Image and video hosting by TinyPic

گفت و گو با پيمان معادی فيلمنامه‌نويس عطش


اين گفت و گويی است که با پيمان معادي فيلمنامه‌نويس «عطش»انجام داده ام و در شماره مرداد ماهنامه فيلمنگار به چاپ می رسد. اگر حوصله داريد بخوانيد.

گفت‌وگو با پيمان معادي فيلمنامه‌نويس «عطش»


فيلمنامه سوراخ‌دار نمي‌نويسم



پيمان معادي، فيلمنامه‌نويس جواني كه با نوشتن فيلمنامه آواز قو پا به عرصه سينماي حرفه‌اي گذاشت، 33 سال دارد و در رشته مهندسي متالوژي تحصيل كرده است، معادي مدتي نيز براي تحصيل در رشته فيلمنامه‌نويسي به آمريكا رفت، ولي به دليل مشكلات شخصي ترجيح داد به ايران برگردد و فيلمنامه‌ بنويسد. خودش مي‌گويد، هر روز بدون استثنا يك فيلم خوب روز جهان را مي‌بيند وحتماً از لحظات و ديالوگهاي جالب توجه آنها يادداشت برمي‌دارد. عطش، نخستين ساخته حسين فرح‌بخش، دومين فيلمي است كه نام پيمان معادي را به عنوان فيلمنامه‌نويس بر پيشاني دارد، گرچه مي‌گويد دو، سه پروژه ديگر به نويسندگي او در آستانه توليد است. از سخنانش چنين برمي‌آيد كه از حاصل كار و همچنين همكاري با فرح‌بخش كاملاً راضي است. با او كه درباره فيلمنامه عطش حرف زديم، صحبت‌هايمان بيشتر به سمت شخصيت‌پردازي ميل پيدا كرد. او درباره آدمهاي فيلمش، آن‌ قدر با جزئيات و هيجانزده سخن گفت كه انگار تمام آنها را از ميان آدمهاي نزديك به خودش انتخاب كرده است.



گويا ايده و طرح اوليه عطش متعلق به آقاي فرح‌بخش است. فيلمنامه نهايي عطش چقدر به آن طرح اوليه وفادار است؟

در ابتدا قرار بود من و آقاي فرح‌بخش طرح ديگري را كار كنيم، ولي چون احساس كردم بلد نيستم آن را بنويسم، به رغم اصرار آقاي فرح‌بخش، قصد داشتم انصراف دهم. در همان روزها طرح ديگري به ذهن آقاي فرح‌بخش رسيد و داستان يك خطيش را مطرح كرد.

گرچه داستان يك خطي اين فيلم بارها و بارها در تاريخ سينما به عاليترين شكل ممكن ساخته شده بود، ولي من از آن خوشم آمد. به نظرم رسيد كه اين داستان مي‌تواند مشكل هر جامعه‌اي در هرشرايطي باشد. چند روز درباره‌اش فكر كرديم، بعد من براي نوشتن آن اعلام آمادگي كردم.

يعني آقاي فرح‌بخش تنها در حد همان داستان يك خطي در فيلمنامه عطش سهم دارند؟

آقاي فرح‌بخش بر وجود نشانه‌هايي در قصه اصرار داشتند. من هم احساس كردم براي قصه لازم است. ولي آقاي فرح‌بخش دست مرا كاملاً باز گذاشته بودند و اگر تمام آنها را با دلايل منطقي كنار مي‌گذاشتم، مشكلي وجود نداشت. تنها مشكل ما «زمان» بود كه فكر مي‌كنم هرگز در سينماي ايران حل نخواهد شد.

چطور؟

تمام كارهايي كه در سينماي ايران ساخته مي‌شوند مشكل زمان دارند. هر تهيه‌كننده يا كارگرداني كه به شما مراجعه مي‌كند، يك فيلمنامه خوب، بفروش و روشنفكري مي‌خواهد. هيچ ‌كدام هم بيش از دو هفته وقت ندارند. يعني فيلمنامه‌نويس بايد تند فكر كند و تند بنويسد كه واقعاً غيرممكن است و به كيفيت صدمه اساسي مي‌زند.

شما با اين مشكل چه كرديد؟

ما اين مشكل را با كار 16ـ17 ساعته در روز حل كرديم. 400 ـ 500 صفحه نوشتيم كه نهايتاً 100 صفحه از آن بيرون كشيديم.

در اين مرحله ارتباطتان با آقاي فرح‌بخش چگونه بود؟

سكانسهايي داشتيم كه آقاي فرح‌بخش مي‌خواند و به دلايلي نمي‌پسنديد. بحث مي‌كرديم و به نتيجه مي‌رسيديم. چون فيلمنامه، موقعي نهايي شد كه مرحله پيش‌توليد هم به پايان رسيده بود و فيلم در مرحله كليد زدن بود.

