گفت‌وگو با محمدهادي کريمي، فيلمنامه‌نويس «چشمان سياه»

بناي فيلمنامه را بر تصادف گذاشتم <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گفت‌وگو با محمدهادي کريمي، فيلمنامه‌نويس «چشمان سياه»

                                      کيوان کثيريان

 


 

گفت‌وگوي ما در يک روز باراني انجام شد، در خانه شماره 313 و در حالي که او نزديک 3 ساعت روي Rockying Chair خود نشسته بود.

محمدهادي کريمي پنج سال است که رسماً با عنوان فيلمنامه‌نويس در سينماي ايران فعاليت مي‌کند. او در اين مدت، 13 فيلمنامه فيلم‌شده دارد و اين، آمار خوبي است. آخرين فيلمي که نام او را بر پيشاني دارد، چشمان سياه به کارگرداني ايرج قادري است. او چندي پيش با يکي از خبرگزاريها گفت‌وگوي کوتاهي داشت که طي آن اعلام کرده بود ديگر براي سينماي ايران نخواهد نوشت و در آن گفت‌وگوي کوتاه به مشکلات و دلخوريهايي اشاره کرده بود که موجب شده تا او چنين تصميمي بگيرد. کريمي که خود، در زمره همکاران مطبوعاتي قرار دارد، پرهيجان، احساساتي و با حرارت درباره دغدغه‌هايش حرف مي‌زند و مي‌گويد که حرفهاي زيادي براي گفتن دارد. حرفهايي که گرچه بخشي از آنها را بر زبان آورد، ولي شما آنها را در اين مصاحبه نخواهيد خواند. آن چه پيش روي شماست، بخشي از اين گفت‌وگوي سه ساعته است. مصاحبه پرماجرايي که قرار است درباره بخش اصلي‌اش بعدها در فرصتي ديگر، مستقلاً و مفصلتر با کريمي به بحث بنشينيم. در آن بخش، کريمي صريحاً به مناسباتي که به نظرش «فجيع» مي‌آمد، حمله کرد و به شدت از اين مناسبات و وضعيت موجود در سينما گلايه داشت. او دلايل تصميم خود مبني بر کناره‌گيري ميانه همين گفت‌وگو مطرح کرد و ما به عنوان تنها مجله تخصصي فيلمنامه‌نويسي، خود را براي شنيدن و انعکاس اين مسائل، صالحترين مي‌دانستيم و مي‌دانيم.

اما به هر حال بر اساس مذاکرات پس از مصاحبه و به دليل وجود مصلحتهايي، شما فقط بخشي از ماحصل اين سه ساعت گفت‌وگو را در اين شماره خواهيد خواند؛ بخشي که به فيلمنامه چشمان سياه مربوط مي‌شود.

 

چه شد که فيلمنامه چشمان سياه را به آقاي ايرج قادري سپرديد؟

واروژ کريم مسيحي مي‌خواست سيب سرخ حوا را در نوين فيلم بسازد. برخورد اولم با قادري در آنجا اتفاق افتاد. پيش از آن نه تنها با او برخوردي نداشتم، بلکه تنها سه فيلم قبل از انقلابش را ديده بودم. کمي که با او صحبت کردم، ديدم آدم جالبي است. خيلي دودل بودم که با او کار کنم يا نه، ولي يکي از دوستان که در عالم مطبوعات، آدم کله‌گنده‌اي است و يک دوره با من هم همکاري کرده بود، بعد از کلي بدگويي از قادري با تأکيد به من مي‌گفت که با او کار نکنم. جالب است که يک هفته بعد يک روز که در دفتر قادري نشسته بودم و دايماً تلفن قادري زنگ مي‌زد، از او پرسيدم که آن طرف خط کيست و قادري هم نامش را گرفت. ديدم همان دوست بنده است. براي من خيلي جاي سؤال و تعجب بود و قادري هم مي‌گفت اين آدم دو سال است که دايماً تماس مي‌گيرد و مي‌گويد مي‌خواهم درباره تو کتاب چاپ کنم که گويا قادري مخالفت مي‌کرد. يک بار هم که تماس گرفت قادري گوشي را داد دست من، ديدم هي مي‌گويد: «استاد، استاد!». من اينها را در مقدمه کتاب «شهرت» که زير چاپ است نوشته‌ام.

