Image and video hosting by TinyPic

نگاهي به فيلمنامه «نغمه»

 چاپ شده در ماهتامه فيلمنگار- آذر۸۲

نبود کنش دراماتيک

 

کيوان کثيريان

فيلمنامه‌نويس و کارگردان: ابوالقاسم طالبي، بازيگران: حسين ياري، فقيهه سلطاني، حميرا رياضي، محصول 1381.

محمود ـــ يک جانباز شيميايي ـــ درمي‌يابد که به پايان راه رسيده است. او براي طلاق دادن همسرش ـــ که استاد دانشگاه است ـــ اقدام مي‌کند، ولي پشيمان مي‌شود. در اين ميان با يک دانشجوي ادبيات که درباره عشق اساطيري تحقيق مي‌کند، آشنا مي‌شود که از قضا، دانشجوي همسر اوست. محمود، که عاشق همسرش هم هست، براي ديدار يکي از بستگانش به روستايي در شمال مي‌رود و در يک دشت سرسبز شهيد مي‌شود.

 

مشکل اساسي فيلمنامه نغمه ريشه در نگاه نويسنده آن دارد. اين را همان ابتدا گفتم که تکليفم را با جزئيات فيلمنامه روشن کرده باشم. نگاه ابوالقاسم طالبي به عنوان فيلمنامه‌نويس نغمه، نگاهي کليشه‌اي است. اين نگاه، موجب مي‌شود که او به ستونهاي اصلي پردازش شخصيت، گره‌افکني، کشمکش، گره‌گشايي و نياز دراماتيک شخصيتهايش توجهي نشان ندهد و تمام هوش و حواس خود را معطوف به جملات قصار و تک صحنه‌هاي محبوبش کند. طبيعي است که در چنين مسيري فيلمنامه‌نويس به دام مستقيم‌گويي بيفتد.

در نغمه ويژگيهاي اساسي خلق يک شخصيت کامل، گم شده است. آدمهاي نغمه در داستان نقش فعالي ايفا نمي‌کنند و بلاتکليف، پيش مي‌روند تا واقعه نهايي ـــ که کاملاً از پيش مشخص است ـــ رخ دهد. انفعال شخصيتها و دوري آنها از عمل دراماتيک معلول روند کلي فيلمنامه است؛ فيلمنامه نغمه اتفاق و کشمکش و گره ندارد!

براي آدمهاي فيلمنامه، نياز دراماتيک طراحي نشده تا آنها بخواهند براي رفع آن نياز با «موانع» پيش رو درگير شوند و کشمکش خلق شود.

محمود با بيماري‌اش کنار آمده است. او از وضعيت بحراني خود ناراضي به نظر نمي‌رسد. گويي تسليم موقعيتش شده و به رفتن ـــ مرگ ـــ رضايت داده است. در رفتار او نوعي تسليم و رضا به همراه اندکي بي‌تابي و نگراني براي همسرش مشهود است. او هيچ تلاشي براي ماندن و يا مقابله با بيماري هولناکش نمي‌کند، حتي راضي به مراجعه به پزشک هم نمي‌شود. نه با خود درگير است، نه با ديگران. کنش ندارد. او يک بار براي طلاق دادن همسرش از سر مهر و از فرط علاقه به دادگاه خانواده مراجعه مي‌کند. اين، تنها ماجراي فيلم است که قابليت ايجاد يک موقعيت دراماتيک را دارد، ولي متأسفانه به هرز مي‌رود. ظاهراً دغدغه فيلمنامه‌نويس خلق موقعيت دراماتيک نيست، بلکه او تنها قصد داشته با اين ماجراي فرعي کوتاه، بر بزرگواري محمود، تأکيد و آن را با اغراق بيشتري بيان کند. پس به سرعت پرونده ماجرا را مي‌بندد.