خودتان هم سر صحنه حضور داشتيد؟

من بدون استثنا در تمام صحنه‌ها حضور داشتم. حتي برخي صحنه‌ها را سر صحنه عوض مي‌كردم. البته به خواست آقاي فرح‌بخش پشت صحنه حضور داشتم. با اين كه به لحاظ زماني دچار مشكل بوديم، ولي آقاي فرح‌بخش حتي يك جمله را بدون مشورت با من عوض نمي‌كرد.

به نظر من عطش فيلم ماجراست. فيلم موقعيت است. فيلم مضمون نيست. فيلم شخصيت هم نيست. قاعدتاً اصراري هم بر پرداخت دقيق شخصيتها به خرج داده نشده. ولي سه كاراكتر محوري در فيلم وجود دارد كه ماجراهاي فيلم بر پايه آنها شكل گرفته. چنين فيلمي هم به گمان من بايد تا حدودي شخصيت‌پرداز باشد، چرا كه آن «ماجرا» نياز به تبيين انگيزه‌ها دارد تا باورپذير باشد.

در خيلي از قصه‌ها نياز داريد كه در عمق كاراكترها پيش برويد. گاهي هم نياز به اين كار نيست. نمي‌خواستيم در عطش به سراغ پيشينه آدمها برويم كه به آدمهاي خاصي تبديل شوند.

ولي تا حدودي به پيشينه آنها پرداخته‌ايد.

بله. اما اصرارمان اين بود كه اين سه نفر، سه جوان باشند. اصلاً كلمه «نياز» با كلمه «جوان» عجين است. ما با طرح اين نياز، قصد داشتيم همذات‌پنداري به وجود بياوريم. اگر درست نگاه كنيم همه ما در اطراف خود آدمهايي مثل اشكان و نادر و كورش مي‌بينيم كه واقعاً با تحمل كمي فشار بيشتر در زندگي ممكن است دست به هر كاري بزنند. به پيشينه اين آدمها تنها در حدي پرداختيم كه تماشاگر بداند اينها چه مشكلاتي دارند.

حالا واقعاً اينها چه مشكلاتي دارند؟

اينها نمي‌خواهند تبهكار باشند. همه‌شان مي‌گويند اين سرقت، كار آخرشان است. نيازهاي اينها يك درد مشترك است، ولي كمي با هم تفاوت دارد. كورش بچه پرورشگاهي بوده، ولي ما خيلي راحت از آن گذشتيم. فرصت اين كه در آن دقيق بشويم نداشتيم. مدت فيلم بيش از 70ـ 80 دقيقه نيست. اگر بخواهيم قضايا را بيشتر بشكافيم، مي‌شود همان توضيحاتي كه من به فيلمنامه سنجاق كرده‌ام و شخصاً از آن پرهيز مي‌كنم. مثلاً كورش پدر و مادر بالاي سرش نبوده، منتها مدارج دانشگاهي را طي كرده، به بيراهه رفته، آدم موفقي هم هست ولي به جايي رسيده كه از دانشگاه هم اخراجش كرده‌اند.

من اين آخري را در فيلم نديده‌ام.

مثل اين‌ كه از فيلم درش آورده‌اند. در مورد صحنه‌هايي كه الان در فيلم نيست نبايد حرفي بزنم، چون به هر حال مردم فيلم فعلي را مي‌بينند. اما در ديالوگي كه اشكان به نادر مي‌گويد، جمله‌اي درباره كورش هست با اين مضمون كه:« در سر و صداها دستي بالا كرده بود، كله‌اش كردند، او هم پايش را در يك كفش كرده به هر دري بزند كه برود خارج.» در فيلم، روي صورت كورش در صحنه مرگش صداي كف زدن و تشويق هست و جمله‌اي كه انگار از يك تريبون خوانده مي‌شود كه فلاني شاگرد اول دانشگاه شده كه انگار صداها را درآوردند. به هر صورت مي‌خواستيم بگوييم يك دانشجوي مستعد كه مي‌گويند مخ الكترونيك است هم ممكن است به اينجا برسد.

اشكان چطور؟

هم اشكان و هم كورش تربيت‌‌شده‌هاي سالهاي اخيرند؛ بي‌آينده‌تر از نادر و از نسل كاملاً متفاوتي با او. اشكان مي‌خواهد زندگي سالمي داشته باشد ولي نمي‌تواند. به فروش نوار CD روي آورده. كار ديگري نيست كه بكند. ازدواج كرده است ولي شرايط ماليش براي شروع زندگي مشترك مناسب نيست.

