از وبلاگ دلتنگستان

از وبلاگ دلتنگستان  بخوانيد:

روزی که خدا را آفريدم  

يادم هست سالها بود که من بودم و دنياي من بود و هيچ چيز ديگري نبود و من همه چيز را مي دانستم. مي دانستم که پيشرفت را دوست دارم، و راه رفتن را آفريدم. مي دانستم که تنها هستم، و تو را آفريدم. مي دانستم که دوستت دارم، و عشق را آفريدم. مي دانستم که مي خواهم خوشحالت کنم، و دنيا را برايت آفريدم. مي دانستم که مرا دوست داري، و شبهايمان را آفريدم. مي دانستم که خسته شده ايم، و سفر را آفريدم. مي دانستم که مي ترسيم، و صبر را آفريدم.
سالها گذشت و من بودم و دنياي من بود و تو بودي و دنياي ما. يک روز به من گفتي خسته شده اي و من تعجب کردم که چطور من نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي که از تو چه مي خواهم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي به کدام جهت برويم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي چقدر دوستت دارم، و نمي دانستم. روز بعد گفتي مي خواهي بروي، و من ترسيدم. روز بعد تو رفتي، و من ديگر هيچ چيزی  نمي دانستم، و خدا را آفريدم تا نگهدار تو باشد.

/ 5 نظر / 15 بازدید
پریناز هاشمی

خسته نباشید." گوش با زنگ غریوی وحشت انگیزم، ای خداوند از درون شب..." آ فرینش و خلق کردن، موهبتی است بسیار ارزشمند... آفرینشتان را تبریک.

فرهاد

باسلام وبلاگ خوبی داريد.کمی بيشتر درباره سينمای کلاسيک بنويسيد.من هم درباره سينما مينويسم.خوشحال ميشم سر بزنيد.

محبت

سلم. خيلی خوشحالم که اينجا را پيدا کردم. من از خوانندگان هميشگی فيلم نگار ه ستم. اصلا زنده ام با فيلم نگار و انرا مثل جزوه درسی پاس می دارم. پس با متن های شما هم تا حدی اشنا هستم. من عضو انجمن فيلم نامه نويسان خراسان هستم و گاهگاهی مرتکب نقد هم می شوم اما بيشتر فيلم نامه نويس هستم که البته... بگذريم دغدغه هميشگی نويسندگان. در وب لاگ نويسی البته با هويت حقيقی تازه کارم و ديگر............ باز هم منتظر نوشته های قشنگ شما می مانم.