محمود گرافيست است، ولي اين هيچ کارکردي در فيلمنامه ندارد. تنها در اين ميانه مي‌توان تأکيد فيلمنامه‌نويس بر امکان تحصيلکرده بودن آدمهاي جبهه را دريافت. از «ديدگاه»هاي محمود نيز چيز زيادي نمي‌دانيم. او به همين دليل اخير و دلايلي که ذکر شد، شخصيت قوي و محکمي ندارد. همسرش ـــ نغمه ـــ نيز که تنها درگيري ذهني‌اش بيماري محمود است و از ميانه فيلم، به ماجرا وارد مي‌شود، به هيچ وجه نقشي فعال در پيشبرد داستان ندارد. جز سکانس بيمارستان که براي پذيرش محمود تلاش مي‌کند، از او تنها «نگراني» مي‌بينيم و بس. شيوا ـــ دختر جوان فيلم ـــ نيز از ابتدا تنها يک درگيري ذهني دارد و آن جدايي از مادر و مهاجرت به آمريکا نزد پدرش است. دغدغه ديگري که در طول فيلمنامه براي شيوا ايجاد مي‌شود، رابطه محمود و نغمه و وضعيت زندگي آنهاست، در حالي که او تنها نقش يک ناظر بي‌اثر و حداکثر يک پرسشگر را ايفا مي‌کند. او مي‌پرسد تا مخاطب بداند؛ همين. او از سر اتفاق، دانشجوي نغمه است. اين رابطه استاد و شاگردي نيز کارکردي نمي‌يابد و تنها بهانه‌اي مي‌شود براي آن که مقداري فيلم ويديويي که تهيه شده در فيلم گنجانده شود و مفاهيم مختلف «عشق» از نگاه مردم کوچه و بازار به نمايش درآيد. قطعاً نه دانشجوي دکتراي ادبيات بودن «شيوا» و نه استاد دانشگاه بودن «نغمه» هيچ يک در روند داستان مؤثر نيستند و حتي گاه مزاحم برخي عناصر ديگر داستان نيز مي‌شوند.

اين که يک استاد دانشگاه درباره بيماري همسرش که سالهاست با آن دست به گريبان است، اطلاعات چنداني نداشته باشد و يا يک دانشجوي دکترا سؤالات پيش‌پاافتاده و ابتدايي درباره زندگي و طلاق وعشق بپرسد، کاملاً نچسب و غيرعادي به نظر مي‌آيد. آدمهاي نغمه «تغيير» نمي‌کنند. اين يکي از مشکلات اساسي شخصيت‌پردازي نغمه است. شيوا که انتظار مي‌رود، با ديدن اوضاع زندگي محمود و نغمه، دچار تغيير شود و مثلاً از رفتن به آمريکا منصرف شود، اصلاً در اين ميانه منفعل و کاملاً فراموش شده است. نغمه و محمود نيز در پايان فيلم هماني هستند که در ابتدا بودند و اينها معلولِ نبود همان نياز دراماتيک و کمبود «مانع» و «گره» در فيلمنامه است. شخصيتهاي نغمه همگي پس از معرفي اوليه کاملاً افشا مي‌شوند و تقريباً از يک سوم ابتدايي فيلم به بعد، هيچ گوشه تازه‌اي از شخصيتها براي مخاطب برملا نمي‌شود، به واقع، فيلمنامه‌نويس بدون آن که فرصت تمرکز بر شخصيتها را به خود بدهد، تنها بر همان خصوصيات اوليه هر شخصيت با تأکيد و تکرار و اغراق، اصرار مي‌ورزد.

داستان نغمه نقطه عطف هم ندارد تا مشترکاً توسط شخصيتها و مخاطب کشف شود. حادثه يا رويدادي در فيلم اتفاق نمي‌افتد تا ماجرا را به سوي ديگري پرتاب کند، از همين رو داستان، پيش نمي‌رود و در همان فرضيه دراماتيک اوليه، درجا مي‌زند.

همان طور که پيشتر ذکر آن رفت، فيلمنامه نغمه فاقد «گره» است. گرهي که تلاش براي بازشدن آن، شخصيتها را وادار به عمل دراماتيک کند و در بخش نهايي فيلمنامه به «گره‌گشايي» منجر شود. در فيلمنامه نغمه جز مرگ اسطوره‌اي محمود ـــ که کاملاً از ابتدا قابل پيش‌بيني است ـــ هيچ «اتفاق» عمده‌اي در کار نيست.

شخصيتهاي نغمه بر اساس کليشه‌هاي کاملاً مشخصي طراحي شده‌اند، و شخصيت‌پردازي از فرمولهاي تکراري و امتحان پس داده‌اي پيروي مي‌کند، چرا که نشانه‌هاي به شدت مستقيم و البته اغراق‌شده‌اي در ساخت اين شخصيتها به کار رفته است.

محمود يک جانباز شيميايي است و اين را در همان سکانس اول از سرفه‌هاي پياپي او مي‌توان فهميد. سرشت او به سرعت توسط فيلمنامه‌نويس برملا مي‌شود. او به يک گداي کنار خيابان، مشتي اسکناس درشت مي‌دهد، يک کيف‌قاپ را تعقيب مي‌کند، کيف را از او مي‌گيرد و در عوض، کلي چک پول به او مي‌دهد و مي‌گويد: «هر وقت داشتي پس بده!» در ادامه شيوا، يک دسته دلار به عنوان پاداش کار محمود به او تعارف مي‌کند، ولي او با پوزخندي آن را رد مي‌کند و در جاي ديگري از فيلم، محمود در يک شب سرد، کلاهش را به يک واکسي پير، هديه مي‌دهد و تمام اينها يعني محمود، خيلي خيلي ـــ واقعاً خيلي ـــ آدم خوب، شجاع، با معرفت، ديگرخواه و بزرگواري است. ولي آيا به اين همه تأکيد رو، نيازي هست؟ براي يک جانباز که جان و سلامتي و جواني‌اش را در راه آرمان و سرزمينش هديه کرده، اين دلايل و صغري کبري چيدن‌ها چه ضرورتي دارد؟ و اصلاً چه نيازي هست که يک جانباز را تا اين حد بي‌عيب و نقص و کاملاً مثبت و دست‌نايافتني جلوه دهيم و اين همه بر آن پاي بفشاريم؟ شخصيت شيوا نيز از اين نگاه کليشه‌اي در امان نيست. شيوا ظاهراً دختر مرفه و بي‌دردي است. اوج مشکل او اين است که پدرش او را به آمريکا فراخوانده و حالا مجبور است مادرش را ترک کند و چون قصد دارد از ايران برود، پس از نگاه فيلمنامه‌نويس آدم خوبي نيست و به همين دليل بايد روسري و لباس قرمز بپوشد و ماشين مدل بالاي قرمز سوار شود و همچنين بره درسته کباب‌شده روي ميز شيک منزلش باشد.

صحنه مرگ محمود نيز شکل کاملاً کليشه‌اي و البته به نحو اغراق‌آميزي حماسي و ستايش‌آميز دارد. فيلمنامه‌نويس بدون بهانه قابل توجهي او را به ميان يک دشت سبز و خرم ـــ که قطعاً نشانه‌اي از بهشت است ـــ مي‌کشاند تا قهرمانش در آنجا پرواز کند. در لحظه مرگ محمود، ساعت خانه او که پاندولش يک پلاک است، از حرکت مي‌ايستد، کوزه آب محمود داخل حوض، مي‌شکند و محمود با ديدن يک منظره خرم ديگر در ذهنش ـــ که باز هم يعني بهشت ـــ از دنيا مي‌رود.

آدمهاي فيلم نغمه بسيار شعار مي‌دهند و طالبي نيز در اين فيلمنامه هيچ تلاشي در راه دوري از مستقيم‌گويي به خرج نمي‌دهد. او به دور از بيان هنرمندانه‌، حرفهاي دلش را مستقيماً در دهان آدمهايش گذاشته است تا جايي که فيلم در لحظاتي کاملاً به يک بيانيه سياسي بدل مي‌شود. در جايي از فيلم، محمود به شيوا مي‌گويد: «اونا که درد ما رو ساختن، يادشون رفته دواشو بسازن» و يا اين که «کتاب ما تيراژ نداره خانم!»

 پرستاري که از پذيرش محمود در بيمارستان امتناع مي‌کند، با تمسخر به نغمه مي‌گويد: «بس کنين خانم، سردار جنگ، مجروح جنگ، جنگ چند ساله تموم شده، بذارين مردم نفس بکشن!» شيوا در جايي به محمود مي‌گويد: «مي‌خوام يک هفته ديگه از اين مملکت برم، کاليفرنيا، مرگ بر آمريکا، چطوره؟» اين نگاه مستقيم و راحت‌طلبانه طالبي در برخي صحنه‌هاي ديگر نيز به چشم مي‌آيد. مثلاً هنگامي که محمود دزد را تعقيب مي‌کند، يک ماشين با پلاک سياسي جلوي او مي‌پيچد و باعث زمين ‌خوردنش مي شود و اين از نگاه طالبي يعني سياست هميشه مانع و مزاحم قهرمانان راستين جامعه است. يا در جايي ديگر محمود به شدت در خيابان سرفه مي‌کند و در کنار او دو نوجوان در حال فروش پوسترهاي لئوناردو دي کاپريو هستند و اين از منظر فيلمنامه‌نويس يعني مردم، قهرمانان واقعي جامعه را که اتفاقاً جلوي چشمانشان هستند، نمي‌بينند و به قهرمانان دروغين و غريبه بيشتر بها مي‌دهند. وقتي محمود به منظومه ليلي و مجنون تفأل مي‌زند و چند بيتي از آن را مي‌خواند، به انگشتري‌اش که نام همسرش بر آن حک شده، بوسه مي‌زند و اين قرار است به اين معني باشد که محمود همسرش را بسيار دوست دارد. در پارک نيز چند جوان، تکنو مي‌رقصند و قاعدتاً بايد جوانان غافل و مبتذلي باشند!

طالبي حتي در جايي از فيلم، يکي از لحظات کليدي فيلم را نيز قرباني مستقيم‌گويي مي‌کند. هنگامي که محمود براي طلاق دادن همسرش به دادگاه آمده، يک زن کنارش ديده مي‌شود که با ناله و شکايت و شيون به محمود مي‌گويد که شوهرش مثل همه مردها بي‌وفاست و مي‌خواهد او را که سالها با سختيهايش ساخته، طلاق دهد. همين جمله که «اتفاقاً» کاملاً با شرايط محمود انطباق دارد، باعث مي‌شود او به سرعت پشيمان شود، به سرفه بيفتد، پرونده طلاق را پاره کند و البته زحمت فيلمنامه‌نويس را براي جمع و جور کردن اين ماجرا کم کند؛ به همين راحتي! دغدغه اصلي فيلمنامه‌نويس نغمه، «عشق» است. او در مواجهه با اين مفهوم نيز کاملاً دچار سطحي‌نگري، نگاه کليشه‌اي و مستقيم‌گويي شده است. نگاه آرماني او به عشق، در رابطه محمود و نغمه تجلي مي‌يابد، در حالي که از پيشينه اين عشق و زمينه‌هاي عميق شدن آن اطلاعاتي به مخاطب داده نمي‌شود. تنها چيزي که از اين رابطه مي‌بينيم، رد و بدل شدن نگاههاي محبت‌آميز ميان آنان و مهربانانه سخن گفتنشان با هم است. يکي دو جا هم شوخيهاي اين دو با يکديگر، نظير نمک ريختن در چاي و افتادن در حوض و پاشيدن آب به همديگر، نشانه‌هاي مشهود ارتباط صميمانه ـــ صميمانه و نه عاشقانه ـــ آنهاست. تا اينجاي کار، هيچ نکته غيرعادي و فراتر از حد معمول در ارتباط آنها ديده نمي‌شود. تنها موردي که شايد بتواند زمينه را براي بروز رفتارهاي عاشقانه ـــ به معناي فرازميني مد نظر فيلمنامه‌نويس ـــ فراهم کند، فصل بيمارستان است؛ آنجا که نغمه به هر دري مي‌زند تا پذيرش محمود را از بيمارستان بگيرد و او را نجات دهد. فيلمنامه‌نويس تلاش کرده تا با قرار دادن نغمه در موقعيتهاي رقت‌آور و ترحم برانگيز به اين علاقه عمق ببخشد. وقتي استفاده از آسانسور ممکن نيست و سرپرستار هم در طبقه پنجم حضور دارد، نغمه از فرط علاقه بايد پله‌هاي فراواني را بالا برود و مي‌رود. از سوي ديگر با اطلاع از عدم پذيرش، تخت چرخدار بيمارستان را به زور به حياط مي‌آورد. (راستي چطور اين کار را مي‌کند؟!) و در همين اثنا با صورت زمين مي‌خورد و زخمي مي‌شود. در اين ميان او دايماً ضجه مي‌زند و التماس مي‌کند. جايي از سر بهت و حتماً عشق لاي در آسانسور مي‌ماند، ولي دم نمي‌زند. ضمن آن که در انتهاي فيلم و در صحنه مرگ محمود او در حالي مي‌ميرد که بر انگشتري که نام نغمه بر آن حک شده، بوسه مي‌زند و نغمه نيز برسرزنان بر بالين او حاضر مي‌شود. اينها قرار است همگي دال بر وجود يک عشق راستين و شايد فرازميني باشد. ولي اين نشانه‌ها به دليل برخوردار نبودن از عمق کافي و نبود بستر مناسب براي بروز، نمي‌توانند رابطه اين دو را از حد يک رابطه معمولي ـــ و البته موفق ـــ زناشويي فراتر بَرَد؛ حتي اگر محمود، براي سلامتي همسرش، 100 صلوات نذر کرده باشد! از اين رو فيلمنامه‌نويس در خاص کردن اين رابطه و اتصال آن به عشق اساطيري ليلي و مجنون کاملاً ناکام مي‌ماند.

فيلمنامه‌نويس در کنار اين رابطه يک ارتباط عاشقانه ناکام هم قرار مي‌دهد؛ عشق مادر و پدر شيوا به هم که مادر آن را براي شيوا تعريف مي‌کند. شرح اين رابطه ناموفق که ظاهراً با داستان اصلي بي‌ربط است و تأثيري در وقايع فيلمنامه ندارد، به دليل پر‌رنگ‌تر نشان دادن همان رابطه اصلي به وجود آمده است. چرا که حتي ماجراهايي که مادر تعريف مي‌کند، براي شيوا هم چيز جديدي نيست؛ مادر به شيوا مي‌گويد: «ده بار برات گفتم.» و شيوا مي‌گويد: «باز هم بگو.» (نقل به مضمون) ضمن آن که جمله احتمالاً محبوب فيلمنامه‌نويس نيز در همين بخش توسط مادر ادا مي‌شود: «همه مي‌گن چرا باهاش نرفتي، يکي نمي‌گه چرا اون باهات نموند!» از سوي ديگر فيلمنامه‌نويس سعي دارد در مقاطع مختلف، از شباهتهاي احتمالي و ظاهري داستان نغمه با ماجراي معروف ليلي و مجنون، اين دو را به هم بچسباند، ولي اين ارتباط تنها در حد خواندن چند بيت از منظومه ليلي و مجنون باقي مي‌ماند و همچون وصله‌اي ناجور تا انتها، همراه داستان است. نگاه سردستي طالبي، در فيلم ويديويي تحقيقاتي شيوا نيز خود را نشان مي‌دهد؛ يک کله‌پز درباره آن که عشاق واقعي هرگز به هم نمي‌رسند داد سخن مي‌دهد، يک سرباز شهرستاني مي‌گويد عشق يعني دختر خاله‌ام، يعني منيژه! يک دختر جوان ماشين‌دار با ظاهري منفي (!) مي‌گويد: «عشق از نوع ليلي و مجنون دروغه، عشق همان شهوت است.» و يک پسر جوان با نشان دادن بازوي خالکوبي‌ شده‌اش که نقش يک قلب تيرخورده روي آن است، مي‌گويد: «عشق يعني تلفن، دربند، درکه، عاشقتم.» و بالاخره يک زن جوان هم مي‌گويد: «عشق يعني اولش دوستت دارم‌، وسطش فحش و آخرش سيلي!» طالبي تلقي ديگران از عشق را تا بدين حد ساده‌انگارانه و سطحي ترسيم کرده، باز هم با اين هدف که در کنار اينها عشق محمود و نغمه اسطوره‌اي و متعالي به نظر آيد، اما تنها حاصل اين نوع برخورد، افتادن به ورطه سطحي‌نگري صرف است.

 

 

 


کیوان کثیریان
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

کیوان کثیریان


نویسندگان


آرشیو مطالب گذشته
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱


Baznegar

لینک دوستان
لینک دوستان

فلوت سحرآمیز
کنسروحرفهاي من. نسیم قاضی زاده
صفحه اول مهم ترين روزنامه های جهان
چسب‌زخم - هادی‌مقدم‌دوست
باز نگار
کافه سايبر
فيلم نيوز
فیلمدونی
سي نت
آدم برفی ها
30 نما
سوره سينما
ایران فستیوال
سایت سینمایی پرشین استار
سينماي ما
اخبار هالیوود
قديمي ها
مرده نگار - عباس حبیبي
زن نوشت - پرستو دوکوهکی
کادوس - محمد مطلق
مجله فیروزه
مجله سی نت
خوشبختی...- محمدصالح‌علا
هفتان
بالاترین
تادانه - يوسف عليخاني
کافه انار - باقر تهرانی
لولیان - ليلي نيکونظر
روزانه - مهران بهروز فغانی
آزاده سهرابي
ايستگاه - رضا ولی زاده
آقازاده
چرک نويس - ندادهقانی
خبرنگار
هنوز
امیر مهدی حقیقت
خبرنگار ۲
یادداشت‌های‌نیک‌آهنگ کوثر
آق‌بهمن - بهمن‌دارالشفايی
media-beat - محمد‌رضا‌نوروز‌پور
حسن سربخشيان
مثل همه - يگانه خدامي
فيلم باز
نقطه، سرخط - شیما انتظاری
تحریریه خاموش -احمد جلالی
بهنام قلی‌پور
کافه تيتر - بهنام‌قلی‌پور.بی‌تاصالحی
محمدرضا شاهرخی نژاد
وب فتو -محمد توکلی
گرگ صابونی - مریم پالیزبان
بهروز مهری
حسن سربخشيان
علی آقاربيع
دجاوو - الهام طهماسبی
مسعود ده نمکی
نگاتیوهای سپید- احمد صبریان
طراحی گرافیک - علی بنام
گرگ بیابان - حسام مقامی کیا
ته خط - خسرو نقیبی
سیم آخر - حسین وحدانی
دل نوشته ها - امید نجوان
شُمال از شُمالِ غربی - محسن آزرم
کادوس - محمد مطلق
طراح گرافیک - حسین توکلی
عبور - چیستا یثربی
کبریا - چیستا یثربی
نقد فیلم - بهزاد دوران
مستغاثی دات کام - سعید مستغاثی
جن و پری
کوچه فرهنگ - سیدرضاصائمی
7تیر دات کام
سینمای ایران و جهان - امیررضا نوری پرتو
ماه هفت شب - بهاره رهنما
يادداشت هاي بي مخاطب - امید توشه
روزی روزگاری - حسن معظمی
خنده و فراموشی - ترانه عليدوستی
کلبه - شیده لالمی
مسعود بهنود
دکتر یونس شکرخواه
رو در رو - دکتر احمد توکلی
دکتر حسن نمك‌دوست
آخرین سکانس - فرهاد خالدار
فروغ من - ایلیا محمدی نیا
ماهی سیاه کوچولو - ساناز اقتصادی نیا
کافه وطن - بهنام صابر نعمتی
قلم های سرخ - امیر لعلی
غزلداستان - محسن فرجی
حرفه خبرنگار - فهیمه خضر حیدری
کتابخانه کوچک من
حرفهای یک جو
خرده خواب های خراب - مسعود بهارلو
سینما-امروز - محمد محمدیان
عشق سال های وبا - محمدعلی سعیدی
قلم های سرخ - امیر لعلی
ناصرمردانی
خبرآنلاین
برخورد خيلي نزديك - اسماعیل میهن دوست
سینما- محمد قنبری
سینما و دیگر هیچ
یک منتقد سینمای بیکار
دکتر سلام



لینک های روزانه
لینک های روزانه

ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ




  RSS 2.0