درد نادر چيست؟ نادر به گمانم نسبت به دو نفر ديگر شخصيت قابل‌بحث‌تري دارد.

درد نادر، عقب ماندن از زندگي است. فكر مي‌كند در مدتي كه در زندان بوده، همه پيش رفته‌اند و او عقب مانده. اين احساس درجازدگي را خيلي از آدمها دارند. فكر مي‌كنم مشكل اين سه نفر خيلي ملموس است.

همذات پنداري، نياز به اطلاعات دارد. يعني من بايد يك يا چند ويژگي خودم، يك يا چند مشكل و دلمشغولي خودم را در آن آدمها ببينم. از آدمهاي فيلمنامه شما اطلاعات خيلي كمي داريم. فقط موقعيت است كه ما را همراه خود مي‌كشد. اشكان به نادر ــ دوستش ــ نارو مي‌زند. در حالي كه نامزد اشكان قبلاً به نادر گفته بود: «اشكان خيلي قبولت دارد.» اينها سوال‌برانگيز است. غيرمنتظره و ابهام‌برانگيز است و مانع همذات‌پنداري.

اين كه ابتداي كار گفتيد عطش فيلم شخصيت نيست، من خيلي اين را قبول دارم. همذات‌پنداري زماني ايجاد مي‌شود كه شما كاراكتر را درك مي‌كنيد و مي‌فهميد. اگر خودتان را جاي او بگذاريد، شايد همان كار را بكنيد. هدف ما اين بود كه در فيلم سه رفيق داشته باشيم كه به راحتي به هم گره بخورند. هر روز در همين تهران هزاران نفر در روز همين‌ طوري به هم گره مي‌خورند. فقط كافي است انگيزه خوبي برايشان وجود داشته باشد.
در واقع اين آدمها همان قدر همديگر را مي‌شناسند كه ما آنها را. آشنايي‌شان هم باسمه‌اي است. به هم راحت اعتماد مي‌كنند چون شناختشان ريشه‌اي نيست.

ولي من فكر مي‌كنم بيشتر روي خوب درآمدن صحنه‌هاي دزدي تاكيد داشته‌ايد.

درست است. دوست داشتيم اين صحنه‌ها جذاب باشد؛ اين كه چطور به هم برمي‌خورند و چطور نقشه مي‌كشند. دوست داشتيم يك دزدي خوب داشته باشيم كه تا حدودي متفاوت هم باشد. البته نمي‌خواستيم آبكي از آب دربيايد. مي‌خواستيم سنسورها را همه ببينند، دزدگيرها و قفلها را هم همين‌ طور. هيچ‌ گاه تقلب نكرديم.

براي مسائل مربوط به دزدگير و اين ‌جور موارد، مشاور هم داشتيد؟

بله، تمام صحنه‌هاي دزدگير و گاوصندوق را با مشاوره نوشتم. در صحنه‌هاي دزدي، خيلي سختگيري كرديم، چرا كه به لحاظ فني ممكن بود متخصصان ببينند و ايرادي بر آن وارد شود. اصلاً براي بخش «هتل» ــ كه دزدي هم در همين بخش انجام مي‌شود ــ يك فيلمنامه مجزا نوشتم؛ يك فيلمنامه 25 صفحه‌اي.

يعني از ورود اين سه نفر به هتل تا صحنه فرار!

بله. تا صحنه فرار، من فيلمنامه را سه فصل مي‌ديدم. بخش اول اطلاعات و معرفي آدمها بود كه من اصرار داشتم خيلي سريع از اين بخش بگذريم تا به فصل هتل برسيم. من شخصاً از قصه‌هايي كه زمان زيادي طول مي‌كشد تا اتفاقي در آنها بيفتد خوشم نمي‌آيد. فيلمهايي كه با ضرباهنگ تند به واقعه اصلي مي‌رسند از نظر من جذابترند. مثل فيلمهاي استيون سودربرگ يا گاي ريچي.

دوست دارم كمي بيشتر به شخصيت نادر بپردازيم. اصلاً چطور شد كه به زندان افتاد؟ به نظر مي‌رسد نادر به واسطه خيانت همان جواهرفروش، زنداني شد.

بله. جايي هست كه منوچهر به نادر مي‌گويد اگر اصل ماجرا را بداني با ما همكاري مي‌كني. بحث انتقام است و بحث مديون بودن. منوچهر در زندان نادر را لو نداد، بعد هم مدت باقيمانده زندان او را خريد. حالا از او كاري مي‌خواهد و نادر هم قبول مي‌كند. گرچه ممكن است اين موضوع، تازه نباشد اما ملموس و ممكن است.

