داستان وست سايد

داستان وست سايد


فيلمي در ستايش عشق



«رابرت وايز» ‌از آن دسته فيلمسازاني است كه انگار تخصصشان ساختن فيلم‌هاي خاطره‌انگيز است. اشك‌ها و لبخندها، مي‌خواهم زنده بمانم، هلن ترا، موش‌هاي صحرا و البته داستان وست سايد.
«داستان وست سايد(The Westside Story)» يكي از مهمترين ساخته‌هاي رابرت وايز و البته يكي از نقاط عطف ژانر موزيكال است. اين فيلم تلفيق جذابي است از موزيك و تراژدي عاشقانه، به نحوي كه مؤلفه‌هاي هر دو ژانر را به شكلي متعادل در خود دارد. داستان وست سايد را بي‌شك مي‌توان شكل امروزي‌تر رومئو و ژوليت دانست. فيلم، حكايت دلدادگي دو جوان است كه در راه عشق خود موانع متعددي را پيش رو دارند. قطعا اين ماجرا فرجام خوشي پيدا نمي‌كند ، عاشق و معشوق به وصال نمي‌رسند و عاشق در آغوش دلبر جان مي‌سپارد.
داستان وست سايد، همچنين در كنار اين داستان عاشقانه و به بهانه آن، نمايشگر عصيان نسل جوان نيز هست و به اختلاف طبقاتي، تبعيض نژادي، فقر و غربت هم اشاراتي دارد. پورتوريكويي‌ها كه در وست‌سايد دسته «كوسه‌ها» را تشكيل داده‌اند در مقابل «جت‌ها» كه دسته‌اي از جوانان خيابانگرد آمريكايي هستند قرار مي‌گيرند و در تقابل و برخورد دائمند. توني- همان پسر عاشق داستان وست سايد- از گروه جت‌ها و ماريا- همان ژوليت ماجرا- خواهر برناردو، سردسته كوسه‌ها. حتي پيش از آنكه برناردو در يك دعواي خياباني به دست توني ناخواسته كشته مي‌شود نيز مي‌شد حدس زد كه از عشق ميان توني و ماري بوي خون مي‌آيد.
در مقايسه با فيلم‌هاي عاشقانه دهه‌هاي 80 و 90 سينماي آمريكا، توليدات دهه 70 تصويري شرمگين‌تر و پاك‌تر از عشق به نمايش مي‌گذارند و ديگر آنكه غالبا يكي از دو دلداده در نهايت جان مي‌سپارد. داستان وست سايد نيز از اين قاعده مستثني نيست. اين فيلم، فيلم ساده‌اي است در ستايش عشق و در مذمت كينه و نفرت و خشونت. تكان دهنده‌ترين فصل فيلم، در يكي از آخرين ملاقات‌هاي شبانه و دزدانه ماريا و توني رقم مي‌خورد. آنجا كه اين دو صحنه عروسي خيالي‌شان را با كمك مانكن‌هاي بي‌جان فروشگاه بازي مي‌كنند.
آنها جملاتي را كه در كليسا به هنگام ازدواج رد و بدل مي‌شود، با تمام وجود بر زبان جاري مي‌كنند و صداي موسيقي «ارگ» نيز به اين آيين خيال وجهي معصوم و ماورايي مي‌بخشد.
از آنجا كه «داستان وست سايد» يك فيلم موزيكال است، رقص و آواز در فيلم حجم و نقش عمده‌اي دارد. قهرمانان فيلم گهگاه در خيابان آواز مي‌خوانند و دسته جمعي مي‌رقصند و براساس يك قرارداد نانوشته، تماشاگر اين منطق را مي‌پذيرد، حتي اگر با منطق رئاليستي مرسوم همخواني چنداني نداشته باشد. رقص‌ها و آوازها در داستان وست سايد، بيشتر ترجمان احساساتي دروني و منويات قلبي آدم‌هاي فيلم است كه در قالب جديدي ارايه مي‌شوند. گاه توني و ماريا داستان عشقشان را با آواز براي هم و براي ما مي‌گويند و گاه بچه‌هاي محل با رقص و آواز خود را و درونيات خود را معرفي وحكايت مي‌كنند.
بازي ريچارد بيمر به نقش توني و جرج چاكي ريس در نقش برناردو و ريتا موره‌نو به نقش آنيتا چشمگير است. ناتالي وودنيز يكي از خاطره‌انگيز‌ترين نقش‌هايش را در داستان وست‌سايد ايفا كرده است. فكر تيتراژ كه دوربين روي ديوارهاي شلوغ و پر از نوشته مي‌چرخد، عالي است، موسيقي برنستاين بسيار به دل مي‌نشيند و نقش جروم رابينز هم به عنوان طراح رقص، انكار ناپذير است.
داستان وست سايد در سال 1961 دو اسكار بهترين بازيگر دوم زن (ريتا موره‌نو) و بهترين فيلم موزيكال را از آن خود كرد. اين فيلم يكي از خاطره‌انگيز‌ترين فيلم‌هاي تاريخ سينماست و رابرت وايز يكي از خاطره‌سازترين كارگردانان سينما.

/ 0 نظر / 5 بازدید