آمده و لوح ضميرش از هر آن چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است، در مسيري قرار مي‌گيرد كه انتهاي آن اتصال به منبع رحمت است. او در اين مسير تنها كسي است كه راه درست را انتخاب مي‌كند. دست غيب به كمك او مي‌آيد تا از راهي كه همگان به خطا مي‌پيمايند و به خطا، نشانه‌هاي حق را بيش از اصل آن مورد توجه قرار مي‌دهند، دور شود و به راه ديگري كه اتصال بي‌واسطه، انتهاي آن است پا بگذارد. قيس حتي سوادخواندن ندارد ولي قرآن به قلب او راه مي‌يابد. ضمير بي‌پيرايه او براي تمام كلام حق جا دارد. شباهت‌هاي قيس به رحمان قدمگاه و شخصيت ناقص‌ عقل اينجا چراغي روشن است نيز انكار ناشدني است.

يك تكه نان، يك تكه نان را وسيله قرار مي‌دهد تا معجزه نمودي عيني‌تر بيابد؛ تكه ناني كه قيس آن را بوسيده است دختركي را شفا مي‌دهد.

در فيلمنامه يك تكه نان همچون مارمولك و ليلي با من است باز هم تصادف به عنوان يك عنصر تعيين‌كننده حضور دارد و اتفاقاً تصادف‌ها از همان جنس است. همان گونه كه انگار دستي از غيب، مثلاً جهت تابلوي خط مقدم را در ليلي با من است، عوض مي‌كند، يا در مارمولك همه چيز دست به دست هم مي‌دهد تا رضا لو نرود، در يك تكه نان هم از اين تصادف‌ها وجود دارد. پنچري اتومبيل نيروي انتظامي، نداشتن زاپاس، لغزيدن پاي قيس هنگام رفتن به راه نادرست و تصادف‌هايي از اين دست، همانند فيلم‌هاي قبلي تبريزي، موانعي در راه رسيدن شخصيت اصلي به سرنوشتي محتوم‌اند. اين تصادف‌ها را گويي يك دست ناپيدا پديد مي‌آورد تا شخصيت اصلي به كمال برسد و تحولي آشكار در او پديد آيد. اما با تمام اينها يك تكه نان بديع نيست. حسي كه با ديدن فيلم، دست مي‌دهد، دلپذير است اما تازه نيست. جنس فيلم و نوع چيدمان اطلاعات به نحوي است كه  پايان آن دور از انتظار به نظر نمي‌رسد. يك تكه نان قصه چندان پيچيده‌اي هم ندارد. اين سادگي مفرط و قابل پيش‌بيني بودن، لذت كشف را از مخاطب مي‌‌گيرد اما شكست زمان و تلفيق سه زمان گذشته و حال و آينده از نكات قابل توجه فيلم و البته فيلمنامه است.

كافه ترانزيت

نگاه متفاوت به قصه‌اي تكراري

كافه ترانزيت قصه‌ تازه‌اي ندارد و تازه به واكنش پنجم شبيه است. اما آن چه اين فيلم را متمايز مي‌كند، نگاه متفاوت و البته منطقي كامبوزيا پرتوي به موضوع است. ريحان، زني كه شوهرش را تازه از دست داده است،‌ دچار فرامين دست و پاگير سنت مي‌شود و مي‌خواهند مجبورش كنند به عقد برادر شوهرش درآيد. پرتوي در  پرداخت چنين خط داستاني متفاوت عمل مي‌كند و وجوه پنهان شخصيت زن داستانش را برملا مي‌سازد. ريحان، مي‌‌خواهد روي پاي خود بايستد، شعار روشنفكرانه نمي‌دهد، بلكه دست به عمل مي‌زند. فرار نمي‌كند، مي‌ماند و مقاومت مي‌كند. ريحان قلب هم دارد. عاشق هم مي‌شود، اما سنت‌هاي اطرافش را هم مي‌شناسد، به بچه‌هايش هم فكر مي‌كند، با شرايط، منطقي برخورد مي‌كند. دنبال حقنه كردن حقوق زنان به ديگران نيست، حق خودش را مي‌گيرد.

ناصر ـــ مرد فيلم پرتوي ـــ هم منطقي‌تر و واقعي‌تر است. او برخلاف مرد بي‌منطق و مستبد واكنش پنجم گانگستر نيست، آدم است. او هم دل دارد، سنتي هست اما انسان است. عليه ريحان اقدام مي‌كند، ولي به يك جدال پاياپاي راضي است.

اما شيوه روايت در كافه ترانزيت مشكل دارد. تكليف راوي در فيلم نامشخص است. فيلم با روايت راننده يوناني آغاز مي‌شود كه از ريحان مي‌گويد. بعد از آن كه به ريحان مي‌رسيم، روايت به داناي كل تبديل مي‌شود. اين دوگانگي تا پايان فيلم ادامه دارد.

توضيحات شفاهي پرتوي در اين‌باره كسي را قانع نكرد ولي از اين نكته هم نبايد گذشت كه از پرتوي در مقام يك فيلمنامه‌نويس حرفه‌اي، بعيد است كه چنين اقدامي را از سر سهو انجام داده باشد.

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید