Image and video hosting by TinyPic

گفت‌وگو با پيمان قاسم‌خاني، فيلمنامه‌نويس مارمولک

 

تصادف‌هايي از جنس ليلي با من است

حالا ديگر پيمان قاسم‌خاني به عنوان فيلمنامه‌نويسی که عرصه طنز را خوب مي‌شناسد، به خوبي جا افتاده است. اين فيلمنامه‌نويس 36 ساله که تحصيلات دانشگاهي‌اش را در رشته آمار گذرانده، از فارغ‌التحصيلان مرکز آموزش فيلمسازي است. او از سال 1374 علاوه بر آن که در فيلم عاشقانه عليرضا داودنژاد بازي کرد، فيلمنامه آن را هم نوشت و بدين ترتيب وارد سينماي حرفه‌اي شد. او بخش‌هايي از مجموعه تلويزيوني هتل به کارگرداني مرضيه برومند را نوشت و يکي از فيلمنامه‌نويسان فيلم دختري با کفش‌هاي کتاني ساخته رسول صدرعاملي بود. پاورچين که قاسم‌خاني سرپرستي نويسندگان آن را بر عهده داشت، تنها مجموعه طنز شبانه‌اي است که فيلمنامه در آن به چشم مي‌آيد و خود قاسم‌خاني نيز فيلمنامه برخي از قسمت‌هاي آن را درخشان مي‌داند. او فيلمنامه نان، عشق و... موتور 1000 را هم نوشت که حدود 400 ميليون تومان در سال 81 فروخت. فيلمنامه ميكس ساخته سامان مقدم که در سال 83 اکران خواهد شد نيز نوشته قاسم‌خاني است و آن فيلم نيز فضايي طنزآلود دارد. مارمولک که در جشنواره بيست‌ودوم بسيار مورد توجه قرار گرفت، بهانه من براي گفت‌وگو با قاسم‌خاني است.

گويا طرح اوليه مارمولک متعلق به آقاي محمدي است. چقدر از آن طرح در فيلمنامه نهايي حفظ شد؟

آقاي محمدي يک طرح دو صفحه‌اي به من دادند که در آن يک دزد، لباس يک روحاني را مي‌پوشد و تا جايي که يادم هست ايده قطار هم در طرح ايشان بود و فکر مي‌کنم رضا با عده‌اي روحاني آشنا مي‌شد. به هر حال، فيلمنامه فعلي بر اساس همان طرح است.

مارمولک موضوعي دارد که کمتر به آن پرداخته شده و حوزه خطرناکي هم به نظر مي‌رسيد، فکر نمي‌کرديد داريد با کساني شوخي مي‌کنيد که ريسک بالايي دارد؟

چارچوب کار ما مشخص بود. هم آقاي محمدي مي‌دانست چه مي‌خواهد و هم من. قرار نبود به کسي توهين کند. من هم نگران نبودم. فيلمنامه مسير مشخصي داشت که شايد هر فيلمنامه‌نويسي آن را مي‌نوشت، تقريباً همين طور از آب درمي‌آمد. قرار بود فيلمنامه با اين قشر، صادقانه و سالم، شوخي کند. ضمن آن که مي‌دانستم آقاي محمدي کار بي‌حساب و کتاب نمي‌کند. در نان، عشق و... موتور هزار هم به من مي‌گفتند اين شوخي را بردار، با اين آدم شوخي نکن. مواظب باش و از اين حرف‌ها.

منظورشان آن شوخي آخر با آقاي خاتمي بود؟

آن هم بود. من مي‌گفتم وقتي سوءنيت و قصد مسخره کردن و توهين در کار نباشد چه اشکالي دارد؟

به نظر مي‌آيد فيلمنامه دير شروع مي‌شود. يعني قصه اصلي که بعد از پوشيدن لباس روحانيت شروع مي‌شود، مقدمه‌اي 30 ــــ 40 دقيقه‌اي را پشت سر خود دارد.

مقدمه فيلمنامه اوليه از اين هم طولاني‌تر بود. تا جايي که توانستيم مقدمه را کوتاه کرديم. فکر مي‌کنم اطلاعاتي که در مقدمه فعلي هست لازم است و بعداً به درد مي‌خورد. با وجود اين سعيم را کردم که مقدمه را کوتاه‌تر کنم، ولي بيشتر از اين زورم نرسيد. ضمن اين که وقتي من فيلم را با تماشاگران ديدم به نظرم نيامد که اين مقدمه آنها را خسته کرده باشد.

به گمانم مي‌پذيريد که فيلمنامه مارمولک «شخصيت‌محور» است و تمامي وقايع، در ارتباط و در خدمت تحول شخصيت اصلي، در فيلمنامه گنجانده شده‌اند.

بله. در اين فيلم هم تقريباً مثل ليلي با من است تمام وقايع، طوري چيده مي‌شوند که انگار خدا مي‌خواهد اين آدم دچار تحول شود.

من با اين مسير تحول رضا، مشکل دارم. به نظرم تا اواخر فيلم، او تا حدود زيادي همان رضا مارمولک اول فيلم است. فقط چون مجبور است، نماز را تا حدي ياد مي‌گيرد. منبر هم که مي‌رود با همان جمله «به اندازه تمام آدم‌ها راه براي رسيدن به خدا هست» بازي مي‌کند. تا آخر هم با سماجت براي گرفتن پاسپورت به اين در و آن در مي‌زند و براي فرار از مرز تلاش مي‌کند. يعني کماکان همان آدم سابق است.

به هر صورت اين آدم قرار است از موقعيتي که در آن گرفتار شده تأثير بگيرد و به جاده صلاح بيايد. قرار نيست اين شخصيت مطلقاً تبديل به آدم ديگري شود. همين که احساس کند راه درست را پيدا کرده و «اهلي شده» کافي است.

منظورم تغيير تدريجي اين شخصيت است که بايد به چشم بيايد.

اگر اين تغيير به چشم نمي‌آيد، قطعاً ايراد از فيلمنامه است. من در اين فيلمنامه قصد داشتم تحول تدريجي‌اي که در رضا به وجود مي‌آيد- گذشته از تأثيرات روحي- يک جورهايي عيني و براي خود او هم غريب و نامأنوس باشد. اين ايده را گذاشتم که وقتي رضا -که به ندرت در زندگي کار خوبي کرده- خيرش به ديگران مي‌رسد، جايي در شکمش بخارد و وقتي کارهاي خوبش زياد شود، اين خارش هم بيشتر شود. نمي‌دانم تا چه حد در فيلم درآمده، چون يک بار بيشتر فيلم را نديدم.

به نظرم خيلي برجسته نبوده. احتمالاً يک بار موقعي که پشت وانت نشسته‌اند، به دختر مي‌گويد که وقتي کار خوبي مي‌کند گوشش مي‌خارد. يکي از مشکلاتي که به نظرم در فيلمنامه وجود دارد، مربوط به بخشي است که رضا بعد از اين که گذرنامه‌اش را مي‌گيرد و به لب مرز مي رود تا از کشور خارج شود، با يک تأخير دو سه ساعته مواجه مي‌شود و دوباره به ده برمي‌گردد و دستگير مي‌شود. اين «تصادف»، مسير فيلمنامه را عوض کرده است.

درست مي‌گوييد. اين بخش در فيلمنامه اوليه، به اين شکل نبود. پاياني که ابتدا نوشته بودم اين بود که رضا براي آخرين بار براي نماز به مسجد مي‌رود و آنجا دستگير مي‌شود. مردم که قضيه را مي‌فهمند، يکي يکي از «مجاور» مي‌خواهند که بگذارد اين نماز آخر را هم پشت سر رضا بخوانند. مجاور ابتدا اين اجازه را نمي‌دهد، ولي بعد راضي مي‌شود که اين کار، انجام شود. مردم نمازشان را پشت سر او مي‌خوانند و مجاور و همکارش هم در صف نماز مي‌ايستند. حتي باز هم مي‌ديديم که رضا هنوز نماز را ياد نگرفته. فقط دولا راست مي‌شود و زير لب زمزمه مي‌کند. نماز که تمام مي‌شود رضا را مي‌برند. اين يعني مجاور هم از رضا تأثير گرفته.

خب پس آن پايان خيلي منطقي‌تر بوده. در حالت فعلي مسير اصلي قصه با اين «تصادف» عوض شده...

متوجهم. منظورتان يک تصادف هندي است ديگر! قبول دارم. اينجا فيلمنامه افت مي‌کند و دچار اشکال مي‌شود. به نظر من هم اين رفتن و برگشتن رضا در وضعيت فعلي منطقي نيست و لق است. حداقل بهتر بود زمينه‌چيني درست‌تر براي اين رفت و برگشت مي‌شد.

حالا در همين پايان‌بندي، اين سؤال پيش مي‌آيد که اگر آن تأخير رخ نمي‌داد و رضا از مرز خارج مي‌شد، چه اتفاقي مي‌افتاد؟

هيچ اتفاقي! حداکثر اين بود که دلش براي روستا و مسجد و مردم تنگ شود و حتي براي موقعيتي که داشته. ولي او مي‌خواهد برود. به هر حال او يک محکوم حبس ابدي است. بايد برود.

البته مشکلم با اصل تصادف نيست. خيلي از فيلمنامه‌ها اصلاً مبنايشان «تصادف» است. در فيلم‌هايي نظير مارمولک نقش تصادف خيلي پررنگ‌تر مي‌شود. مقصودم تصادفي است که اگر آن را برداريم، اساس فيلمنامه دچار ايراد و خدشه بشود.

مثلاً من متوجه نشدم چرا رضا در قطار مي‌گويد. «من قرار است پيشنماز مسجد الامير بشوم» و دقيقاً اسم مسجد آن شهر هم امير است.

خب اين کاملاً عمدي است. خدا دارد او را به زور مي‌برد به سمت رستگاري. او اولين اسمي را که براي مسجد به ذهنش مي‌رسد به سرهنگ مي‌گويد و وقتي در ايستگاه مي‌شنود که نام مسجد مورد نظر واقعاً مسجد امير است، چشم‌هايش چهار تا مي‌شود. اين تصادف هندي نيست، تصادفي است که دارد يک موقعيت داستاني جديد را شروع مي‌کند. اين تصادف‌ها از جنس تصادف‌هاي فيلم ليلي با من است است. (که من خيلي فيلمنامه‌اش را دوست دارم.) آنجا ما از خودمان نمي‌پرسيم که چرا آن انفجار جهت تابلو را عوض کرد که قهرمان داستان اشتباهاً به سمت خط مقدم جبهه برود. اين اسمش تصادف نيست.

به نظرم آن بخش مربوط به درگيري رضا با هم‌سلولي‌اش که منجر به زخمي شدن رضا و رفتن او به بيمارستان مي‌شود، کمي نچسب است. قرص خوردن و احتمالاً خودکشي اصلاً به اين آدم نمي‌آيد. نمي‌شد تمهيد بهتري براي راهي کردن او به بيمارستان و متعاقباً بحث لباس روحانيت انديشيد؟

آن قسمت از ماجرا هم در ادامه مسير رستگاري اجباري رضاست. اگر رضا قرص‌ها را مي‌خورد، احتمالاً باز هم کارش به بيمارستان مي‌کشيد و همين مسير را طي مي‌کرد، ولي من مي‌خواستم در اين مسير او تصميم گيرنده اصلي نباشد و انگار دستي از غيب او را به آن سو براند. به همين دليل او منصرف مي‌شود، ولي اشتباهاً شيشه مي‌شکند و رگ مچش را (در فيلمنامه اصلي) مي‌برد، که به نظر خودکشي مي‌رسد ولي عملاً اين طور نيست. در مورد اين که خودکشي به رضا نمي‌آيد، با شما هم‌عقيده نيستم. لحظه خودکشي رضا، به نظرم در همان ده دقيقه ابتداي فيلم اتفاق مي‌افتد که هنوز شخصيت رضا درست معرفي نشده و ده دقيقه براي تماشاگر، زمان کمي است که بتواند به اين قضاوت کلي در مورد رفتارهاي رضا برسد که او اهل خودکشي هست يا نه. شايد اگر اين اتفاق در نيمه دوم مي‌افتاد، حرف شما صحيح بود، اما در شکل فعلي و در دقيقه دهم فيلم، نمي‌توانيم بگوييم خودکشي به رضا نمي‌آيد، چون هنوز او را نمي‌شناسيم.

به نظر من پايان‌بندي فيلم، محافظه‌کارانه و به عبارتي «قانوني» است. يعني بدانيد که قانون هميشه پيروز است و مجرمان هرگز نمي‌توانند از چنگ قانون فرار کنند!

فکر مي‌کنم اين پايان منطقي‌تر است. درست نمي‌دانم چرا. ولي فکر مي‌کنم اين که رضا موفق به فرار شود، پايان درستي براي فيلم نبود. بالاخره اين آدم، يک مجرم فراري است. همين که ديگران با وجود اطلاع از گذشته و واقعيت وجود او، باز هم مي‌خواهند پشت سر او نماز بخوانند، يعني او را همين طور که هست پذيرفته‌اند، اصلاً شايد براي خود او هم بهتر باشد که بقيه مجازاتش را بکشد. به نظرم به اين شکل، راه رستگاري‌اش را تا آخر مي‌رود.

ولي شما در پايان فعلي که در فيلم ديديم، بيشترين آوانسي که به رضا داديد آن است که مجاور به دست او دستبند نمي‌زند. همين.

بله و مطمئناً او در برگشت به زندان تأثير بيشتري بر مجاور خواهد گذاشت.

و از آن مواردي است که آدم فکر مي‌کند به زودي به خاطر حسن رفتار، مشمول عفو هم مي‌شود.

جايي هم در انتهاي فيلم هست که گفته مي‌شود ثابت شده که سرقت مسلحانه کار او نبوده و اسلحه متعلق به همدستش بوده و جرم رضا خيلي سنگين نيست. من دوست دارم اين طوري فکر کنم که رضا زود آزاد مي‌شود.

من مجاور را نماينده يک قانون خشک و بي‌‌انعطاف ديدم که مي‌خواهد با همه آدم‌ها به يک نحو برخورد کند و به قول خودش به زور آدم‌ها را به بهشت بفرستد و تحت يک رژيم مخصوص روحي آنها را آدم کند. در واقع اين خشکي و غيرمنعطف بودن قانون را به نوعي در تقابل و تضاد با آن جمله «به تعداد آدم‌ها راه براي رسيدن به خدا هست» قرار داده‌ايد. همين طور است؟

قصد اين تقابل را نداشته‌ام، ولي اين را قبول دارم که قانون بايد با توجه به روحيات هر آدم، متفاوت و متناسب برخورد کند.

يکي از آدم‌هاي فيلم، بعد از همان اولين نماز جماعت به امامت رضا، ديگر در نماز شرکت نمي‌کند و فرادي نماز مي‌خواند. يکي دو جا هم به علامت تأسف سر تکان مي‌دهد. انگار فهميده ماجرا چيست. رضا هم اين را مي‌فهمد. من انتظار داشتم آن آدم در قصه نقش ايفا کند، ولي بلاتکليف رها مي‌شود.

خب اين آقا، سوراخ فيلمنامه ماست و شما هم دقيقاً به همان اشاره کرديد. متأسفانه همين طور است. از ابتدا قرار بود من يک شخصيت لال در مسجد بگذارم. او با اين که مي‌فهمد ماجرا چيست، ولي نمي‌تواند به کسي بگويد. اين شخصيت در طول فيلمنامه تبديل شد به اين كسي که حالا مي‌بينيد. من کارکردهاي ديگري هم براي او در نظر گرفته بودم. مثلاً اين که غيرمستقيم به رضا وضو ياد بدهد. يک چيزي شبيه آن روايتي که درباره وضو گرفتن امام حسن و امام حسين (ع) و آن پيرمرد هست.

فلسفه وجود آن بچه نوجوان که چندين بار به رضا نگاه مي‌کند و گويا همه چيز را از ابتدا مي‌داند چيست؟ ضمن اين که رضا در نهايت لباس روحانيت را به او مي‌دهد و مي‌گويد: «خوبه که آدم اهلي بشه».

مي‌خواستيم يک کسي باشد که عين نداي وجدان رضا باشد. مهم‌ترين کارکردش در سکانسي بود که رضا در خانه آن خانواده مستمند مي‌خواهد مقداري از پول‌ها را براي خودش بردارد، ولي زير سنگيني نگاه پسر بچه (و در واقع وجدان خودش) در پايان تمام پول‌ها را به آنها مي‌بخشد.

شخصيت ديگري که به نظر من يک داستان فرعي حجيم را به خود اختصاص داده ولي خيلي به داستان محوري کمکي نمي‌کند، مهندس شجاعي، کانديداي مجلس، است. به نظر من بخش مربوط به او به شکل هجو درآمده و شبيه متلک شده است. چه در سکانس حمام و چه حتي در خانه که با کت و پيژامه راه مي‌رود. يا مثلاً آزاد کردن زنداني و يا پوسترهايي که از او چاپ شده. خواسته‌ايد اين آدم و عملکردش را به تمسخر بگيريد. غير از اين است؟

اين شخصيت‌ها به نظرم جالب مي‌آيند و فکر مي‌کنم اين قابليت را داشت که يک قصه کوچک کنار قصه اصلي داشته باشد. او وقتي مي‌فهمد رضا محبوب مردم است، مي‌خواهد کنار او قرار گيرد و از محبوبيت او استفاده کند. حتي در پاياني که در فيلمنامه اوليه نوشته بودم، وقتي آخر کار مي‌بيند مسجد شلوغ است و مردم هم هستند، عکاس مي‌آورد و دائماً با رضا عکس مي‌گيرد. وقتي معلوم مي‌شود رضا سارق است، خودش را کنار مي‌کشد و به عکاس مي‌گويد نگير. دوباره وقتي مردم همه مي‌خواهند نماز آخر را هم پشت سر او بخوانند، مجدداً به عکاس مي‌گويد، بگير بگير! آخر هم که آن پرنده مي‌آيد و روي سرش خرابکاري مي‌کند.

ولي او هم در فيلم، بلاتکليف رها مي‌شود.

در نسخه اوليه، او تکليفش معلوم شده. لحظه‌اي که آن پرنده روي سر او خرابکاري مي‌کند، نقطه پايان کار فيلم با آن شخصيت است. ضمن اين که يادتان نرود او يک کارکرد ديگر هم در فيلمنامه دارد. من بايد رضا را يک طوري وارد زندان مي‌کردم تا آن دوست جاعل گذرنامه‌اش را ببيند و مهندس شجاعي اين کارکرد را داشت. حالا نمي‌دانم در فيلم اصلاً مشخص هست که از بلندگوي زندان نام محمود معتضدي را مي‌خوانند و رضا ناگهان متوجه مي‌شود...

بله مشخص هست. من يک وجه ديگر در فيلمنامه مي‌بينم که به نظر مي‌رسد انگيزه و هدف اصلي از نوشته شدن طرح اوليه همين بوده. مارمولک مي‌خواهد بگويد مردم چنين آخوندي را دوست دارند. يعني يادآوري مي‌کند روحانيون، آن وجه رسمي و خشک رفتارشان پررنگ است و به وجه مردمي و صميمي رفتارشان کمتر توجه نشان داده‌اند. مثلاً اين که يک روحاني از ديوار بالا رود، گاهي فحش بدهد، دعوا کند، اهل موسيقي باشد، عاشق شود و با روابط دختر و پسر با اغماض برخورد کند، نه تنها از نظر مردم بد و عجيب نيست، بلکه پذيرفتني هم هست و تازه باعث جذب شدن مردم به سمت دين و روحانيت و مسجد مي‌شود.

من خوشحالم که بالاخره يکي پيدا شد و اين وجه فيلمنامه را هم ديد. در تمام اين مدت که درباره فيلم صحبت کردند، هيچ کس اين را در فيلم نديد. اصلاً حرف ما همين بود. خيلي‌ها با طعنه و کنايه گفتند: «بله ديگه، فيلمنامه سفارشي نوشتيدر حالي که حرف‌هايي که در فيلم بود را نگرفتند. بله ما مي‌خواستيم بگوييم مردم روحاني‌اي را دوست دارند که از خود آنها باشد. دغدغه‌هاي خود آنها را داشته باشد. مثل خود آنها حرف بزند و از همه مهم‌تر اينکه، دگم نباشد. حتي وقتي روي منبر مي‌رود و بعضي چيزها را با ادبيات رضا مارمولک مي‌گويد، مي‌پذيرند. وقتي مي‌گويد: «تيم ملي قرائت قرآن» مردم مي‌پذيرند. چون فکر مي‌کنند او روحاني متفاوتي است که اين قالب را براي حرف زدن با مردم انتخاب کرده و حرف‌هاي جدي‌اش را در لفافه‌اي متفاوت مي‌پيچد و به آنها تحويل مي‌دهد. مي‌شنوند و استفاده هم مي‌کنند. در واقع فيلم، حرف‌هايي هم خطاب به روحانيت دارد، که چه کار کنيد که مردم بيشتر دوستتان داشته باشند.

به عبارت ديگر برخي صفات پسنديده که در وجود رضا هست را پيشنهاد مي‌کنيد. مثل مرام و معرفت، صميميت، دستگيري از ديگران، تلاش براي رفع مشکلات، تساهل و اغماض و... يعني اين وجوه اگر به شخصيت کليشه‌اي يک روحاني اضافه شود، مي‌تواند مردم را بيشتر جذب کند.

بله، البته رضا در ابتدا ناخواسته عامل و باني خير مي‌شود و آن جرياني را که ما در فيلمنامه اسمش را گذاشته بوديم «نهضت خرما» ناخواسته راه مي‌اندازد، ولي بعد کم کم از انجام کار خير خوشش مي‌آيد.

شوخي‌هاي فيلم به خصوص آنها که مربوط به حرف زدن رضا در لباس روحانيت يا حرکات او مي‌شود، به نظرم خيلي دقيق و تخصصي مي‌آيد. من ديدم آنها که با روحانيون حشر و نشر بيشتري داشتند و با اين فضا آشناتر بودند، برايشان خيلي جذاب و آشنا بود. چقدر روي اين قشر و جزئيات مربوط به آنها مطالعه و تحقيق کرديد.

براي من خود آقاي محمدي کافي بود. ايشان آگاهي و اشراف کاملي روي اين قضايا داشتند و راهنمايي‌هاي خوبي مي‌کردند و اطلاعات لازم را در اختيارم مي‌گذاشتند. ولي خودم هم پاي حرف و منبر روحانيون نشستم. به ادبياتشان توجه کردم و يادداشت برداشتم. يک شوخي هم در فيلم هست که هر کانال تلويزيون را که مي‌گيري دارد از روحانيون برنامه پخش مي‌کند! خب، تلويزيون هم خيلي کمک کرد. ولي در نهايت، بهترين منبع من خود آقاي محمدي بود.

گويا خود ايشان هم درس حوزه خوانده‌اند.

نمي‌دانم. هيچ وقت نپرسيدم. ولي ايشان با اين فضاها کاملاً آشناست.

شوخي‌هايي که رضا با فحش چاروداري و ناموسي حرفش را شروع مي‌کند و با اصطلاحات آخوندي تمام مي‌کند هم خيلي جذاب از کار درآمده.

اين هم از آن محدوديت‌هايي است که وجود آن لباس برايش مي‌آورد و او تحت تأثير وجود آن لباس و آن جايگاه قرار مي‌گيرد. يکي دو جا هم اشاره مي‌کند که حيف که اسلام دست ما را بسته است!

راستي شما شوخي‌ها را جداگانه مي‌نويسيد و پس از نوشتن خط اصلي فيلمنامه، به آن ترزيق مي‌کنيد يا شوخي‌ها به هنگام نوشتن فيلمنامه خودشان مي‌آيند؟

هر دو جورش هست. بعضي شوخي‌ها را قبلاً گوشه‌اي يادداشت کرده‌ام تا بعد در فيلمنامه استفاده کنم. مثلاً شوخي بالا رفتن رضا از ديوار با لباس روحانيت را مي‌خواستم حتماً در فيلمنامه باشد. يا يک شوخي که الان در فيلم نيست. آنجا که براي نماز از قطار پياده مي‌شوند، رضا که وضو بلند نيست، به وضو گرفتن سرهنگ دزدکي نگاه مي‌کند. سرهنگ در حين وضو گوشش را مي‌خاراند. رضا فکر مي‌کند اين هم جزئي از وضوست و دفعه بعد که وضو مي‌گيرد، گوشش را هم مي‌خاراند. ولي اکثر شوخي‌ها حين نوشتن فيلمنامه خلق مي‌شوند و درمي‌آيند. البته به من مي‌گويند اين فيلمنامه خيلي مبتني بر ديالوگ است، در حالي که اين طور نيست. مارمولک هم به اندازه ساير فيلمنامه‌هايم ديالوگ دارد. من سعي مي‌کنم موقعيت‌هاي خنده‌آور هم بنويسم.

نقش اجرا را در جا افتادن شوخي‌هاي فيلمنامه چگونه مي‌بينيد؟

من با بازيگران خوب و حرفه‌اي زيادي کار کرده‌ام، ولي فکر نمي‌کردم يک بازيگر بتواند اين قدر روي فيلمنامه تأثير بگذارد. کاري که پرستويي با اين نقش و اين فيلمنامه کرد، براي من حيرت‌آور بود. حدس مي‌زدم خيلي از اين شوخي‌ها مردم را بخنداند، ولي ديگر نه اين قدر و به اين شدت!

اين مديون اجراي خوب فيلم، به خصوص بازي آقاي پرستويي است. کارگرداني آقاي تبريزي هم که نياز به تعريف ندارد. او کارش را خوب بلد است و حس طنز و زمان‌سنجي شوخي‌هايش درجه يک است.

شما براي اين فيلمنامه سيمرغ گرفتيد. خودتان فکر مي‌کنيد اين بهترين فيلمنامه‌تان باشد؟

نه. راستش فکر مي‌کنم در مورد چنين فيلمنامه‌هايي خط داستان از پيش تا حدود زيادي مشخص است. در اينجا آدمي تحت شرايط جديد متحول مي‌شود و تبديل به آدم بهتري مي‌شود. در اين جور داستان‌ها، فيلمنامه‌نويس هر کاري هم بکند خيلي نمي‌تواند از خط اصلي بيرون بزند. مي‌توان با ساختن شخصيت‌هاي فرعي جذاب و موقعيت‌هاي متفاوت، فيلمنامه را جذاب‌تر، کرد ولي آخرش اين است که بايد به بعضي کليشه‌ها تن داد. به نظرم نمي‌شود خيلي خلاف قاعده عمل کرد و خلاقيت‌هايي به خرج داد که براي اين خط داستاني ساده، تبديل به وصله ناجور شود.

با اين حساب بهترين کارتان کدام است؟

من خودم نان، عشق و... موتور 1000 را بيشتر مي‌پسندم. روي قسمت‌هايي از پاورچين هم ادعا دارم. به نظرم چند قسمت از پاورچين فيلمنامه‌هاي بسيار خوبي دارد.

سکانس برگزيده

روز ــــ داخلي خارجي ــــ خانه فائزه

صداي جيغ زني از دور مي‌آيد:

صداي جيغ: کمک...! کمک...!

رضا و غلامعلي به هم نگاه مي‌کنند و به طرف صدا مي‌روند.

از پيچ کوچه که مي‌پيچند، مقابل خانه فائزه و مادرش ازدحام است. رضا به ميان جمعيت مي‌رود. مادر فائزه دارد توي سر خودش مي‌زند.

رضا: چي شده؟

مادر فائزه: حاج آقا داره دخترمو مي‌کشه.

به طبقه دوم اشاره مي‌کند. سر و صداي جيغ‌هاي فائزه به گوش مي‌رسد.

رضا: آخه رو چه حسابي؟

فضلي: مي‌گه يا برگرده سر خونه زندگيش يا مي‌کشمش.

رضا: خب به پليس زنگ بزنيد.

مادر فائزه: نه. مي‌گه اگه پليس بياد مي‌کشمش.

رضا: خب بياييد بريم بالا بگيريمش.

مرد يک: گفته‌اند اگه بياييد بالا مي‌کشمش.

فضلي: در ساختمونو قفل کرده.

رضا به سراغ در مي‌رود و آن را تکان مي‌دهد، ولي در آهني است و ساختمان هم جنوبي است و راهي به داخل نيست. صداي جيغ فائزه باعث مي‌شود که جيغ مادرش هم بلند شود. رضا نگاهي به نماي ساختمان و پنجره مي‌اندازد. بعد عبايش را به دور کمرش گره مي‌زند و در مقابل چشمان حيرت‌زده مردم شروع به بالا رفتن از ديوار مي‌کند. با مهارت انگشتانش را به آجرها و هره پنجره‌ها وناودان و هر جاي ممکن گير مي‌دهد و ذره ذره بالا مي‌رود. همهمه تعجب و تحسين مردم و قيافه‌هاي متعجب آنها را مي‌بينيم. رضا به لبه پنجره مي‌رسد. سرش را بالا مي‌آورد و ناچار مي‌شود بلافاصله جا خالي بدهد که قابلمه‌اي که پرتاب شده به سرش نخورد و قابلمه با سر و صدا به پايين مي‌افتد. رضا دوباره خودش را بالا مي‌کشد و دل‌‌انگيز را مي‌بيند که دارد دور ميز به دنبال فائزه مي‌دود و فائزه چيزهايي را به طرفش پرتاب مي‌کند. رضا به داخل اتاق مي‌پرد. دل‌انگيز و فائزه هر دو جا مي‌خورند.

فائزه (با کرشمه): حاج آقا!

رضا (زانوهايش سست مي‌شود): جان حاج آقا؟

دل‌انگيز: تو اينجا چي کار مي‌کني؟

رضا: اومدم چند کلمه با تو صحبت کنم.

دل‌انگيز: من با کسي صحبت ندارم. از همون جا که اومدي برو بيرون تا بلايي سرت نياوردم.

فائزه: تو غلط کردي.

يک ماهي‌تابه را ول مي‌کند که توي سر دل‌انگيز مي‌خورد و سرش درد مي‌گيرد.

دل‌انگيز: آخ. من به خدا تو رو مي‌کشم.

به طرف او مي‌آيد. فائزه پشت رضا سنگر مي‌گيرد.

رضا: بذار فائزه بره. من حاضرم به جاي اون اينجا بمونم.

فائزه (باعشوه): واي حاج آقا.

دل‌انگيز (مي‌زند زير خنده): تو به چه درد من مي‌خوري آخه آخوند دوزاري!

رضا: اوهو... حواست باشه به روحانيت توهين نکن.

دل‌انگيز مي‌آيد و روبه‌روي او مي‌ايستد. رضا يواشکي به فائزه اشاره مي‌کند که برود بيرون.

دل‌انگيز: مثلاً اگه توهين کنم چه کار مي‌کني نکبت؟

رضا که سرش تا چانه دل‌انگيز است ترجيح مي‌دهد کمي کوتاه بيايد. مجدداً يواشکي به فائزه اشاره مي‌کند.

رضا: ببين پسرم،‌ با خشونت هيچ مشکلي حل نمي‌شه. خوب است کمي بر اعصابت مسلط باشي، که بشينيم اين مشکل را معقول حل کنيم.

فائزه با وجود اين که دلش نمي‌خواهد از فرصت استفاده مي‌کند و قفل در را باز مي‌کند و بيرون مي‌دود.

دل‌انگيز به سمت فائزه مي‌رود که رضا جلويش را مي‌گيرد.

دل‌انگيز: برو کنار تا نزدمت...

رضا: شما اجازه بفرماييد...

دل‌انگيز او را هل مي‌دهد و او محکم به در مي‌خورد و به زمين مي‌افتد و عمامه‌اش کج مي‌شود.

دل‌انگيز: تو انگار حرف آدم تو سرت نمي‌ره.

رضا بلند مي‌شود و معلوم است که حسابي بهش برخورده. در را قفل مي‌کند و کليدش را توي جيبش مي‌گذارد.

دل‌انگيز: اون کليدو بده من.

رضا: اجازه بفرماييد....

عبايش را بيرون مي‌آورد و مرتب تا مي‌کند و در مقابل نگاه پرسشگر دل‌انگيز روي ميز مي‌گذارد.

رضا: فرزند، من يک نصيحتي براي شما دارم (عمامه و عينکش را روي عبايش مي‌گذارد و مي‌آيد و مقابل دل‌انگيز مي‌ايستد) شما هيچ وقت دست روي روحانيت بلند نکن... مخصوصاً اگر روحانيتش بچه نازي‌آباد باشه...


کیوان کثیریان
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

کیوان کثیریان


نویسندگان


آرشیو مطالب گذشته
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱


Baznegar

لینک دوستان
لینک دوستان

فلوت سحرآمیز
کنسروحرفهاي من. نسیم قاضی زاده
صفحه اول مهم ترين روزنامه های جهان
چسب‌زخم - هادی‌مقدم‌دوست
باز نگار
کافه سايبر
فيلم نيوز
فیلمدونی
سي نت
آدم برفی ها
30 نما
سوره سينما
ایران فستیوال
سایت سینمایی پرشین استار
سينماي ما
اخبار هالیوود
قديمي ها
مرده نگار - عباس حبیبي
زن نوشت - پرستو دوکوهکی
کادوس - محمد مطلق
مجله فیروزه
مجله سی نت
خوشبختی...- محمدصالح‌علا
هفتان
بالاترین
تادانه - يوسف عليخاني
کافه انار - باقر تهرانی
لولیان - ليلي نيکونظر
روزانه - مهران بهروز فغانی
آزاده سهرابي
ايستگاه - رضا ولی زاده
آقازاده
چرک نويس - ندادهقانی
خبرنگار
هنوز
امیر مهدی حقیقت
خبرنگار ۲
یادداشت‌های‌نیک‌آهنگ کوثر
آق‌بهمن - بهمن‌دارالشفايی
media-beat - محمد‌رضا‌نوروز‌پور
حسن سربخشيان
مثل همه - يگانه خدامي
فيلم باز
نقطه، سرخط - شیما انتظاری
تحریریه خاموش -احمد جلالی
بهنام قلی‌پور
کافه تيتر - بهنام‌قلی‌پور.بی‌تاصالحی
محمدرضا شاهرخی نژاد
وب فتو -محمد توکلی
گرگ صابونی - مریم پالیزبان
بهروز مهری
حسن سربخشيان
علی آقاربيع
دجاوو - الهام طهماسبی
مسعود ده نمکی
نگاتیوهای سپید- احمد صبریان
طراحی گرافیک - علی بنام
گرگ بیابان - حسام مقامی کیا
ته خط - خسرو نقیبی
سیم آخر - حسین وحدانی
دل نوشته ها - امید نجوان
شُمال از شُمالِ غربی - محسن آزرم
کادوس - محمد مطلق
طراح گرافیک - حسین توکلی
عبور - چیستا یثربی
کبریا - چیستا یثربی
نقد فیلم - بهزاد دوران
مستغاثی دات کام - سعید مستغاثی
جن و پری
کوچه فرهنگ - سیدرضاصائمی
7تیر دات کام
سینمای ایران و جهان - امیررضا نوری پرتو
ماه هفت شب - بهاره رهنما
يادداشت هاي بي مخاطب - امید توشه
روزی روزگاری - حسن معظمی
خنده و فراموشی - ترانه عليدوستی
کلبه - شیده لالمی
مسعود بهنود
دکتر یونس شکرخواه
رو در رو - دکتر احمد توکلی
دکتر حسن نمك‌دوست
آخرین سکانس - فرهاد خالدار
فروغ من - ایلیا محمدی نیا
ماهی سیاه کوچولو - ساناز اقتصادی نیا
کافه وطن - بهنام صابر نعمتی
قلم های سرخ - امیر لعلی
غزلداستان - محسن فرجی
حرفه خبرنگار - فهیمه خضر حیدری
کتابخانه کوچک من
حرفهای یک جو
خرده خواب های خراب - مسعود بهارلو
سینما-امروز - محمد محمدیان
عشق سال های وبا - محمدعلی سعیدی
قلم های سرخ - امیر لعلی
ناصرمردانی
خبرآنلاین
برخورد خيلي نزديك - اسماعیل میهن دوست
سینما- محمد قنبری
سینما و دیگر هیچ
یک منتقد سینمای بیکار
دکتر سلام



لینک های روزانه
لینک های روزانه

ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ




  RSS 2.0