Image and video hosting by TinyPic

گفت‌وگو با فرهاد توحيدي، فيلمنامه‌نويس «توكيو بدون توقف»

چاپ شده در ماهنامه فيلمنگار شماره ۱۵(آبان ماه ۸۲)

 

مسئوليت فيلمنامة اين فيلم با من نيست

كيوان كثيريان

 

 گفت‌وگو كردن با فيلمنامه‌نويسي كه خود را از تمام اشكالات فيلمنامه‌اي فيلم مبرا مي‌كند، كار دشواري است. فرهاد توحيدي با ظاهر آرام و روحيه طنازش، به شدت از تغييرات گسترده و مخرّب فيلمنامه خود در فيلم توكيو بدون توقف گله‌مند است و اين گلايه‌مندي را به عناوين مختلف در طول مصاحبه ابراز مي‌كند. اعلام برائت كامل توحيدي نسبت به كاستيهاي فيلمنامه باعث شد گفت‌وگوي ما از روال عادي خارج شود و بيشتر به موارد اختلاف فيلمنامه اصلي با فيلم بگرايد، چرا كه درباره اين اشكالات او كاملاً با ما موافق بود. فرهاد توحيدي هم‌اكنون رئيس كانون فيلمنامه‌نويسان است و از معدود فيلمنامه‌نويسان مستقل سينماي ايران به حساب مي‌آيد. او در كارنامه سينمايي خود فيلمنامه‌هايي چون مرد عوضي، دنيا، مرباي شيرين و گاهي به آسمان نگاه كن… را دارد.

+++++

به گمانم بد نيست در همين سؤال اول تكليفمان را مشخص كنيم. دو احتمال درباره فيلمنامه توكيو بدون توقف وجود دارد. اول اين كه شما فقط مي‌خواستيد يك فيلمنامه كمدي يا طنز‌آلود بنويسيد و وقايع داستاني فيلم در واقع، بهانه‌هايي هستند كه مي‌توانستند به هر داستان ديگري هم متصل شوند، يا اين كه دغدغه‌هايي داشتيد و حالا اين دغدغه‌ها، خودشان را در قالب كمدي پيدا كرده‌اند؟

سؤال بسيار خوبي است. گاهي به شما يك سفارش فرهنگي مي‌دهند، مثل همين مصاحبه كه به شما سفارش داده شده. اما مهم اين است كه بتوانيد اين سفارش را به خودتان نزديك كنيد و از خودتان براي اين سفارش، خرج كنيد. فيلمنامه توكيو... به من سفارش داده شد. درست برعكسِ فيلمنامه گاهي به آسمان نگاه كن... كه براي دلم نوشتم. عاشق يك رمان بودم و از آن اقتباس كردم. هيچ كس به من سفارشي نداد. به نظر من در چارچوب سينماي حرفه‌اي اين دو كار، هيچ منافاتي با يكديگر ندارند. نمي‌خواهم قياس مع‌الفارق كنم، ولي فاكنر هم گاهي سفارشي مي‌نوشت. واقعيت اين است كه اگر بخواهيم به سينما به عنوان «هنر ـــ صنعت» نگاه كنيم، طبيعتاً گاهي سفارش هم در كار است.

در اين سفارش چه چيزهايي از شما خواسته شد؟

خواستة دوستان تهيه‌كننده ـــ كه پيشتر عينك دودي را ساخته بودند ـــ همان مربع فيلم عينك دودي بود.

مربع؟

يعني دو زن و دو مرد. هنرپيشه‌ها هم از پيش معلوم بودند؛ آقايان مديري و شكوهي. يك اسپانسر سازنده نوشابه هم مطرح بود. شما به تاريخ ادبيات كه نگاه كنيد، گاه مي‌بينيد كه در دربار شاهان از شعرا امتحان مي‌گرفتند. چند كلمه عجيب و غريب و بعيد به آنها مي‌گفتند كه نشود آنها را در يك ظرف ريخت و از آنها مي‌خواستند كه با اين كلمات يك رباعي يا غزل بسازند. حالا اين دوستان تهيه‌كننده هم به ما چند تا كلمه عجيب و بعيد دادند و گفتند بلدي بنويسي يا نه؟ ما هم يك ماهي تلاش كرديم و چند قصه فراهم شد.