با يک نگاه به کارنامه شما مي‌شود فهميد که به سينماي داستان‌پرداز علاقه‌منديد. فيلمنامه چشمان سياه فراز و نشيب زيادي دارد. اتفاقات زيادي در فيلم مي‌افتد. انواع و اقسام تصادف و بيماري مي‌بينيم و نقاط عطف پرشمار که مسير فيلمنامه را به سمتهاي مختلف پرتاب مي‌کند. به همين دليل فيلمنامه ريتم تندي دارد.

بله، من به سينماي داستانگو علاقه‌مندم. هر چند داستان هميشه در سينماي ايران بايد فدايي بقيه بشود. چشمان سياه شايد از نظر ريتم به يک فيلم اکشن شبيه باشد. داستان اوج و فرود بسيار دارد و تماشاگر را با خود مي‌برد. خيلي از اين حوادث مربوط به روابط بين آدمهاست. دو تا دانشجوي ادبيات که دايم شعر مي‌خوانند. اينها در مرحله اول شايد توي ذوق مخاطب بزند. ولي شما در اين بستر که قرار مي‌گيريد، مي‌بينيد که داستان و حوادثي که ميان آنها اتفاق مي‌افتد مثل موش و گربه‌بازي است، يعني دايماً در اين فکر هستيد که اينها به هم مي‌رسند يا نه و 90 دقيقه، فيلم اين گونه جلو مي‌رود. در سينمايي که من در آن مي‌نويسم، چاره‌اي جز اين کار نيست. سينماي مخاطب‌پسند ما همين را مي‌خواهد. اگر در اين فيلم، گلزار هم نبود، شما مي‌توانستيد فيلم را تعقيب کنيد. اين تنها به خاطر داستان فيلم است.

اما اجراي فيلمنامه مهم است و فيلمنامه هم جزئي از فيلم است مثل بقيه اجزا.

بله، مثلاً شما مي‌توانيد چهار ساعت از زندگي يک آدم را با جزئيات تصوير کنيد. فيلم رخساره را اگر ببينيد، دايماً به درون آدمها پا مي‌گذارد. فيلم خيلي دروني است. اتفاق خاصي هم نمي‌افتد. يک پسر مغروري که کراوات مي‌زند و پشت ماشين شيک مي‌نشيند، به جايي مي‌رسد که جلوي دختر گريه‌ مي‌کند و بر سر مي‌زند. ولي مخاطب عام نمي‌تواند با اين شکل زياد ارتباط برقرار کند. اتفاقاً بيننده هم مي‌داند در ساغر چه اتفاقي دارد مي‌افتد. در چشمان سياه من سعي کردم وارد دنياي دروني آدمها هم بشوم.

من مي‌خواهم راجع به «اجراي فيلمنامه» بحث کنم. قاعدتاً از نظر من به عنوان مخاطب فيلم،‌ فيلمنامه همان است که در فيلم مي‌بينم و مي‌شنوم.

البته. من اصلاً اجازه نمي‌دهم فيلمنامه‌هايم تغيير کند. به هيچ عنوان. همه هم اخلاق مرا مي‌دانند.