بله نو نيست ولي ملموس هم نيست، چرا كه انگيزه آدمها جا نيفتاده. صاحب جواهرفروشي نادر را انداخته زندان. چرا و چگونه‌اش معلوم نيست. ما براي باور كردن انگيزه قوي نادر به بعضي از اطلاعات نياز داريم كه فيلم آن را دريغ مي‌كند.

اينها كه شما گفتيد انگيزه اصلي نيستند. نادر حتي قضاياي زندان را براي دوستانش تعريف نمي‌كند. نمي‌گويد مي‌خواهم انتقام بگيرم. مي‌گويد كار آخر است، مي‌خواهيم خودمان را جمع‌وجور كنيم. انگيزه اصلي سرقت، مادي است. نادر علاوه بر عقب‌ماندن از زندگي، زني را پنج سال منتظر خودش نگه داشته. اين كه قبلاً با جواهرفروش خرده حساب‌هايي هم داشته، به عنوان كاتاليزور عمل مي‌كند. به همين دليل ما خيلي شتابزده از آن گذشتيم. هيچ آينده روشني براي نادر متصور نيست. نادر تربيت‌شده دوره‌اي است كه معرفت پررنگتر از امروز بوده. آرزوي اين آدم آن است كه دست آن زن را بگيرد و برود گوشه‌اي زندگي كند. او به آن زن تعهد دارد. بعضي از دوستان پيشنهاد مي‌كردند بعد از آزادي از زندان، نادر برود دم در خانه زن، ولي من مي‌خواستم زن برود دم زندان بايستد و حسي كه از برخورد نگاه اول اين دو در آن شرايط به وجود مي‌آيد را داشته باشيم، به اين معنا كه نادر با نگاهش بگويد: «شرمنده‌ام، ولي يك كاريش مي‌كنم.» اين فشارهاي روحي باعث مي‌شود نادر به پيشنهادي كه به او مي‌شود فكر كند. ذات آدمها هم كه با 5 سال و 10 سال عوض نمي‌شود. منوچهر، نادر را از زندان بيرون مي‌آورد و چون خودش عليل است، روي نادر حساب مي‌كند، چون مي‌داند مرد است. تا آخر قصه هم مي‌بينيم كه مرد بوده و نسبت به كسي نامردي نمي‌كند.

اين نادر كه در فيلم تاكيد مي‌شود خيلي «مرد» است و يكي دو جا هم تعصب فراوانش را به زن نشان مي‌دهد...

يك مرد تيپيكال است.

بله تا حدودي هم «قيصر مآب» است. گرچه زن به او مي‌گويد: «من چيزي از تو نمي‌خواهم، چون نمي‌خواهم برگردي زندان.» ولي باز هم به حرف زن توجهي نمي‌كند و پيشنهاد دزدي را مي‌پذيرد. به خاطر يك جمله مي‌پذيرد. اين جمله بايد خيلي مهم باشد، ولي اهميت آن از نظر شما آن ‌قدرها نيست كه به آن زياد بپردازيد. ما بايد بفهميم اين جمله چرا اين ‌قدر براي نادر مهم است.

منوچهر به نادر مي‌گويد: «زنها به آدم ياد مي‌دهند كه مرد باشند، شريف باشند، ولي به آدم ياد نمي‌دهند كه نگذارند كسي پنج سال زندگيشان را حرام كند. اين را زنها نه اين كه نفهمند، خوب نمي‌فهمند.» اين جمله آخري در فيلمنامه بود، ولي متاسفانه در فيلم حذف شد. من اين جمله را گرچه در قصه خيلي مهم نبود، اما دوست داشتم. اين جنس حرف زدن خيلي مردانه است.

همان‌ طور كه خود شما گفتيد، هدف اصليتان رسيدن به بخش سرقت بود. ولي فكر مي‌كنم به همين دليل، بخش اول كه من فكر مي‌كنم بسيار مهم است و بايد زمينه‌ساز قدرتمندي براي بخش دزدي باشد، فدا شده؛ شتابزده نيست، سردستي است.

اگر شما اين‌طور حس كرديد، اين ضعف كار است. اميدوارم ديگران اين مشكل را با فيلمنامه نداشته باشند. به هر حال ما يك سناريو خوب براي يك دزدي داشتيم كه خوب درآمده بود. بعد از دزدي هم دوست داشتم اينها بيفتند به جان هم. نمي‌خواستم بخش اول موجب شود ما از آن ضرباهنگ بيفتيم. به هر حال مي‌خواستيم تماشاگر به جريان سرقت پرتاب شود. به هر حال اين، هزينه‌هايي هم دارد، مثل اين ‌كه شما بگوييد شخصيتها در نيامده‌اند.

حالا اگر مستقيماً بحث سرقت را كنار بگذاريم، عطش درباره چيست؟

درباره طمعكاري آدمها. ما واقعاً در هيچ ‌كاري، نمي‌توانيم سه نفرمان يك كار را درست و مشترك انجام دهيم، به سرعت مي‌خواهيم از هم جدا شويم. مثلاً يك كار سينمايي انجام مي‌دهيم. به محض موفقيت، تهيه‌كننده آن را به حساب خودش مي‌گذارد، كارگردان مي‌گويد كار من بود، بازيگر مي‌گويد اگر من نبودم نمي‌فروخت، فيلمنامه‌نويس هم همين‌طور. ما حتي پليس را هم وارد كار نكرديم، چون مي‌خواستيم اين سه جوان به واسطه طمعشان شكست بخورند. اينها به همين دليل اصلاً نمي‌توانند دو تا خيابان آن‌طرفتر بروند. همه مشكلات، نبود كار و آماده نبودن شرايط نيست. پول هم كه باشد، باز هم مي‌افتيم به جان هم. جايي در فيلم نادر به اشكان مي‌گويد: «با تمام اين پول چه كار مي‌خواستي بكني كه با يك سومش نمي‌توانستي؟»

بحث طمع را قبول دارم، ولي چه شد كه اشكان به نادر ــ كه دوست قديميش بود و به نظر مي‌رسيد قبولش دارد ــ نارو زد؟

اشكان مشكوك مي‌شود. به كورش مي‌‌گويد چطور نادر از اول نگفت كه بايد پولها را بردارد و دو روز از شهر خارج شود. نادر نيازي احساس نكرده بود كه به آنها توضيح دهد. به آنها صريحاً گفته بود كه هر سه سهم مساوي مي‌گيريم، در حالي كه مي‌توانست اين كار را نكند و به هر كدامشان همان‌ قدر كه احتياج دارند بدهد، شايد آن وقت اين اتفاقات هم نمي‌افتاد. اينها وقتي قرار شد سهم مساوي بگيرند، اين حس برايشان پيش مي‌آيد كه چرا اين يكي بايد با من سهم مساوي بگيرد. من اين مايه را خيلي دوست دارم. شايد اگر روزي فيلم بسازم، روي همين مايه كار كنم؛ البته با يك پرداخت نوتر.

اينها مي‌توانستند بعد از دزدي، موقعي كه درگيري مي‌شود همديگر را ول كنند و به هم نارو بزنند، اما اين كار را نمي‌كنند. اول همديگر را نجات مي‌دهند، بعد نامردي مي‌كنند. چرا اين‌ كار را نكردند؟

آن وقت هنوز يادشان نبود. هنوز يادشان نبود پاي اين كيف پر از پول در ميان است. وقتي حرف پول زده مي‌شود، از طمع خبري نيست. وقتي تراول چك ميان ما روي ميز چيده شود طمع پايش را وسط مي‌گذارد. اصلاً كاراكتر اصلي قصه ما همين «طمع» است.

كه به قول فيلمنامه شما، سه تا سوراخ هم دارد!...

بله سه تا سوراخ دارد و سه تا سوراخش هم همين سه نفرند. اينها فكر مي‌كنند اگر الان به هم كلك نزنند، آن يكي كلك مي‌زند. اشكان اين فكر را كرد كه اولين گام را براي ناروزدن برداشت.

جايي در فيلم هست كه اين سه نفر در محوطه فان‌فار متروكه درگير مي‌شوند. اشكان از كورش كتك مي‌خورد، بعد نادر سر مي‌رسد و به شدت اشكان را كتك مي‌زند. آنجا به نظر خيلي طبيعيتر بود كه كورش بماند ولي شما كيف پول را دستش داديد و او فرار كرد، در حالي كه احتمال گير‌افتادنش توسط نادر خيلي بالا بود. مگر آن ‌كه بگوييد مي‌خواستيد او را هم طمعكار نشان دهيد.

بله، خيلي راحت مي‌توانم بگويم طمع باعث آن كار شد. به همين راحتي. شما برويد در دادگستري يا زندان. هر چه بيچارگي است مال طمع است. روي پله‌هاي دادگستري، طمع است كه دارد بالا و پايين مي‌رود. من بارها با اين آدمها صحبت كرده‌ام. پدر من وكيل دادگستري است و من بارها با او همراه بوده‌ام.

مشكلي كه در هتل به نظر من آمد، اين بود كه اينها خيلي راحت كارشان را انجام مي‌دهند؛ يعني عنصر مزاحمي از بيرون تهديدشان نمي‌كند. خطر اين ‌كه هر لحظه ممكن است اين در باز شود و آنها لو بروند وجود نداشت. موانعي كه در مسير يك اقدام به وجود مي‌آيد، هيجانزاست.

اتفاق بزرگتري بود كه در فيلم جا انداختند. شما مي‌دانيد كه در سينماي امروز ما نوشتن فصل آتش‌گرفتن يك هتل، باختن فيلمنامه است. تهيه‌كننده، فيلمنامه را به شما برمي‌گرداند، ولي آقاي فرح‌بخش در اين زمينه دست من را خيلي بازگذاشت و ديدم كه قرار است از اين صحنه نگذريم و... سپس ما همه اينها را جمع كرديم و موقعيت را تهديد‌كننده ساختيم. گاوصندوق و دزدگير را گذاشتيم تا مانع آنها باشد. اينها خودش به اندازه كافي هيجان دارد. در عين حال كه آن طرف يك هتل دارد آتش مي‌گيرد و همه به فكر نجات خودشانند و... ما سعي كرديم سر و صدا را هم با رفت و آمد و هياهوي ناشي از آتش‌سوزي بگيريم.

ولي وقتي كه مي‌آيند در مي‌زنند و نادر در را باز مي‌كند، آن طرف سكوت كامل است. كارمند هتل مي‌گويد آن طرف هتل آتش گرفته و شما نگران نباشيد.

يك پروسه است. ده دقيقه تا يك ربع سر و صدا است. آنها بايد در اين مدت زمين را بكنند كه كندند. طرف مي‌آيد در مي‌زند. مي‌گويد: «من سر و صدايي شنيدم و فكر كردم كه اتفاقي افتاده.» ولي نادر مي‌گويد: «اين را من بايد از شما بپرسم.» او حق به جانب صحبت مي‌كند.

اين‌ طور كه يادم مي‌آيد قرار بود بعد از پنج يا ده دقيقه سيستم جانشين به صدا درآيد.

سيستم جانشين به صدا در نمي‌آيد، روشن مي‌شود و آن وقت اگر كسي از جلو آن عبور كند آژير مي‌كشد. هميشه در اين ‌گونه فيلمها «زمان» هيجان مي‌آورد. اگر dateline داشته باشيد، هيجان داريد. مثل بمبي كه دارد منفجر مي‌شود.

دقيقاً همين ‌طور است. من هم منتظر بودم حالا كه اينها آمدند بيرون و در حال درگيري هم هستند، دزدگير هم به صدا دربيايد و هيجان مضاعف شود.

ما ايده‌اي داشتيم كه قرار بود سيستم پشتيباني‌دهنده روشن شود و شبكه‌ها روي زمين بيفتند، در حالي كه اينها هنوز بالا هستند. كورش از پايين يك عينك دزديده. اينها پشت درند و آماده‌اند كه بروند بيرون. اشكان مي‌بيند كه كورش عينك را به چشمش زده، به او مي‌گويد اين را از چشمت بردار تابلو! و عينك را پرت مي‌كند در آن سوراخ. قرار بود وقتي اين عينك را پرت مي‌كند، صحنه‌اي اسلوموشن داشته باشيم كه عينك بيايد و از جلو شبكه رد شود و سيستم به صدا دربيايد. بنابراين ديگر آن قسمت كه نگهبان هتل مي‌گفت: «آقا شما مسافر اين هتل هستيد؟» را نداشتيم. قرار بود يك اتفاق ابلهانه بيفتد. يعني آنها حساب همه چيز را كرده‌اند؛ حساب كرده‌اند كه اين گاوصندوق را كه مخوفترين گاوصندوق دنيا هم هست مي‌توانند باز كنند، ولي فكر اين را هم نمي‌كنند كه چنين اتفاق احمقانه‌اي آنها را لو دهد.

وقتي سه دوست از اتاق بيرون آمدند، ديديم كه ماشينهاي آتش‌نشاني دارند مي‌روند. يعني تازه آتش خاموش شده و شرايط خيلي زود به حالت عادي برگشته بود. وقتي در پايين مامور قسمت پذيرش جلو آنها را مي‌گيرد و مي‌پرسد: «شما مسافر اين هتل هستيد يا نه؟» اوضاع خيلي عادي است.

من دوست ندارم گفت‌وگويمان از اين جنس بشود.

ولي اين قضيه خيلي حياتي است. يعني ممكن بود اصلاً درگيري پيش نيايد و اينها از هتل بروند بيرون و همه چيز تمام شود. مي‌شود گفت گير افتادن اينهاست كه بقيه داستان را شكل مي‌دهد. اگر اين قسمت خوب از آب درنيايد، اصلاً بقيه داستان زير سوال مي‌رود. انگار كه داستان فقط بر پايه يك اتفاق شكل مي‌گيرد. يعني اگر آن لحظه خاص اين اتفاق نمي‌افتاد، اصلاً داستان ادامه پيدا نمي‌كرد. نقطه عطف فيلمنامه هميشه بايد محكم باشد. به نظرم گيرافتادن اينها در داستان شما يك نقطه عطف است. چون در ادامه، ماجرا كاملاً تحت تاثير اين قسمت قرار مي‌گيرد.