و اين قصه همان است كه فيلم شد؟

نه! با مهران مديري قرار گذاشته بوديم يك كار تجربي انجام دهيم. قصه‌اي سر هم شد و مقدمات آن را هم فراهم كرديم كه ساخته شود. مديري در كارش يك استعداد بي‌گفت‌وگو دارد. نمي‌خواهم بگويم نابغه است، ولي استعداد بسيار شاخصي دارد و آدم تيزهوشي است.

سرنوشت آن قصه تجربي چه شد؟

آن قصه به جنس ما خيلي نزديك بود و به معناي آرتيستيك كلمه، كار هنريتري از آن درمي‌آمد. ولي نه اسپانسر آن قصه را قبول كرد و نه تهيه‌كننده به آن تمايل نشان داد. تهيه‌كننده، بيشتر مشابه‌سازي يك تجربه موفق را مي‌خواست. بنابراين بعد از اين كه سه چهار قصه را پيشنهاد كرديم و توافقي نشد، من قصه فيلم آن چه كه زنان مي‌خواهند ـــ كه مل گيبسون در آن بازي كرده بود ـــ را تعريف كردم و دوستان خوششان آمد. سه ورسيون روي اين ايده نوشتيم تا بالاخره روي نسخه سوم توافق شد. اما باز اين همان چيزي نيست كه در فيلم مي‌بينيد. بايد بگويم كه فيلم ساخته‌شده با فيلمنامة نوشته‌شده تفاوتهاي زيادي دارد. اميدوارم فرصتي پيش بيايد تا مثل فيلم دنيا، اين فيلمنامه را هم چاپ كنم.

پس نوشتن يك كار كمدي با يك اسپانسر مشخص كه بايد حضور زيادي هم در فيلم داشته باشد، به شما سفارش داده شد. براي نمود بيشتر اسپانسر، در فيلمنامه چه كرده بوديد؟

قرارمان اين بود كه اصلاً تبليغ مستقيم در كار نباشد. من اين تجربه را در فيلم مرباي شيرين هم داشتم. ما در آن فيلم سعي كرديم حتي ضد تبليغ كار كنيم. در واقع عليه اسپانسر تبليغ كرديم. مربايي ساخته بودند كه درِ آن باز نمي‌شد. دوست داشتم در توكيو بدون توقف هم همين كار را بكنم. نمي‌دانم بعد از مرحله نوشته‌شدن فيلمنامه چه اتفاقاتي افتاد. من دو سه جلسه سر فيلمبرداري رفتم و گمان مي‌كردم همه چيز درست پيش مي‌رود، ولي شب افتتاحيه فيلم، ديدم همه مراقب من هستند كه سكته نكنم! واقعاً شوكه شده بودم و نمي‌دانستم چه اتفاقي براي فيلمنامه و فيلم افتاده، جداً عصباني بودم.

تفاوتها در چه بود؟

فيلمنامه اصلاً روايت اول شخص نبود، ولي در فيلم روايت اول شخص بروز پيدا كرد. من ادعا مي‌كنم كه فيلمنامه، چفت و بست داستاني بسيار محكمي داشت. ولي در فيلم همه چفت و بستها و شيرازه‌ها از هم باز شده بود. مثلاً آشنايي پسر و دختر فيلم كه منجر به عشق مي‌شود، طي‌كردن مقدمات اين آشنايي، بروز عشق، روند جذب‌شدن دختر به محسن توكيو، شكل دلدادگي آنها و از طرف ديگر محور فكرخواني به عنوان يك محور اساسي در فيلم مورد توجه بود. كارخانه، مبنا بود و خيلي مهمتر از اين كه حالا در فيلم هست، به موضوع كار و توليد، بيشتر پرداخته بوديم، بدون آن كه به آرم سينالكو اين قدر صريح اشاره شود.

پس خيلي گله‌منديد!

به هر حال همه فيلمنامه‌نويسها بعداً اين گله‌ها را دارند. من بعد از چند سال كار و تجربه ياد گرفتم كه آرامتر باشم و منصفتر. نمي‌دانم اگر قصه من تمام و كمال ساخته مي‌شد، خيلي موفقتر از آن چيزي كه امروز هست مي‌شد يا نه. شايد هم بهتر نمي‌شد.

«توكيو» قاعدتاً در فيلمنامه يك كلمه كليدي است كه حتي در عنوان فيلم هم ديده مي‌شود. شخصيت اول فيلم هم «محسن توكيو» است. ولي توكيو رفتن يا نرفتن محسن، چه نقش مؤثري در داستان دارد؟

چيزي كه دوستان در فيلم فراموش كردند، همين است. جريان اين بود كه وقتي محسن به سراغ كارخانه و برادر دختر مي‌آمد و برادر دختر از او كمك مي‌خواست، او در ازاي آن تقاضايي داشت و آن اين بود كه يك بليت بدوت توقف به توكيو به او بدهند. همه تلاش اين پسر ـــ محسن ـــ آن است كه بتواند دوباره به ژاپن برگردد. سالهايي آنجا بوده، خوش گذرانده، قصد ازدواج داشته، نامزدش از بين رفته، ديپورتش كرده‌اند و نوستالژي دارد. حضور ژاپن و توكيو در فيلمنامه خيلي بيشتر و مؤثرتر از اين حرفهاست.

ضربه شيشه نوشابه به سر هم از مواردي است كه زمينه‌ساز برخي اتفاقات كليدي فيلم است. ابتدا بگوييد اين تمهيد خود شما بود يا در اجرا اضافه شد؟

نه. من «قرص» را گذاشته بودم و روي اين قرص در فيلمنامه كلي كار شده بود. وقتي دعوا مي‌شود و محسن، برادر دختر را ناكار مي‌كند، ياد قرصهايي مي‌افتد كه مي‌گفتند معجزه مي‌كند. اين ايده در روخوانيهاي دسته‌جمعي به ذهنمان رسيد و قرار شد ضربه هم داشته باشيم و ضربه هم حتماً در حالت خاصي باشد و توسط محسن هم زده شود.

اين ضربه‌ها باعث فكرخواني برادر دختر مي‌شود. چون اهميت اين فكرخواني براي برادر، در فيلم مشخص نيست، ساير اتفاقاتي كه براساس اين ضربه‌ها مي‌افتد، سست و نچسب از آب درآمده و فيلم را دو خطي كرده است.

بله. در فيلمنامه اين ضربات، كيفيتي بود كه خيلي روي آن كار شده بود. من اگر بيش از اين به موضوع مي‌پرداختم، قصه كاملاً دوپاره مي‌شد. وقتي اين كيفيت حادث مي‌شود، اين آدم وضعيت عجيب و غريبي پيدا مي‌كند. ما در فيلمنامه، سكانسي داشتيم كه برادر دختر مي‌رود در كوچه و خيابان و شروع مي‌كند به اين كه فكر مردم را بخواند. سوار تاكسي مي‌شود، سر چهارراه مي‌ايستد، داخل يك مرسدس بنز يك روحاني نشسته. فكر او را كه مي‌خواند، مي‌بينيم روحاني مي‌گويد: «نمي‌دانم چرا اين روزها مردم به ما اين جوري نگاه مي‌كنند». فيلم پر از اين نكته‌هاست. اينها آرام آرام قوام پيدا مي‌كرد و در زندگي خانوادگيش وارد مي‌شد. روي فكرخواني در قضيه بازسازي كارخانه هم خيلي كار شده بود، در جريان دادگاه هم همين طور. نقش محسن در كارخانه و چگونگي راه‌افتادن كارخانه و ارتباط اينها با فكرخواني، همه در فيلمنامه بود. اصلاً بخشي از روابط عاشقانه دختر و پسر در جريان همين مسائل كارخانه شكل مي‌گيرد. مثلاً روزي كه كارخانه راه مي‌افتد، گوسفند مي‌كشند و قرباني مي‌كنند. جگر گوسفند را كه كباب مي‌كنند، محسن به شوخي به دختر مي‌گويد: «بگو شيش سيخ جگر سيخي شيش زار!» و همه اينها به راه‌افتادن كارخانه مرتبط است. در واقع اطلاعات، به هم سرويس مي‌دهند. ولي در فيلم مثل همه فيلمهاي فارسي، بي‌مقدمه اين دو نفر را مي‌بريم كافه فرحزاد و دربند و مي‌نشانيمشان روي تخت.

برخي داستانهاي فرعي فيلم كه احتمالاً در فيلمنامه هم بوده، مثل همان جريان كارخانه يا فكرخواني يا حتي جريانات كيش، ژاپن رفتن محسن و ... با هم ارتباط ارگانيك برقرار نمي‌كنند. اين انقطاع باعث مي‌شود، داستان و گره اصلي فيلمنامه، همان رابطه عاطفي محسن و دختر به نظر آيد و رابطه‌اش با بقيه بخشهاي فيلمنامه قطع باشد. در لحظاتي، اين احساس به من دست داد كه برخي قسمتها اصلاً زايد است.

من يك نقاشي كشيدم كه قرار بوده واقعگرا باشد. اين نقاشي، تكه پاره شده و تنها عناصري از آن را حفظ كرده‌اند و البته عناصر ديگري هم وارد شده است. در واقع كولاژي صورت گرفته. الان بيشتر با عناصر گرافيكي روبه‌رو هستيم. نگاه، بيشتر گرافيكي شده است و نوعي آبستره هم در فيلم وارد داستان شد. من در اين فيلمنامه به يك داستانگويي گرم معتقد بودم. در فيلمنامه‌اي با اين شكل داستانگويي و مبتني بر الگوهاي كلاسيك، طبيعتاً پرده اول فيلم، معلوم است. عطف، اوج و فرود، پرده دوم كه «رويارويي» است و پرده سوم كه گرهگشايي است هم مشخص شده بود. در فيلمنامه من، اصل قضيه اين است كه يك آدم غيرتي كه دچار يك وسواس بيمارگونه است، خواهرش را زنداني مي‌كند و نمي‌گذارد شوهر كند. در زندگيش هم هزار و يك مشكل دارد. حالا كسي عاشق خواهر او مي‌شود. اين در حالي است كه او تا حالا به كسي اجازه نداده از يك كيلومتري خانه‌اش رد شود. اگر شرايط طبيعي بود، بايد او را هم مثل بقيه خواستگارها مي‌زد و سر و دستش را مي‌شكست. ولي او به محسن توكيو نيازمند است و بايد حفظش كند. اين مك‌گافين قصه است. داستان اصلي بايد براساس اين محور پيش مي‌رفت. در فيلمنامه، همه عناصر داستاني كنار هم چيده شده بود. به قول «بديع‌زاده» كه در شعري مي‌گويد: «از قند و عسل ساخته‌ام جوجه خروسي/... صنعت كردم بابا جان، صنعت»، من هم صنعت كردم. از زاويه‌اي مي‌شود يك كار سفارشي را يك كار صنعتي به حساب آورد و ظرايف و دقايقي از روح و عاطفه در آن تزريق كرد. ولي به هر حال اين چيزي را كه ما صنعت  كرديم، دوستان زدند صنعت ما را ...

اين طور كه معلوم است، شما با همه كاستيهاي فيلمنامه‌اي فيلم موافقيد و نمي‌شود خيلي بحث كرد. ولي اين چند پارگي فيلمنامه ـــ همان فيلمنامه‌اي كه در فيلم مي‌شنويم و مي‌بينيم ـــ به باورپذيري قصه ضربه اساسي وارد آورده است. اگر ما اهميت نياز شديد برادر دختر را به محسن توكيو درك نكنيم و فيلم نتواند اين نياز شديد را براي ما توجيه كند، بيشك نمي‌توان باور كرد آدمي با اين تعصب شديد و غليظ موروثي، اجازه دهد كسي يك ربع با خواهرش صحبت كند، يا در نهايت به ازدواج آنها رضايت دهد. ما اصلاً نمي‌دانيم اين فكرخواني ـــ كه مبناي نياز او به محسن توكيو است‌ ـــ چه امتياز ويژه‌اي در كارش براي او دارد. قاعدتاً آن نياز چشمگير او به فكرخواني، مربوط به مسائل كارخانه مي‌شود كه ما از آن هيچ نمي‌بينيم. استفاده‌هاي او از فكرخواني به عمّه و گربه و خانم منشي محدود مي‌شود كه آن هم در روند داستان آن چنان مؤثر نيست. اين، نقصان كليدي فيلم است كه باورپذيري را دچار خدشه جدي مي‌كند. اينها را خود شما هم قبول داريد؟