آيا از اجراي فيلمنامه‌تان در فيلم چشمان سياه راضي هستيد؟

نمي‌خواهم از جواب طفره بروم، ولي يک حسرت، افسوس و کاش‌هايي براي هر آدمي هست. من درباره اجراي بعضي سکانسها نگران بودم حتي وقتي فيلمنامه را مي‌نوشتم. دختري کور شده، پسري برايش شعر مي‌خواند و جوابش را با شعر مي‌دهد. اين اجرايي که من مي‌بينم، نگراني مرا از بين برده. من نگران آن پسر دانشجوي خودآزار بودم که دوستش به او مي‌گويد تو چقدر خودت را آزار مي‌دهي، او هم مي‌گويد بهتر از آن است که ديگران را آزار بدهم. مثل اين که به يک شخصيت مثل مسيح بگوييم مگر قرار است تو بروي بالاي صليب که گناه مردم بخشيده شود. ظاهراً يک نوع خودآزاري است ديگر. اين خودآزاري، نهايتش يک چيز مقدس و مذهبي از آب درمي‌آيد. مثل شهيد فهميده که بگوييم چرا مي‌خواهي بروي زير تانک که 60 ميليون آدم براي خودشان بگردند؟ از اين جنبه اگر نگاه کنيم نوعي مازوخيسم است، ولي از يک نگاه ديگر، تقدس پيدا مي‌کند. من تمام سعي‌ام اين بود که اين جوان، يک شخصيت ساده‌لوح نشود، به خصوص که شهرستاني هم هست. الان هم در عصر ارتباطات، اصلاً يک طور ديگري شده. اينها نگرانيهاي عمده من بود که فيلم آنها را رفع کرده. ولي من اين افسوس را هميشه دارم که چرا فلان سکانس درنيامده، يا موسيقي و صداگذاري. قطعاً براي کارگردان هم نظير همين افسوسها هست. اين را هيچ وقت نگفتم که من چيزي نوشتم و فيلم چيز ديگري است. من مي‌گويم فيلمها را ببينيد و راجع به کار من قضاوت کنيد.

به نظر من بخشي از مشکلي که در فيلمنامه‌هاي شما ديده‌ام به اجرا برمي‌گردد. در بخشهايي از چشمان سياه اين احساس را داشتم. ممکن است حتي يک ديالوگ طوري ادا شد که کاملاً تصنعي از آب درآيد که ما به حساب فيلمنامه‌نويس بگذاريم و همان ديالوگ با بيان درست و بيان در يک موقعيت درست، اين طور نباشد. من فکر مي‌کنم اجراي برخي از لحظات فيلمنامه شما اجراي خوبي نيست، هر چند بعضي از اين موارد را نبايد به حساب فيلمنامه‌نويس بگذاريم.

خدا پدرتان را بيامرزد. شما بايد اجرا را ببينيد. من نمي‌خواهم چيزي را گردن اجرا بيندازم، ولي مثلاً فيلم رخساره، فيلمنامه‌اش چاپ شده و موجود است. دقيقاً هم عين فيلمنامه فيلمبرداري شده، ولي در مونتاژ، بدون اين که دليل خاصي داشته باشد قسمتي از فيلم حذف شد. فقط به اين بهانه که زمان فيلم نبايد از 90 دقيقه بيشتر باشد، در صورتي که من از اول با کارگردان و سرمايه‌گذار فيلم صحبت کرده بودم که فيلم روي تايم 110 تا 115 دقيقه باشد. هيچ اشکالي هم ندارد. فيلم اگر فيلم باشد، مردم مي‌روند و مي‌بينند. حالا اين قسمتهايي که حذف شده به چه کسي مربوط است؟


 

به نظر من فيلمنامه چشمان سياه گاه تا حد زيادي به جزئيات توجه دارد. يعني کمتر مطلبي را واگذار به ذهن تماشاگر مي‌کند. مي‌شود گفت سهل‌الوصول است. فيلم را من در سينمايي ديدم که دست‌کم صد تماشاگر داشت. از آن دست فيلمهايي است که بايد تماشا کرد و لذت برد و اصلاً هم فکر نکرد. اين انتظاري است که شما در تماشاگر به وجود آورده‌ايد. ولي فيلم با مضمون عاشقانه‌اش، به رغم فراز و فرود فيلمنامه، داستان سرراستي دارد. وقتي تمام مي‌شود، تمام آن صد نفر تماشاگر نمي‌دانستند جريان چه شد. واقعاً اين را ديدم. ما به يکباره با آن پايان مبهم و نامشخصي که اصلاً مطابق با مسير فيلمنامه نبود، روبه‌رو مي‌شويم. حتي شخصي که همراه من بود اصرار داشت که دختر با آن تصادف پاياني، بينايي‌اش را به دست آورده!

ولي اصلاً اين طور نبود.

واقعاً معلوم نشد اين طور بود يا نبود. چون نگاه دختر در نماي پاياني به طرف دوربين مثل آدمهاي بيناست. شما تماشاگر را عادت داديد که در طول فيلم همه چيز را ببيند و بشنود، اما در پايان خيلي چيزها را به تماشاگر واگذار کرديد و فيلم تمام شد. مي‌خواهم بگويم اين پايان‌بندي براي اين داستان و اين فيلم خيلي نامتناسب است.

خب از اول هم قرار نبود ما همه چيز را راحت‌الحلقوم بگذاريم توي دهن تماشاگر...

اما اين اتفاق افتاد.

هيچ وقت تماشاگر از فيلم جلو نيفتاد. او هميشه حدسهايي مي‌زد، اما اتفاق نمي‌افتاد. مثلاً يکي به من مي‌گفت وقتي پسر به خانه او آمد، گل آورد و با هم رفتند بيرون و پارک و حرف زدند، من گفتم خوب اينها به هم رسيدند. حالا 90 دقيقه مي‌خواهند چي‌کار کنند؟ ولي تماشاگر 90 دقيقه نشست. مي‌گفت هر وقت حدس زدم ديدم نه، رودست خوردم. بدون اين پايان‌بندي، اگر با هر پايان ديگري فيلم را بسازيم، به نظر من خيلي بي‌ارزش مي‌شود. من داستان را از مرز کليشه‌ها عبور دادم. مثلاً دختري کور مي‌شود ولي مشهور مي‌شود. ممکن است بگوييد در سينماي ايران خيلي اتفاق افتاده و دختري کور شود. ولي ما روي کوري اين آدم توقف نمي‌کنيم. به سرعت رد مي‌شويم. چون مي‌خواهيم بگوييم اين آدم کور شد و يک اتفاقاتي بعد از‌ آن برايش افتاد. وقتي کسي کور مي‌شود و همه از دور و برش مي‌روند، شروع مي‌کند به نوشتن و شعر گفتن. شايد براي خود من اين طور بود که وقتي يک اتفاقي شبيه همين کور شدن برايم اتفاق افتاد، نوشتنم آغاز شد. يعني من يک آدم درون‌گراتر شده‌ام. رفتم در خانه نشستم و نوشتم. من از اين کوري استفاده کرده‌ام که به اين آدمها برسم. آدمها هم در زمان و مکان خود ما وجود دارند؛ خواهر، پدر، سورنا و آن پسر خواننده آدمهاي واقعي جامعه ما هستند. پس اصلاً موضوع من اين نيست که اين دختر نابينا، بينا شده يا نه. يعني اگر بعد از آن تصادف، دچار شوک مي‌شد و بينايي‌اش را به دست مي‌آورد، فيلمنامه به ورطه‌اي ‌کشيده مي‌شد که اصلاً مراد ما نبود. حتي مقصود ما اين نبود که آيا اين دختر و پسر به هم مي‌رسند يا نه. مي‌خواهيم بگوييم اين دو تا آدم که سعي مي‌کنند آدمهاي خوبي باشند، دارند له مي‌شوند. البته از فيلم، به هر حال 17 دقيقه کم شده. در پايان فيلم مي‌بينيم که او سر يک قبر نشسته.

قبر مادرش است؟

بله. اين که چرا و چطور مي‌ميرد، خودش داستاني دارد که در فيلم نيست. سورنا در درگيريهاي دانشجويي کتک مي‌خورد و شش ماه زنداني مي‌شود و وقتي برمي‌گردد، مادر مي‌ميرد.

داشتيد درباره فصل پاياني فيلم مي‌گفتيد...

من پايان را اين طور ديدم. پسر دارد مي‌دود، صداي قدمهايش مي‌آيد. دختر هم که نابيناست و هميشه به صداي قدمها حساس است. دختر در بيمارستان خوابيده، صداي قدمها مي‌آيد و بعد قطع مي‌شود، يعني پسر آمده بيمارستان، بعد دختر برمي‌گردد و لبخند مي‌زند، صداي تپش قلبش هم شنيده مي‌شود. شما مي‌توانيد اين پايان را دوست داشته باشيد يا نه، ولي تماشاگر عام را هم بايد ديد. حالا شما مي‌گوييد وصله ناچسب است، نمي‌دانم.

منظور من اين بود که فيلم، انتظاري ايجاد مي‌کند که با اين پايان همخوان نيست.

چرا نبايد ذهن را فعال کرد. در طول فيلم هر جا تماشاگر مي‌خواهد پيش‌بيني کند، رودست مي‌خورد. اين يعني فعال شدن ذهن.

اين که تماشاگر فيلم، دايماً رودست مي‌خورد را قبول ندارم. فکر مي‌کنم اين اتفاق نمي‌افتد.

شما خودتان را نبينيد. تماشاگر عادي اين جور نيست.

ببينيد آقاي کريمي! تماشاگري که به سينما مي‌آيد، به هر حال تجربه فيلم ديدن دارد و صاحب يک سري ذهنيتهاست. ما وقتي در دقيقه بيستم فيلم، عاشق و معشوق را به هم مي‌رسانيم، تماشاگر بايد خيلي ساده‌لوح باشد که فکر کند اينها به هم رسيدند و تمام شد. او مطمئن است اينها در هر صورت به اين زودي به هم نمي‌رسند.

ولي همه‌اش منتظر است که ببيند بقيه‌اش چه مي‌شود و چه اتفاقي مي‌افتد.

بله، شايد. ولي اين ديگر رودست خوردن نيست.

مي‌خواهد بداند قرار است ما چه بکنيم که 90 دقيقه او را بنشانيم پاي فيلم.

رودست خوردن تماشاگر يعني اين که شما يک ذهنيت و انتظاري در تماشاگر ايجاد کنيد و ناگهان قضيه طور ديگري بشود؛ برخلاف آن انتظار و حدسهاي تماشاگر. قطعاً تماشاگر عام هم انتظار ندارد از دقيقه 20 به بعد اينها عروسي کنند و بچه‌دار بشوند و... ، او مطمئن است اتفاقات ديگري مي‌افتد و اينها به هم نمي‌رسند.

نه. من اين را نگفتم.

مطمئناً تصادف و وقايع تصادفي هم جزو زندگي ماست، ولي اين که در يک لحظه کليدي و اساسي، «باد» نامه را از دست دختر نابينا بيندازد و با خود ببرد، به نظرم مشکل دارد. فيلمنامه حق ندارد نقاط کليدي و عطف خود را بر اساس وقايع تصادفي بنا کند. همين «باد» مسير فيلم را تغيير مي‌دهد. شايد شبيه فيلمهاي هندي بشود که دو تا برادر که 50 سال است همديگر را نديده‌اند و ناگهان يکي از پيچ اول کوچه وارد مي‌شود و همان لحظه آن يکي از پيچ انتهاي کوچه مي‌رود و اينها همديگر را نمي‌بينند. در حالي که با يک تأخير يا تعجيل 5 ثانيه‌اي از سوي هر کدام مسير فيلم، اساساً عوض مي‌شد.

نه، اينها را با هم مقايسه نکنيد. اينها اصلاً شبيه هم نيستند. اين اتفاق با آن اتفاق فرق دارد. گاهي اتفاق تعمدي است. مثلاً شما همين الان برويد سر کوچه، يک نفر شما را ببيند و بگويد آقا شما بياييد هنرپيشه فيلم من بشويد. مسير زندگي شما عوض مي‌شود. شما مي‌گوييد از اين اتفاقات نيفتاده؟

چرا، حتماً مي‌افتد. من که گفتم قبول دارم تصادف هم جزو زندگي است...

بله، قاتل اگر شانسي از جلوي اداره پليس رد بشود و ناگهان يکي بگويد، بله اين خودش است و پليس برود او را بگيرد کسي حرفي ندارد، ولي وقتي يک خانم شعرش را بدهد براي چاپ و يکي ببرد بخواند و يک سري اتفاق و تصادف تعمدي گذاشته شود و آن شعر به دست يک آهنگساز بيفتد، مشکل پيش مي‌آيد؟ اين واقعاً اتفاق افتاده...

قطعاً همين طور است، ولي...

حالا مي‌رسيم به قضيه نامه. يک دختر کور داريم که يکي برايش نامه داده. موقع نوشتن اين را حدس مي‌زدم. نامه را که به دختر مي‌رسانند، تصوير صورت او را داريم که در فکر است. جايي هم دختر درباره پسر مي‌گويد که؛ عاشق موسيقي است، چون براي کسي که نمي‌بيند، نامه مي‌دهد. يعني اين که مي‌داند فقط سورناست که براي او نامه مي‌نويسد. به هر حال دختري که اين همه بار دستش است، احتمال آن مي‌رود که نامه از دستش بيفتد. واقعاً نخواستم آنجا باد نامه را ببرد که ما مثلاً 50 دقيقه ديگر هم فيلم را ادامه بدهيم.

من متوجه هستم، ولي بحث من اين بود که سپردن نقاط عطف فيلمنامه به وقايع تصادفي کار را تنزل مي‌دهد.

اين ديگر از کم‌لطفي شماست. حالا در کل اين فيلم يک بار باد آمد. نمي‌شود گفت در تمام نقاط عطف اين طور بوده.

يا مثلاً همان روزي که سورنا مي‌خواهد برود از دختر خواستگاري کند، عکس او را روي جلد مجله مي‌بيند و مي‌فهمد پولدار شده و نمي‌رود سراغش.

مجله که همان روز چاپ نشد. اينها ديگر تعمدي است، جاهاي ديگر هم هست. مثلاً همان روزي که قرار است سورنا فرداي آن روز به خواستگاري برود، در پارک کتکش مي‌زنند. پس بايد بگوييم چرا همان شب اين اتفاق افتاد؟! من مي‌گويم بيننده آزار نمي‌بيند. طبق سابقه ذهني که در فيلم داريم، هر آن مي‌توانند او را بگيرند و کتک بزنند. کيومرث پوراحمد مي‌گفت صحنه‌اي که طي آن دلم از جا کنده شد، همان صحنه‌اي بود که باد نامه را برد و دختر براي پيدا کردن آن دستش را روي زمين مي‌کشيد و نمي‌دانست کاغذ کجا رفت. حالا شما همين طوري مي‌گوييد، باد کاغذ را برد. بياييم دقت کنيم به آن آدم نابينا که روي زمين دنبال چيزي مي‌گردد. در آن شرايط بايد به آن دختر فکر کنيم و فراموش کنيم باد برد يا آب برد.

ببينيد! مطمئناً من با اين نيت که فيلمنامه را پايين بياورم اينجا ننشسته‌ام. من دقيقاً به صحبت خود شما برمي‌گردم. چرا اين جور جاها فيلم به بيننده رودست نمي‌زند؟ برخي صحنه‌هاي ديگر هم همين وضعيت را دارند. هر جا که دختر و پسر فيلم قرار بود به هم برسند، فيلمنامه‌نويس و کارگردان يک مانعي تراشيده‌اند تا به بهانه‌هاي مختلف، وصل اين دو را تا آخر فيلم به تعويق بيندازند. به نظر من يکي از مشکلات اساسي فيلمنامه آن است که وقايع و حوادث خودشان پيش نمي‌آيند، بلکه جلوي پاي آدمها گذاشته مي‌شوند.

/ 3 نظر / 5 بازدید
سید حسام میرنظامی

دوستانی که من رو میشناسند حتما از سابقه کاری من در مورد وبلاگ نویسی اطلاع دارند. اما اونچه من رو واداشت که یه وبلاگ دیگه راه اندازی کنم این بود که بارها و بارها با سوالاتی در مورد چگونگی کار با وبلاگ و وبلاگ نویسی و مهمتر از همه ساخت قالب برای وبلاگ و یا تغییر اون، اضافه کردن لینک، تصویر، موسیقی، فیلم، فلش و جاوااسکریپت به وبلاگ برخورد کردم که جواب اونها بسیار طولانی و وقتگیر می شد و نمی شد آنلاین و یا در یک متن کوچک به اونها پاسخ داد. خوب این وبلاگ همونطور که توضیح دادم برای ارائه مطالب در این زمینه ها شروع به فعالیت می کند و آماده پاسخگویی به همه سوالهای شما در موارد فوق و یا حتی ساخت صفحات وب می باشد. اصل و پایه کار ما بر اساس کار با پرشین بلاگ می باشد اما در مورد کار با سایر وبلاگها هم در صورت و جود سوال پاسخ خواهم داد.

n

روز تولد من!!!فکر بدی نیست؟؟؟؟

a

راست می گن آقا وبلاگتون نو کنيد