آرام-داستان کوتاه

همه چيز خيلي ناگهاني اتفاق افتاد. موتورسيكلت ما در يك لحظه لعنتي به اتومبيلي كه با سرعت از روبه رو ميآمد برخورد كرد و من و رضا هر كدام به گوشه اي پرتاب شديم.
صورتم كه روي آسفالت كشيده شده بود، بدجوري مي سوخت و پاهايم داشت از جا كنده مي شد. رضا در گوشه اي ديگر از خيابان، بيحركت افتاده بود. انگار سالهاست همانجا خوابيده؛
آرام آرام. جوي سرخ رنگي از گوشه سرش روي سنگفرش سرد و سياه خيابان راه افتاده بود تا كنار جوي آب.
به طرفش پريدم، فرياد كشيدم، تكانش دادم. حركت نمي كرد. سرم را به سينه اش چسباندم قلبش هنوز ميزد، آرام. خدا را شكر!

×××


كليه ام به شدت درد ميكرد. تمام وجودم به هم مي پيچيد. اصلاً نفهميدم رضا چطور مرا
ترك موتورسيكلتش نشاند و به بيمارستان رساند. تنها يك مسكّن قوي مي توانست آرامم كند و كرد. امان از اين سنگ هاي لعنتي!
رضا كنار تختم ايستاده بود و با مردي بلند قد و عينكي با موهاي جوگندمي پچ پچ ميكرد. كاش مي شد اين كليه پر از سنگ و كلوخ مرا بردارند و يك كليه نو و تميز و سالم جايش بگذارند. كاش!

×××


از بيمارستان كه بيرون آمديم من از درد و سنگ كليه حرف ميزدم و رضا مي گفت كه نبايد خيلي سخت بگيرم و بايد خدا را شكر كنم، مي گفت موقع درد به دختر كوچولوي موبوري فكر كنم كه مجبور است هر روز دياليز كند و هر روز مرگ را تاب بياورد. من خدا را شكر كردم.
همانطور كه ترك موتورش نشسته بودم از من پرسيد چطور مي شود يك انسان براي يك عضو بدنش قيمت بگذارد و راضي شود آن را به يك انسان ديگر بفروشد و پول بگيرد و من جواب سؤالش را نمي دانستم. بعد هر دو به اين نتيجه رسيدم كه نداري، بد دردي است و نداري آدم را به چه كارها كه وا نميدارد و چه كارها كه با انسانيت آدم نميكند! پناه بر خدا و باز هم خدا را شكر!

×××


دوان دوان مي آمد. انگار بال در آورده بود. رضا آن روز سرحال بود. خيلي. چشمهايش
مي خنديد. برق ميزد. نفسش به شماره افتاده بود از فرط دويدن. كنارم كه رسيد، خنديد و گفت: «گوشت را بگذار روي سينه ام...» گذاشتم. قلبش تند تند ميزد. جوابم را ندارد، هرچه پرسيدم، فقط آرام خنديد. آرام.

×××


همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد. به بيمارستان كه رسيديم قلبش هنوز ميزد. رضا را كه بردند توي اتاق عمل، پدر و مادرش هم رسيدند. پدرش تكيه داده بود به ديوار بيمارستان و آرام ميگريست. مادرش هم مات. زل زده بود به در شيشهاي اتاق عمل و يك كارت با عكس رضا را به سينه اش فشار ميداد، «كارت اهداي داوطلبانه اعضا».

×××


وارد اتاق 241 شدم. كنار يكي از تخت ها مردي بلند قد و عينكي با موهاي جوگندمي ايستاده بود. روي تخت دختر كوچولوي موبوري دراز كشيده بود. به من نگاه ميكرد. چشمهايش
مي خنديد، برق ميزد.
روي يكي ديگر از تختها پسر جواني خوابيده بود. به تختش نزديك شدم. چشمانش بسته بود. گوشم را آرام گذاشتم روي سينه اش، قلبش تند تند ميزد. سرم را كه بلند كردم، رضا كنار تخت ايستاده بود. به من نگاه ميكرد. چشمانش ميخنديد، ميدرخشيد!

/ 9 نظر / 3 بازدید
حسين

سلام کيوان خان.آقا زير پاتون رو هم نيگا کنين.راستی داستانت فوق العاده بود.طبق معمول.راستی چرا داستانهات رو چاپ نمی کنی؟

hamed

راستی با اجازه يک لينک به وب نوشت شما دادم

hamed

موفق و پيروز باشيد ، داستان کوتاه ، حسنش به دلنشينی اش است. جذابيتش کوتاه بودنش است. پيروز باشيد. به خدا شما را مثل برادر بزرگتر که نداشته ام دوست دارم آقا شما بيا وبلاگ بنده يک پيغام بذار ببينم شما آمديد. چی جوری بفهمم شما می آيی و به ما سر ميزنی. من به راهنمايی شما احتياج دارم خيلی دوست دارم يک روز وقتی باشد ، در آينده شما را در دفتر ماهنامه فيلمنگار ببينم يک عالمه با شما درد دل دارم پيروز باشيد

hamed

از شما خواهش می کنم تو رو خدا بياييد و يک نظری بدهيد ، من حساب کار دستم بیاید ببینم چی جوری وبلاگم بهتر میشه من هم پيگير فيلمنگارم ......

پدرام دانش

سلام دوست محترم ! چند مقاله اخير شما را مطالعه کردم و از دوتای آخری خيلی لذت بردم ... متشکرم .

Taraz

درود.آقا خسته نباشيد.

کاوه

داستان زيبايی بود ..... يه ذره اگه منسجمتر ( يا متمرکزتر ) بود بهتر نميشد ؟

aidin

salam dooste mohtaram. nam ,mohtava va rooykarde weblogetan darkhore tavajjoh va setayesh mibashad. shad va pirouz bashid. neveshte hatan ra donbal khaham kard

sepideh

سلام از تمام داستانهای کوتاهتون لذت می برم هميشه شاد و پيرو باشی.