بله، متأسفانه كار ما به گونه‌اي است كه در آن، حريم ما محترم شمرده نمي‌شود. اگر كسي بلد نباشد با دوربين كار كند، شما به او اجازه نخواهيد داد به دوربين دست بزند. كسي كه صدابردار نباشد، محال است ضبط ناگرا را دست او بدهيد. پس چرا بقيه به خود اجازه مي‌دهند در حيطه‌اي كه بلد نيستند وارد شوند؟ با چه مايه و تفكري؟ اگر اين طور بود و بلد بودند فيلمنامه بنويسند، چرا مزاحم ما شدند و آمدند سراغ ما؟ ما كه داشتيم نان و ماستمان را مي‌خورديم!

فكر مي‌كنم خطرناكترين چيز، اين است كه وقتي به فيلمنامه‌تان اطمينان نداريد، به مرحله فيلمبرداري وارد شويد. من كه نگفتم فيلمنامه را بازنويسي نمي‌كنم. اين فيلمنامه سه بار بازنويسي شد و همه بَه‌بَه و چه‌چه كردند و گفتند تمام است. خب اگر اين طور بود، ديگر چرا دستكاريش كرديد؟ چه كسي اجازه داده بود؟ از اين به بعد، قرارداد كه مي‌بندم، پاي تك‌تك برگهاي فيلمنامه از تهيه‌كننده و كارگردان امضا مي‌گيرم. تنها آن وقت مي‌توانم به سؤالات شما جواب بدهم.

بدبيني  وسواس برادر دختر با توجه به طبقه خانوادگي و جايگاه اجتماعيش، كمي بدون توجيه به نظر مي‌آيد. اين موروثي‌بودن وسواس در آن خانواده چه كاركردي در فيلمنامه دارد؟

پيش‌داستانِ اينجا هم عوض شد. روانكاوي اين آدم، روانكاوي ديگري بود. اين آدم اصلاً نسبت به مردها بدبين است. در مطب دكتر روانكاو معلوم مي‌شود كه پدرش رفته و مادرش تنها مانده. حادثه‌اي برايش اتفاق افتاده و از آن به بعد فكر مي‌كند بايد از حريمش محافظت كند. گوهر خيرانديش هم در فيلمنامه اصلاً عمه نيست، دايه‌اي است كه مراقب آنهاست و كارهاي خانه را انجام مي‌دهد.

شوخيهاي فيلم تا چه اندازه توسط شما نوشته شده و چقدرش در اجرا اضافه شده؟

شوخيها در برخي بخشها اضافه شده، مثل سكانس كلانتري.

به نظر مي‌رسد شوخيها بيشتر تلويزيوني و از جنس برنامه‌هاي 90 شبي است.

ممكن است اين طور باشد. چون فيلم را يك بار ديدم و آن قدر اعصابم خرد شد كه نرفتم دوباره ببينم و دقيقاً يادم نيست چه تعداد از شوخيهاي فيلمنامه را نگه داشته‌اند. به هر حال يكسري شوخي در كارخانه و حول محور فكرخواني داشتيم كه از دست رفت، چون كارخانه‌اي وجود ندارد.

شخصيت محسن توكيو در فيلم چقدر با فيلمنامه انطباق دارد؟

محسن توكيو در فيلمنامه من، راننده نبود، آشپز بود. اصلاً من يك فصل در آشپزخانه رستوران كيش نوشتم. اين آدم از وقتي از ژاپن به ايران آمده، ابن مشغله شده، ولي مهمترين ويژگي او اين است كه در طول اين سالها كه در ژاپن بوده، پختن غذاي ژاپني را ياد گرفته و با چوب غذا مي‌خورد. البته يك شخصيت هم در فيلمنامه بود كه در فيلم پخته‌تر شده؛ شخصيت احمدعلي ـــ بادي‌گارد دختر ـــ كه از دور‌خواني به بعد تازه فهميديم بازيگر آن كيست و بيشتر روي آن كار كرديم. وكيل هم در فيلمنامه من اين طور نبود كه در فيلم هست. لهجه گيلاني او هم مال فيلمنامه نبود. چون من خودم گيلاني‌ام، اصلاً سراغ اين قضايا نمي‌روم.

شخصيت وكيل هم از آن شخصيتهاي بيكار و زايد است، خنده‌دار هم نيست.

وكيل من فقط در يك سكانس مي‌آمد، امضايي مي‌گرفت و مي‌رفت.

حضور اينها در كيش به چه دليل است، كيش چه كاركردي در داستان دارد؟اين درست كه آشنايي آنها در كيش اتفاق مي‌افتد، ولي اين جغرافيا در اين فيلم اصلاً مهم نيست.

اين دختر سالهاست كه پايش را از خانه بيرون نگذاشته. هر بار هم رفته، با محافظ رفته. برادرش در حال ورشكست‌شدن است. هر چه دارند مي‌خواهند به نقدينگي تبديل كنند. يك هتل در كيش دارند. از اول بنا بود دوستان در كيش كار كنند. امكاناتي گرفته بودند كه فكر مي‌كنم وارد مسئله نشويم بهتر است. ولي قرار بود «كيش» را هم داشته باشيم. اين هم يكي از كلماتي بود كه بايد با آن كار مي‌كردم و در روند داستان جا مي‌دادم. به هر حال چون هتل كيش به نام دختر است، مي‌روند كيش.

در فيلمنامه هم بهانه علاقه محسن توكيو به دختر، همين شباهت دختر به نامزد ژاپني محسن بود؟

بله. من براي معرفي محسن توكيو تقريباً يك فصل طولانيتري نوشته بودم. او كه آشپز بود، وقتي دير مي‌رسيد به هتل و مي‌خواست لباسهايش را عوض كند، در كمدش را كه باز مي‌كرد، مي‌ديديم عكس دختر را به كمد زده. ما براي اولين بار عكس دختر را آنجا مي‌بينيم. قرار بود از ديدن دختر و شباهتش با آن عكس همان قدر كه او تعجب مي‌كند، بيننده هم تعجب كند. اصلاً معرفيها از جنس و شكل ديگري بود.

تصادف محسن با ماشين دختر در كيش هم در فيلمنامه بود؟

بله بود. ولي بيشتر تمارض مي‌كرد. از دختر چك مي‌گرفت كه در فيلم چك به تراول چك تبديل شده. اصلاً چك با امضاي برادر دختر بود و اساساً ماجرا فرق مي‌كرد.

شما در جريان تغييرات فيلمنامه بوديد؟

اصلاً. من فيلمنامه را تحويل دادم و ديگر نقشي نداشتم. هيچ مشورتي هم نشد. من كاملاً بيخبر بودم. متأسفم كه بايد مسئوليت چيزهايي را برعهده بگيرم كه در واقع ربطي به من ندارد. تمام اين نكات كه گفتيد در فيلمنامه من فكر شده بود، روح فيلمنامه و روح قصه من، گرفته شده و تنها كالبد و پوسته داستان و شخصيتها باقي مانده. نظام داستان و چفت و بستها از هم پاشيده است.

با تمام توضيحاتي كه داديد و با توجه به تغييرات ايجاد شده، سفارشي بودن فيلم، «صنعت كردن» خودتان و همه قضايا، از نتيجه اين كار چقدر راضي هستيد؟

ممكن است يك يا دو سكانس يا يكي دو لحظه فيلم راضي‌كننده باشد، ولي واقعاً در همين حد، نه بيشتر. بخشي از كاستيها هم حتماً به فيلمنامه من برمي‌گردد، چون هر چه سعي شود اين سفارش و صنعت را به هنر نزديك كنيم، باز هم «سفارش» خود را نشان مي‌دهد، كاري هم نمي‌شود كرد. من سعي مي‌كنم اين فيلم را فراموش كنم، همان قدر كه سعي مي‌كنم فيلم دنيا را فراموش كنم. سعي مي‌كنم فقط خاطرات خوش آشنايي با دوستاني كه به واسطه اين فيلم پيدا كردم را حفظ كنم. همين.

