عندالمطالبه - داستان کوتاه

پرده اول
پدرش ميخ اول را كوبيد؛ هزار و سيصد و پنجاه و چهار تا به عدد سال تولدش. پدرم ناباورانه نگاهي به او انداخت و بعد از سر نارضايتي به مادرم نگاه كرد. مادرم گفت: «حالا چقدر سخت ميگيرين؟ دو تا جوون همديگرو دوست دارن. بذارين به هم برسن. چه خبره مگه؟! يه جلد
كلام الله و يه شاخه نبات و 14 سكه به نيت 14 معصوم...»
مادرش حرف مادرم را بريد: «اي خانوم! مگر دخترمو از سر راه آوردم. تازه مهريه رو كي داده،
كي گرفته؟ فقط سربلندي و اعتبارش توي فاميل براي ما ميمونه. همين. بالاخره ما هم آبرو داريم توي فاميل. همينطوري هم كه نميشه...»
و ادامه داد: دختر عمه اش بلد نبود يه سوراخ جورابو بدوزه، يه نيمرو نميتونست درست كنه، جهازشم كه چه عرض كنم. هزار سكه مهرش كردن. حالا دختر ما ماشالا هزار ماشالا هنرمند، كدبانو، خوش برورو ... نه خانوم جان، فكر آبروي ما توي فاميل هم باشين.»
پدرم سري چرخاند به طرف من. لپهايم سرخ سرخ بود. نگاهم را از صورتش دزديدم و به گل قالي دوختم. بعد هم به مادرم نگاه كردم. مادرم هم به مادرش و مادرش به پدرش، پدرش به من و من هم به گل قالي.
پدرم گفت: «والله ما ميخوايم اين وصلت سربگيره، اين دو تا همديگرو ميخوان. ولي بابا شما هم يه كمي كوتاه بياين. فكر فرداي اينام باشين....»
پدرش ميان حرف پدرم پريد: «من نميفهمم چه اصراريه؟ از همين الآن شروع كردين؟ مگه قراره پسر جنابعالي دخترمو طلاق بده كه اينقدر چونه ميزنين؟ عجيبه ها! همون كه اول گفتم...»
پدرم به من نگاه كرد كه ديگر طرح گل قالي را از بر شده بودم. بعد به مادرم نگاه كرد. نميدانم مادم توي نگاهش چه خواند كه يكهو به مادرش گفت: «مباركه ايشالا! نميخواين بگين عروس خانوم چايي بيارن؟!»
پرده دوم
تلويزيون داشت برنامه مستقيم بازارچه خيريه را در ماه رمضان پخش ميكرد. يك فوج آدم آمده بودند زندانيان چك برگشتي را آزاد كنند. گزارشگر داشت با آب و تاب تعريف ميكرد كه خانمي مهريه اش را از شوهرش مطالبه كرده تا بتواند يك زنداني را آزاد كند.
من لم داده بودم روي كاناپه و چاي ميخوردم. او نشسته بود جلوي تلويزيون و زل زده بود به آن. گاهي بغض ميكرد و گاهي صورتش خيس مي شد.
يكهو گفت: «پنج ميليون داري بدي به من؟!» اول برق از كله ام پريد و چاي پريد توي گلويم، بعد فكر كردم كه حتماً دارد شوخي ميكند. تكرار كرد: پنج ميليون ميخوام، شوخي هم ندارم.»
با لبخند پرسيدم: «ميخواي زندوني آزاد كني؟»
اخمهايش را در هم كشيد و گفت: «ميخوام! اصلاً تو چيكار داري؟»
خنديدم و گفتم: «اگه پنج ميليون داشتم، الآن توي خونه 40 متري اجاره اي نمي نشستيم كه زن! خل شدي ها؟!»
گفت: اصلاً مهريه ام را بده، حقمه ديگه، بده. امضا دادي، مگه ندادي؟» باورم نشد. پرسيدم: «ديوونه شدي؟»
گفت: پس امضا كردي براي چي؟ نخوندي نوشته بود؛ «عندالمطالبه؟ حتماً بايد از شما مردا به زور حقمونو بگيريم؟ همين ستاره، رفت از شوهرش شكايت كرد يه خورده از مهريه شو گرفت، ماشين خريد انداخت زيرپاش. حالا دارن زندگي ميكنن. اتفاقي نميافته كه. حق زنارو بايد بدين، تازه... يه سينه ريز ديدم، ماه...» و من اصلاً نميدانستم كه اين «ستاره» كيست.
تا روزي كه برايم احضاريه آمد جريان را جدي نگرفته بودم . طلاقش كه نميخواستم بدهم. پس بايد دار و ندارم را مي فروختم تا نصفش را بدهد يك ماشين بيندازد زيرپايش. يك سينه ريز هم بخرد و يك سفر كيش هم با ستاره خانم برود. تازه حالا فقط پنج ميليون از مهريه اش را گرفته...
پرده سوم
دوستم وكيل است. كتاب قانون مدني را گذاشت جلويم،گفت:
«ماده 1082 از فصل هفتم را بخوان».
خواندم: «به مجرد عقد، زن مالك مهر ميشود و ميتواند هر نوع تصرفي كه بخواهد در آن بنمايد».
گفتم: خوب؟
گفت: يعني «عندالمطالبه»!
گفتم: حالا بايد چيكار كنم؟
خنديد و گفت: هيچي. شكر خدا!!
گفتم: نجاتم بده رفيق.
گفت: امضا كردي بايد پاش هم وايستي ديگه. ناسلامتي مردي بابا! حق زنتو بايد بدي. اون موقع كه هر چي گذاشتن جلوت، امضاي خوشگلتو انداختي پاش، بايد فكر اينجاش رو هم ميكردي.
بعد قهقهه اي زد و ادامه داد: ايشالا وقتي خواستي تجديد فراش كني، حواستو بيشتر جمع كن. تمام هوش و حواستو بده به «عندالمطالبه».
پرده چهارم
زنم يك سرويس برليان ديده، ماه... .

/ 1 نظر / 3 بازدید
nasim

کیوان .....آره ....؟؟؟؟؟.....راستی خاله زنک خوبی هستی... .11/4/82 سرکار