روي اين قضيه خيلي حساس نشدم. هتل طوري است كه شما يك شب در آن اتاق مي‌گيريد. يك شب معنايش 24 ساعت نيست. يعني چند ساعت. در آنجا واقعاً بحث دقايق مطرح است. مسئولان هتل سعي مي‌كنند هر چه سريعتر شرايط را به حال عادي برگردانند. آنها نمي‌خواهند مسافرشان را از دست دهند. اولين كاري هم كه مدير هتل مي‌كند اين است كه مردم را از جلو در متفرق كنند تا نشان بدهد اتفاق خاصي نيفتاده. صحنه‌اي كه آنها از اتاق 222 بيرون مي‌آيند و چند ساعت هم از آتش‌سوزي گذشته، شما اگر جاي من بوديد چه پيشنهادي داشتيد؟ آيا بايد كسي آنجا مي‌بود؟

حجم نيروهاي مزاحم و تهديدگر در داستان بسيار كم است. در زدن پيشخدمت هتل هم خيلي مودبانه و آرام است. در حالي كه به قول شما آنها در يك استرس زماني قرار داشتند.

خب، ما اين كار را كرديم. تمام مشكل اينجا بود كه او فقط پنج دقيقه وقت داشت.

تاكيدي روي اين قضيه نشد. ما ديگر يادمان رفت كه امكان دارد اين دزدگير به صدا دربيايد يا روشن شود. هر چند به ساعت اشاره شد ولي حضورش پررنگ نبود.

شايد دليلش اين باشد كه ما فكر مي‌كرديم اگر بيشتر روي اين قضيه تاكيد كنيم از جريانهاي ديگر بيفتيم.

مثلاً صحنه تعقيب و گريز خوب از آب درآمده است. به دليل وجود نيروهاي مزاحم، وقتي اشكان پشت ماشين مي‌دود اصلاً نمي‌توان پيش‌بيني كرد كه او به ماشين مي‌رسد يا نه. ضمناً در صحنه پاياني، در ايستگاه قطار آنها خيلي راحت و بي‌دغدغه رفتار مي‌كنند... در حالي كه ايستگاه پر از آدم است.

اگر شما وقت بيشتري براي اختصاص‌دادن به اعمال كاراكترها داشته باشيد، مطمئناً خيلي كارهاي ديگر هم مي‌توانيد بكنيد. ما دستمان از اين نظر بسته بود. از طرفي ما مي‌توانستيم خيلي راحت حضور پليس را در فيلم داشته باشيم، پليس هم به راحتي يكي از كاراكترها را با گلوله بزند. اما نهايتاً بايد بگويم كه راجع به اين مسائل بايد با كارگردان فيلم صحبت كنيد. چون برخي از اين مسائل اجرايي است. آن قسمتهايي را هم كه گفتيد خوب از آب درآمده ــ مثل صحنه دويدن اشكان ــ متعلق به كارگردان است. ضمن اين كه من و كارگردان خيلي به هم نزديك بوديم و اصلاً اين شرط كاركردن ما با هم است. اين حالت باعث مي‌شود كه امروز بتوانيم راجع به كار همديگر هم صحبت كنيم. يعني اگر الان بنشينيد با آقاي فرح‌بخش صحبت كنيد، قطعاً راجع به فيلمنامه صحبتهايي دارد، چون دايماً در جريان كار من بودند. من درباره صحنه آخر ترجيح مي‌دهم كه خود آقاي فرح‌بخش صحبت كند.

مي‌شد اين اشكالات را رفع كرد!

اصلاً نمي‌گويم كه اين فيلمنامه بدون اشكال است. اگر بخواهم دوباره اين فيلمنامه را بنويسم،‌ حتماً كمي متفاوت‌تر مي‌نويسم. اينها همه دليل بر پويايي و قانع نبودن است. حتي دوست دارم در زمان فيلمبرداري هم قسمتهايي تغيير كند. خيلي از چيزهايي را كه الان در فيلم هست، دوستان پيشنهاد كردند. شما چيزهايي را گفتيد كه من در قصه‌هاي بعديم حتماً رعايت مي‌كنم. اين را مطمئن باشيد.
وقتي شما انديشه‌اي را تحويل كسي مي‌دهيد تا او با نوع نگاه خودش فيلم را بسازد، آن موقع ممكن است مشكلاتي به وجود بيايد. حتي بهترين فيلمساز دنيا هم ممكن است كمي مغاير و متفاوت با سليقه فيلمنامه‌نويس صحنه‌اي را بسازد. همه چيز به راحتي آن چه كه شما نوشته‌ايد پيش نمي‌رود. خيلي از مشكلات در ساخت وجود دارد، اما اگر به اصلها برسيم خوب است؛ يك فيلم تند پر كشش پرجذبه بدون غلط و بدون سوراخ! من فيلمنامه سوراخ‌دار را نمي‌توانم بپذيرم و بنويسم. فيلمنامه‌اي كه غلط باشد، تماشاچي را احمق فرض كند و از مسائل مهم، ساده بگذرد، غيرقابل بخشش است. ولي همين كه يك قصه پركشش داريم كه حرفي براي گفتن نيز دارد و فقط براي فروختن فيلم نوشته نشده، خوب است.