 

 

 


کیوان کثیریان
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

کیوان کثیریان


نویسندگان


آرشیو مطالب گذشته
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱


Baznegar

لینک دوستان
لینک دوستان

فلوت سحرآمیز
کنسروحرفهاي من. نسیم قاضی زاده
صفحه اول مهم ترين روزنامه های جهان
چسب‌زخم - هادی‌مقدم‌دوست
باز نگار
کافه سايبر
فيلم نيوز
فیلمدونی
سي نت
آدم برفی ها
30 نما
سوره سينما
ایران فستیوال
سایت سینمایی پرشین استار
سينماي ما
اخبار هالیوود
قديمي ها
مرده نگار - عباس حبیبي
زن نوشت - پرستو دوکوهکی
کادوس - محمد مطلق
مجله فیروزه
مجله سی نت
خوشبختی...- محمدصالح‌علا
هفتان
بالاترین
تادانه - يوسف عليخاني
کافه انار - باقر تهرانی
لولیان - ليلي نيکونظر
روزانه - مهران بهروز فغانی
آزاده سهرابي
ايستگاه - رضا ولی زاده
آقازاده
چرک نويس - ندادهقانی
خبرنگار
هنوز
امیر مهدی حقیقت
خبرنگار ۲
یادداشت‌های‌نیک‌آهنگ کوثر
آق‌بهمن - بهمن‌دارالشفايی
media-beat - محمد‌رضا‌نوروز‌پور
حسن سربخشيان
مثل همه - يگانه خدامي
فيلم باز
نقطه، سرخط - شیما انتظاری
تحریریه خاموش -احمد جلالی
بهنام قلی‌پور
کافه تيتر - بهنام‌قلی‌پور.بی‌تاصالحی
محمدرضا شاهرخی نژاد
وب فتو -محمد توکلی
گرگ صابونی - مریم پالیزبان
بهروز مهری
حسن سربخشيان
علی آقاربيع
دجاوو - الهام طهماسبی
مسعود ده نمکی
نگاتیوهای سپید- احمد صبریان
طراحی گرافیک - علی بنام
گرگ بیابان - حسام مقامی کیا
ته خط - خسرو نقیبی
سیم آخر - حسین وحدانی
دل نوشته ها - امید نجوان
شُمال از شُمالِ غربی - محسن آزرم
کادوس - محمد مطلق
طراح گرافیک - حسین توکلی
عبور - چیستا یثربی
کبریا - چیستا یثربی
نقد فیلم - بهزاد دوران
مستغاثی دات کام - سعید مستغاثی
جن و پری
کوچه فرهنگ - سیدرضاصائمی
7تیر دات کام
سینمای ایران و جهان - امیررضا نوری پرتو
ماه هفت شب - بهاره رهنما
يادداشت هاي بي مخاطب - امید توشه
روزی روزگاری - حسن معظمی
خنده و فراموشی - ترانه عليدوستی
کلبه - شیده لالمی
مسعود بهنود
دکتر یونس شکرخواه
رو در رو - دکتر احمد توکلی
دکتر حسن نمك‌دوست
آخرین سکانس - فرهاد خالدار
فروغ من - ایلیا محمدی نیا
ماهی سیاه کوچولو - ساناز اقتصادی نیا
کافه وطن - بهنام صابر نعمتی
قلم های سرخ - امیر لعلی
غزلداستان - محسن فرجی
حرفه خبرنگار - فهیمه خضر حیدری
کتابخانه کوچک من
حرفهای یک جو
خرده خواب های خراب - مسعود بهارلو
سینما-امروز - محمد محمدیان
عشق سال های وبا - محمدعلی سعیدی
قلم های سرخ - امیر لعلی
ناصرمردانی
خبرآنلاین
برخورد خيلي نزديك - اسماعیل میهن دوست
سینما- محمد قنبری
سینما و دیگر هیچ
یک منتقد سینمای بیکار
دکتر سلام



لینک های روزانه
لینک های روزانه

ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ




  RSS 2.0