کیوان کثیریان
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

کیوان کثیریان


نویسندگان


آرشیو مطالب گذشته
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱


Baznegar

لینک دوستان
لینک دوستان

فلوت سحرآمیز
کنسروحرفهاي من. نسیم قاضی زاده
صفحه اول مهم ترين روزنامه های جهان
چسب‌زخم - هادی‌مقدم‌دوست
باز نگار
کافه سايبر
فيلم نيوز
فیلمدونی
سي نت
آدم برفی ها
30 نما
سوره سينما
ایران فستیوال
سایت سینمایی پرشین استار
سينماي ما
اخبار هالیوود
قديمي ها
مرده نگار - عباس حبیبي
زن نوشت - پرستو دوکوهکی
کادوس - محمد مطلق
مجله فیروزه
مجله سی نت
خوشبختی...- محمدصالح‌علا
هفتان
بالاترین
تادانه - يوسف عليخاني
کافه انار - باقر تهرانی
لولیان - ليلي نيکونظر
روزانه - مهران بهروز فغانی
آزاده سهرابي
ايستگاه - رضا ولی زاده
آقازاده
چرک نويس - ندادهقانی
خبرنگار
هنوز
امیر مهدی حقیقت
خبرنگار ۲
یادداشت‌های‌نیک‌آهنگ کوثر
آق‌بهمن - بهمن‌دارالشفايی
media-beat - محمد‌رضا‌نوروز‌پور
حسن سربخشيان
مثل همه - يگانه خدامي
فيلم باز
نقطه، سرخط - شیما انتظاری
تحریریه خاموش -احمد جلالی
بهنام قلی‌پور
کافه تيتر - بهنام‌قلی‌پور.بی‌تاصالحی
محمدرضا شاهرخی نژاد
وب فتو -محمد توکلی
گرگ صابونی - مریم پالیزبان
بهروز مهری
حسن سربخشيان
علی آقاربيع
دجاوو - الهام طهماسبی
مسعود ده نمکی
نگاتیوهای سپید- احمد صبریان
طراحی گرافیک - علی بنام
گرگ بیابان - حسام مقامی کیا
ته خط - خسرو نقیبی
سیم آخر - حسین وحدانی
دل نوشته ها - امید نجوان
شُمال از شُمالِ غربی - محسن آزرم
کادوس - محمد مطلق
طراح گرافیک - حسین توکلی
عبور - چیستا یثربی
کبریا - چیستا یثربی
نقد فیلم - بهزاد دوران
مستغاثی دات کام - سعید مستغاثی
جن و پری
کوچه فرهنگ - سیدرضاصائمی
7تیر دات کام
سینمای ایران و جهان - امیررضا نوری پرتو
ماه هفت شب - بهاره رهنما
يادداشت هاي بي مخاطب - امید توشه
روزی روزگاری - حسن معظمی
خنده و فراموشی - ترانه عليدوستی
کلبه - شیده لالمی
مسعود بهنود
دکتر یونس شکرخواه
رو در رو - دکتر احمد توکلی
دکتر حسن نمك‌دوست
آخرین سکانس - فرهاد خالدار
فروغ من - ایلیا محمدی نیا
ماهی سیاه کوچولو - ساناز اقتصادی نیا
کافه وطن - بهنام صابر نعمتی
قلم های سرخ - امیر لعلی
غزلداستان - محسن فرجی
حرفه خبرنگار - فهیمه خضر حیدری
کتابخانه کوچک من
حرفهای یک جو
خرده خواب های خراب - مسعود بهارلو
سینما-امروز - محمد محمدیان
عشق سال های وبا - محمدعلی سعیدی
قلم های سرخ - امیر لعلی
ناصرمردانی
خبرآنلاین
برخورد خيلي نزديك - اسماعیل میهن دوست
سینما- محمد قنبری
سینما و دیگر هیچ
یک منتقد سینمای بیکار
دکتر سلام



لینک های روزانه
لینک های روزانه

ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ




  RSS 2.0